چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 11:15 ق.ظ

« معجزه » نامه

خدایا برای منم یه معجزه بفرست ٬ مثه همون که برای ابراهیم فرستادی ...
شاید معجزه من یه چرخش باشه یه پیچش ...
یا شاید هم یه نگاه ...

ترسو ٬ بزدل ٬ جراتش را هم نداری ...

خدایا ! چقدر خسته ام ...

پ.ن : نگو روانی ... نگو بیمار ... بگو عاشق ... بگو تنها ...( مرحوم شکیبایی در روانی )
یه چیز با ربط : دوستت دارم ...
یه چیز بی ربط : منهم دوستت دارم ...
یه چیز واسه خودم : دروغ گفتم ! من بیشتر دوستت دارم ...

چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:16 ب.ظ

« خنده » نامه

دلم تنگ است ...
برای خنده هایت ، اغوشت ، نگاهت ، دستهایت ...
دلتنگی هایم هم برای تکراریست ...

خوب باش ... بخند ...
منهم خوب خواهم بود و خواهم خندید ...
خوب هستی ... میخندی ...
با خندهایت آسمان رنگی شد ...
و قلبم نیز ...
قلب سیاهی که از حرکت ایستاده بود ...
راستی اگر میخواستی رنگش چه کنی چه رنگی انتخاب میکردی ؟ ...

دلم شاخه گلی میخواهد سفید ... همانند اینکه روبرویم است ...
دلم جنگل میخواهد سبز ....

                            دلم انار میخواهد قرمز ...
                                                      دلم آسمان میخواهد آبی ...
دلم باران میخواهد بی رنگ ...
                                   و باز دلم شاخه گلی میخواهد سفید ...
                                                                                            همانند ...

پ.ن : اینها هم بخاطر تو خوشحالند ...

       

به گزارش هفت تیر ۷tir.com : نیروی انتظامی به دنبال استقبال مردم از طرح قبلیش مبنی بر برخورد با زنانی که آنها را بد لباس و بد حجاب می دانست و همچنین برخورد با شرکت های خصوصی ، در طرح جدید خود که یک پیشرفت پلیسی بزرگ محسوب می شود و تا به حال نظیر آن در کشوری دیگری اجرا نشده ، به سراغ عکس های شخصی و خانوادگی مردم رفته است و البته معلوم نیست قرار است چه بلایی سر این عکسها یا عکاسهایی که این عکسها را گرفته اند بیاورد . در این طرح خبرگزاری فارس نزدیک ترین خبرگزاری به دولت نیز نیروی انتظامی را همراهی کرد و عکس نوامیس بی حجاب مردم را منتشر نمود تا از این پس کسی جرات نکند در عکسهای خصوصی بی حجاب ظاهر شود و خدای نکرده جوانان به گناه نیافتند ...

( ادامه متن خبر و عکسها را در این لینک ببینید )

پ.ن : سردار رادان : به ارازل بگویید از دست من هیچ کجا آرامش ندارند !!! ( حتی در عکسها !!! )

یه چیز باربط : تو !
یه چیز بی ربط : من !
یه چیز واسه خودم : من ! تو ! او !

یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 09:40 ق.ظ

« پارادکس » نامه

ای کاش یکبار به او اعتماد میکردی ...
به دستی که به سویت دراز کرده بود ...
اما تو نشانه هایش را ندیدی ...
        میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...
نگاهت را میخواهد ...
صدایت را میخواهد ...
بسان پرنده ای شدم اسیر ...
اسیر چشمهایت ...
اسیر نگاهت ...
اسیر لپ هایت ...
اسیر لبخندهایی که گاه و بیگاه بر پیکرم میکوبی ...
         میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...
قلبم سیاه است ...
فکرم سیاه است ...
دستانم هم سیاه است ...
حتما یادته که سیاه با مشکی تفاوت دارد !
مشکی رنگ عشق است و سیاهی رنگ ... !
         میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...
دستانت را میبنم ...
نگاهت را می بینیم ...
لبانت را میبینیم ...
ذهنت را مبینیم ...
آغوشت را مبینیم ...
         میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...

پ.ن : ای کاش باور داشتی ... میترسم حتی نگاهت کنم ...


در کمال بی جنبگی در عرض یکماه ۶*۴*۳ قسمت از سریال Lost را دیدم و الان فصل چهارمش را دارم میبینم ... با توجه به تعریفهایی که از این فیلم شنیده ، خوانده و دیده بودم ( فعلها را حال کردین ) همیشه برام سئوال بود که چرا این سریال از تلویزیون خودمون پخش نمیشه ... تا اینکه قسمت شد و این سریال را مشاهده فرمودیم .
جدا از داستان و معماهای این سریال که باعث جذابیت ان برای هر بیننده ای میشه رابطه هایی که در این فیلم وجود داره خیلی جالبه ! رابطه هایی که حدس میزنم بیانگر فرهنگیه که در ان منطقه جا افتاده ! رابطه زنان شوهر دار با مرد دیگر و برعکس ! و حتی در قسمتهایی  میبینید همسرشان را بخاطر علاقه به ان فرد ترک میکنند ! فرزندان بی پدری که در این سریال رشد و تولدشان جزو محورهای اصلی داستانند ! ( که در صحنه ای حتی متوجه میشوید که دو تا از شخصیت های اصلی این مجموعه دارای پدری مشترکی بوده اند ! ) ...
شاید این روابط فقط برای جذاب کردن این سریال بکار برده شده باشد ولی هرچه هست بی ارتباط با فرهنگ ان تکه از دنیا نیست ...
وقتی داشتم قسمت دوم پست قبلیم را مینوشتم ! یجورایی حس بدی داشتم ! ( سه نقطه آخر نوشته ام بهمین خاطر بود ) ... تنها ملاک یک مرد ایرانی در مورد ازدواج ! یه جورایی خوشحال بودم که شاید  من این تفکر را ندارم و شاید جزو مهمترین ملاکهای من نباشه و از طرفی نمیدونستم آیا این مرد حق داره که این ملاک را داشته باشه یا نه ؟!
یاد این نوشته معروف افتادم که « پسرای ایرانی دوست دارن اولین عشق همسرشون باشن و دخترای ایرانی دوست دارن آخرین عشق همسرشون !! » ...
دقت که کنین میبینین این حقیقت یه پارادکسه !
یه چیز با ربط : همیشه موقعیت ها و شرایط آدما اونطوری نیست که ما فکر میکنیم ...
یه چیز بی ربط : انچه که از دوربینهای مستقر دیده میشود ... چاکراه همچنان بسته است ...
یه چیز واسه خودم : ... فکر کردی زرنگی ؟! این دفعه را به خودش گفتم ! ننوشتم !

تبریک نوشت : با کمال شادی و شعف و ازصمیم قلب به شما و شما تبریک میگم ... به اندازه 10تا براتون اروزی خوشبختی و شادکامی دارم ... ولی یادت باشه ... نه شیرینی قبول شدنت را دادی ! نه شیرینی فارغ التحصیل شدنت ... نه شیرنی تولدت ... نه شیرینی نامزدی ... تازه شرطت هم که باختی ! با اینهمه بدهی میخوایی چیکار کنی ؟

سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 10:08 ق.ظ

« آک » نامه

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود

شاید هجده ساله به نظر میرسید ٬ جلوی ورودی مترو بهشتی نشسته ... یه دستش دور گردن دختره است و دست دیگه اش محکم دست دختره را گرفته و زل زده به چشماش ... چشمای پسره خماره خمار ...
- عزیزم .. دوستت دارم .. تو میدونی که غیر تو کسی را ندارم ...
- دروغ میگی! ...
از در مترو میام بیرون ... از کنارشون رد میشم ... دست پسره دور گردن دختره نیست !!!
- عزیزم تو میدونی که وقتی سرم رو سینه هات میذار دیوونه ات میشم ... چرا اینکار را میکنی ...
دختره بغض کرده ... روشو برمیگردونه ....
- مهناز ٬ اینکارا یعنی چی ؟! عزیزم دیگه نمیخوایی نگام کنی ... چشماشو ببین بارونیه !!!
با شنیدن این جمله حس بدی بهم دست میده ... بر میگردم نگاهشون میکنم ... دختره نگاهم میکنه ... چشماش پر اشکه ... پسره همچنان دستش دور گردن دختره نیست !!! ... حس خوبی ندارم ... رومو برمیگردونم ...
- مهناز ... مهناز ... مهناز ...
از پشت تنه محکمی میخورم ... و با سرعت از کنارم رد میشه و دور میشه ...

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

- به به ٬ مبارکه !! بالاخره آقا نیما داماد شدند ...
- قربونتون برم ... نمیدونی که این پسر ما را چزوند تا یکی را قیول کنه !!
- حالا چی شد اینو پسند کرده ! بعد از اینهمه خواستگاری رفتن چیه این دختره باعث شده که قبول کنه ؟ ...
- خواهر میدونی چیه ؟!! نیما خیلی بد پسنده ! بخاطر همینه که بعد سی و خورده ای سال هنوززن نگرفته ! این دوره مگه میشه به دختری اعتماد کرد ! نیما میگه : تنها چیزی که این دختره از بقیه سوا کرده اینه که این دختر « آک » ه !!
...

سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

صبح از خواب بیدار میشم ... بی اختیار بهت سلام میکنم ...
روبروی ایینه می ایستم موهامو شانه میکنم ... بی اختیار تو رو میبینم ...
گوشی موبایلم را بر میدارم ٬ باید قراری را فیکس کنم ... بی اختیار نام تو را انتخاب میکنم ...
...
( حذف شد )

پ.ن : به دلیل بسته بودن چاکراه پنجم به مقادیری زیادی نگاه کردن به آسمون و دریا و جنگل نیازمندیم. همچنین به یه لبخند آیینه و آغوش بی کینه و یه گوش (!!!) نیاز فوری داریم ...

یه چیز با ربط : میخواندی ، میخواندم ... میدیدی ، میدیدم ... حس میکردی ٬ حس میکردم ... ولی اکنون ...
یه چیز بی ربط : گر با تو نشستن هوسم بود ٬ بسم بود !!! ...
یه چیز واسه خودم : ای کاش عرضه اش را داشتم ...


نکته مهم و کنکوری : دوستانی که با لینک http://www.blog.choghondar.com وارد وبلاگ من شده اند دقت کنند بدلیل مشکلاتی که در سایت بلاگ اسکای پیش امده ٬ لطفا در صورت داشتن نظر ( نگه اینکه نوشته های من کلی خواننده داره و شما هم کلی نظر ) از لینک http://www.choghondar.blogsky.com/  استفاده کنید ... تا ببینم چه میشه کرد ...

پس نوشت مهم :

با کمک و راهنمایی اقای چنگیزی ( از اعضای تیم مدیریت بلاگ اسکای ) مشکل کامنت گزاری حل شد ... ببینم دیگه چه بهونه ای دارم!!!!

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 04:36 ب.ظ

« پرواز » نامه

زیباترین... تو را برای زیبائی‌ات نمی‌خواستم...
شیرین‌ترین... تو را برای شیرینی‌ات نمی‌خواستم...
عاشق‌ترین... تو را برای عشقت نمی‌خواستم...

تو را برای آرامش ِ ابدی می‌خواستم...

همواره در دو چیز آرام می‌گیرم...

یکی در گهوارهء مرگ...
یکی در آغوش تو...

بنظرت کدامین، زودتر نصیبم خواهد شد؟؟؟؟...

پ.ن : خیلی بد شدم ... خیلی بد ...


میلرزد ٬ همه جا میلرزد ٬ تمام وجودم میلرزد ...

نیمساعت بیشتر به پرواز نمونده ... سریع وارد فرودگاه میشوم ... کارت پروازم را میگیرم ... شماره صندلی 48 D

« مسافرین پرواز ماهان به مقصد تهران سریعا به قسم ترانزیت مراجعه نمایند ... »

گیت بخش ترانزیت شلوغه ... بالاخره اینجا کرمانه و بازرسی شدیدتر ... از گیت رد میشم ... دستگاه هشدار میده ...
- اقا شما یه بار دیگه از گیت رد شوید ! ...
دوباره وارد میشم ... دوباره هشدار ...
- اقا شما تشریف بیارید این طرف ...
توسط دستگاه دستی شروع به تفتیش میکند ... دستگاه هشدار میدهد !
- اقا تشریف ببرید تو این اتاق لباسهایتون را در بیارید !!!!!!
- آخه چرا ؟!
- شما بفرمایید ، اقای ... بهتون میگن !!
- وارد اتاق میشوم ... سربازی در گوشه اتاق است ! جیبهات را خالی کن لباسهات را هم در بیاور ؟!
جیبهایم را که خالی میکنم ، چشمش به دستمال عطری می افتد ...
- این تو جیبت بوده ؟
- آره !
- لباسهات را دیگه نیازی نیست دربیاری ؟!
دوباره تفتیش میکند ...
- مشکلی نیست میتونی بری !

۵ دقیقه بیشتر به پرواز نمونده ... وارد سالن ترانزیت میشوم ... شلوغ است .... متوجه میشویم که پروازتاخیر دارد ... با ۴۵ دقیقه تاخیر سوار هواپیما میشویم ...

ردیفها را یکی یکی نگاه میکنم ... ردیف شماره ۱ ابتدای هواپیماست و ۴۸ در انتهای هواپیما ...
کتابهای زبانم را برمیدارم تو این یکساعت میشه چند خط زبان خوند ... موبایلم را هم افلاین میکنم ... راستی اینجا که نشستیم نزدیک دم هواپیماست ! یه ردیف مانده به اخر هواپیما !

« مسافرین محترم ٬ لطفا پشتی صندلی های خود را به حالت عادی برگردانید و کمربندها را ببندید  و تا زمانی که چراغ مربوط به بستن کمربند خاموش نشده است ٬ انها را باز نکنید ٬ طبق قوانین پرواز هنگام تیک اف باید چراغعهای داخل را خاموش کنیم ٬ در صورت نیاز میتوانین از نورهایی شخصی که بالای سرتان هست استفاده کنید ٬ مقصد ما فرودگاه مهراباد و مدت پرواز ۷۰دقیقه »

چراغها خاموش میشود ... هواپیما اماده بلند شدن است ... صدای موتورهای عقب هواپیما بیشتر میشود ... هنگام تیک اف تکانهای شدیدی دارد ... توسط مونیتور روبرو نحوه تیک آف کردن هواپیما را میبینیم ... عجب باند خرابی دارد ... صدای موتورها بیشتر میشود ... و هواپیما بلند شد ٬ بالاخره از شهر کرمان خارج شدم ...

هواپیما در حال اوج گرفتن است ولی همچنان تکانهای شدیدی دارد ... همه بهم نگاه میکنند ٬ بعضی ها میخندند ... کودکی که در کنار من نشسته است از ترس جیغ میزند ... مهمانداری سریعا خودش را به او می رساند و ماکت هواپیمایی به او میدهد تا ساکت شود ... خنده اش کاملا مصنوعی است ... مادرش هم ترسیده است ... تکانها کاملا غیر طبیعی است ...

« مسافین محترم ٬ لطفا  کمربندها را تا زمانی که چراغ مربوط به بستن کمربند خاموش نشده است ٬ باز نکنید »

لحظه ای فکر میکنم ٬ نکنه ...
یاد پست قبلی ام می افتم ... به یاد لبخندهای تو که بین همه تقسیم شده است ... لبخند میزنم ...

هواپیما آرام میشود ... چراغهای روشن میشود ... مهمانداران سریعا مشغول پذیرایی میشوند ...

« مسافرین محتزم ٬ با سلام ٬ خلبان ... صحبت میکنه ٬  همانطور که ملاحضه فرمودین هنگام برخواستن با طوفان هوایی مواجه شدیم که مجبور به اوج شدیم و چندین بار با خلا هوایی موجه شدیم که باعث لرزشهایی شد خوشبختانه این مسائل برطرف شده و در حال حاضر مساله خاصی ... »

ناگهان هواپیما تکان شدیدی میخورد ... یکی از مهماندارها که مشغول پذیرایی است زمین میخورد ... یکی دو تا از کمدها باز شد ... همکارانش به او کمک میکنند که روی صندلی بنشید ... دوباره چراغ بستن کمربندها روشن شد ... اینبار تکانها هواپیما شدیدتر است ... احساس سقوط را کاملا از سنگینی سرم متوجه میشوم ... مهمانداری که روبرویم نشسته است گوشه لبش را گاز گرفته و به ما لبخند تحویل میدهد!! ... با ابروهایش به همکارانش اشاره میکند ... معلوم است نگرانند ...

 هواپیما دوباره اوج میگیرد ... تمام گوشهایم کیپ شده است ... هیچ صدایی نمیشنوم ... مونیتور روبرویم درحال نشان دادن گلهای جام جهانی ۹۸ است !! ... هواپیما به سمت راست می پیچد ... حدود ۴۵ درجه کج شده است ... صدای موتورهای عقب هواپیما شدیدتر شده است ...

میلرزد ٬ همه جا میلرزد ٬ تمام وجودم میلرزد ...

چشمهایم را میبندم ...  نگاههای مادرم ٬ پدرم ٬ میلاد (*) و تو ... راستی خیلی وقت است که مرا ندیده ای ؟!!! چقدر دلم ندیدنت را میخواهد ...

هواپیما آرامتر میشود ... ولی  همچنان تکان میخورد ... یاد اتوبوس های بین شهری میافتم ... ۱۵ دقیقه به پایان سفر بیشتر نمانده ... مهاندارها در همان تکانها مشغول پذیرایی میشوند ... باید شرایط را عادی نشان دهند ...

...
« مسافرین محترم ٬ کمربندها را ببندید و پشتی صندلی را به حالت عادی برگردانده ٬ تا لحظاتی دیگر در فرودگاه مهراباد به زمین خواهیم نشست »

مونیتور روبرو شهر تهران را غرق نور نشان میدهد ... با لامپهایی که به تازگی در اتوبان فتح نصب کرده اند ٬ مسیر باند فرود را بصورت فلش نشانه گذاری کرده اند که خدایی نکرده بر اثر اشتباه خلبان (!!!) به خونه های اطراف و کوههای اطراف برخورد نکند ... هواپیما به زمین مینشید ... بی اختیار عده ای دست میزنند ... عده ای صلوات میفرستند ...

اینجا ایران است ... و این بهترین هواپیما و سازمان هواپیمایی کشور ...

پ.ن : مثه یه خواب بود ... همه هیجانها ... همه ترسها ...
یه چیز با ربط : این پرواز را بخاطر خواهم سپرد ...
یه چیز بی ربط : نیامدی ... تنها رفتم ... و به باد خواهم گفت قصه موهای تو را ...

یه چیز واسه خودم : خیلی بد شدم ... خیلی بد ...

دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 03:57 ب.ظ

« ۲۴ ساعت » نامه

نکته مهم و کنکوری : میدونم متنم خیلی طولانیه و حوصله خوندنش را ندارین ولی واسه من ارزش نوشتن داشت اگرچه واسه شما ارزش خوندن نداشته باشه ...

ساعت اول : صدات میزنم ... به امید اینکه جوابی بشنوم منتظر میمونم ... کتابی که برام خریدی را ورق میزنم و به سرزمین های رویایی ان نگاه میکنم چقدر این سرزمین ها آشناست ... میدونم وقتی بدونی این آخرین باری است که صدات میزنم ٬ خوشحال خواهی شد ...همچنان منتظرم ...  یکساعت گذشت ...

ساعت دوم : میخوام بشینم بالاخره کتابی که بهم معرفی کرده را بخونم ... اما انگار دیگه نیازی به نیمه گمشده ام ندارم ... ترجیح میدم قدم بزنم ... از خونه میزنم بیرون ... اتوبان آهنگ ٬ خیابون ۱۷شهریور ... یه پارچ هویج بستنی ... یه پیراشکی سوسیس از همون مغازه نبش میدون امام حسین ... یکساعت گذشت ...

ساعت سوم : خیابون انقلاب ٬ پفک چرخی ... پیچ شمیران ... میدون فردوسی ٬ آب زرشک و آب البالو ... چهار راه ولیعصر ... چهار راه وصال ... یکساعت گذشت ...

ساعت چهارم : بذار این روز آخریه یه خیری به بقیه برسونیم ... ریا نشه ! ترجیح میدم یه سر به سازمان انتقال خون اونجا بزنم ... یکساعت گذشت ...

ساعت پنجم و ششم : هنوز بیست ساعت دیگه فرصت دارم یه فیلم انتخاب میکنم ... ترجیح میدم کمدی باشه ... میرم سینما ... میخندم ... از ته دل ... فکر کنم دو ساعت گذشت ...

ساعت هفتم : گشنه ام شده ... کجا میتونم برم ... آهان « رستوران نایب » ... تنهای تنها ... یه کباب سلطانی بدون برنج ... با ترشی انبه ... ووووووووو ... چه لذتی میده ... یکساعت فقط میخورم ...

ساعت هشتم : یه بلیط هواپیما میگیرم برای دیدنت ... حتما اینکار را میکنم .. تو یکساعتی که دارم به سمتت میام ... همه خاطره هام را باهات دوره میکنم ... بازی های کودکانه ... مدرسه ... آلوچه ... تو عروس میشی من داماد ... تو خیلی وقته که عروس قصه ها شدی ... و من هم داماد ! لذت رسیدن به تو باعث میشه فراموش کنم که یکساعت گذشته !

ساعت نهم : فقط من و تو ... و حرفهای نگفته ... ( حذف شد ) ... اینجاست که میگفتم ای کاش برای با تو بودن فرصت بیشتری میخواستم ... اما نه انگار درخواست بیخودی است ... ازت میخوام منو ببخشی ... همین ... باید برگردم ... یکساعت گذشت ...

ساعت دهم : برمیگردم ... سعی میکنم تو مسیر برگشت ... یکم سربسر مهماندارهای هواپیما بذارم ... یاد سفرهای مشهدم با تو بخیر ! چراغ صدا زدن مهماندارمون سوخته بود و یسره فریاد میزدیم : مهماندار !! مهماندار !!!  ... فرصتی هم دارم که روزنامه های امروز را بخونم و باز به صحبتهای م.ا بخندم ... خدا را شکر که یارانه ها را نقدی میخوان بهمون بدن و خوشحال ازینکه دیگه نخوام بود ... یکساعت گذشت ...

ساعت یازدهم : اخ جون نصف روز گذشته ... بسی لذت بردیم ... یعنی میشه تو اون روز بارون بیاد که تو خوشحال بشی ... اگه بیاد که معرکه است ... قدم زدن تو همون محلی که من عاشق چشمان بارانی شدم را فراموش نمیکنم ...  منتظر نسیم میمانم ... یکساعت گذشت ...

ساعت دوازدهم : امروز چقدر گرسنه ام میشه ... یه چیپس و پنیر با ایستک انار ( یه آبجوی بدون الکل ایرانیه ٬ قابل توجه شما خارجی ها ) ... یکساعت دیگه گذشت ...

ساعت سیزدهم : دلم میخواد یه بار دیگه شیرین ترین لذت دنیوی را تجربه کنم ... مست کنم ... با تو ... در آغوش تو ... آماده ای ؟ ...  یکساعت گذشت ...

ساعت چهاردهم : خیلی خوابم میاد ... برمیگردم خونه یه راست میرم تو اتاقم ... تمام پارتیشن های کامپیوترم را فورمت میکنم ... نمیخوام نوشته ای حرفی اثری از فکرم تو خونه بمونه ! کتابهایم را میدم به خواهرم ... مطمئنم ازین همه دست و دلبازی من تعجب میکنه ! تمام لباسهایم را به کارگران ساختمان نیمه کاره روبروی خواهم داد ... نمیخواهم اثری از من بماند ...دلم برای اتاقم و صبحت های شبانه ام تنگ خواهد شد ... یکساعت گذشت ...

ساعت پانزدهم : یه سفر دیگه دارم ... اونایی که رفتن میگن هوایی نهایت سه ساعت راه بیشتر نیست ! پس تا پروازم چهار ساعت فرصت دیگر دارم ... هرچی فکر میکنم کار نکرده دیگه ای ندارم ... ولی نه ! دوباره صدات میزنم ! منتظر میمونم تا جوابی بیاد ... خدایا این یک ساعت چقدر زود گذشت !!

ساعت شانزدهم : تمام ارشیو وبلاگم را دوره میکنم ... کلیک میکنم ... آیا برای حذف وبلاگ اطمینان دارید؟! بلی ! ... وبلاگ حذف شده غیر قابل بازیابی است مطمئن هستید ؟! بلی !... سازم را بر میدارم ... شروع میکنم ... کرشمه ... ملانازی ... یه ساعت گذشت ...

ساعت هفدهم : آخرین قسمت سریال LOST را که دارم میذارم میبینم ... و هنگام دیدن فیلم یه بشقاب پر ، سوپر چیپس مزمز با سس هزارجزیره بهمراه سس قرمز مهرام ! یه نگاهی هم به فیلم What dreams may come? میندازم ... زندگی پس از مرگ ... خیلی خسته ام ! خواب ام میاد ! یکساعت گذشت !

ساعت هجدهم : منم دوست دارم امروز جمعه باشه که همه خونه باشند ... به مادرم نگاه میکنم که هیچ وقت حوصله شنیدن نصیحت هایش را نداشتم ، خدا یا چقدر دلم نصیحت میخواهد حتی اگر در مورد آرزویش باشد ! ... پدرم را میبینم که تمام زحمتش برای من بود ! میدانم ولی نمیفهمم !! همیشه بین دانستن و فهمیدن تفاوت است ! خواهرانم همیشه به من میگفتند ما که یک برادر بیشتر نداریم ! یک ؟!!! این عدد آشناست ؟!! یکساعت گذشت !

ساعت نوزدهم : دلم « میلاد» میخواد ! دایی! دایی !! ... دایی ! بغل ! وقتی دایی را بغل میکنه و خودش را میچسبونه به بغلت یعنی تو هم منو سفت فشار بده .. میدونم دلم براش تنگ میشه ... الان هم دلم براش تنگ شده ... توپولی قل قلی را که خیلی دوسش داره بهش میدم ٬ من مراقبش نبودم امیدوارم اون مراقبش باشه ... خدایا این لحظات چقدر زود میگذزه ... یکساعت گذشت ...

ساعت بیستم : صدات میزنم ... شاید اینبار ...
بهت میگم :
-  فرصت با من بودن نداشتی و نذاشتی که بهت بگم ... شاید « همه » زرنگتر از « من » بودند !
- زندگی کن ! گریه نکن !
- د.د.د.د.د.خ.د
- تو زندگیت هرگز اخم نکن ٬ شاید یکی به امید لبخند تو زنده باشه ...
- برایت ارزوی خوشبختی و لذت همیشگی از زندگی ات را خواهم داشت ...
- میخواستم با همه تفاوت داشته باشم ! اکنون تفاوت دارم ... «من» نیستم و «همه» هستند !
- ...

ساعت بیستم و بیست و یکم و بیست و دوم : سعی میکنم بخوابم ! مهماندارهای هواپیما را اذیت نکنم ! راستی اگه پروازها تاخیر داشته باشه و به موقع نرسم چی !؟!! نه ؟! امکان نداره ! ترجیح میدم بخوابم که این استرس ها را نداشته باشم ! خوابم نمیبره ! بهم گفتی کتاب خون نیستم ولی حالا دوست دارم تئوری سازمان بخونم ... فرصت خوبیه ! نه ؟!! ساعات چقدر دیر میگذره ...

ساعت بیست و سوم : سریع وضو میگیرم ... سلام میدم ... اجازه میگیرم ... وارد میشم ... خیلی محیطش اشناست ... یادمه تو هم اینجا را دوست داشتی ... السلام علیک یا ابالحسن یا امیرالمومنین ...میام همونجای همیشگیم میشینم ... سرم را میذارم به دیوار ... قران را باز میکنم ... « و من یتوکل ... »
خدا را شکر میکنم بخاطر فرصت زندگی که بهم داد و نداد ...
خدا را شکر میکنم بخاطر همه خوبی ها که بهم داد و نداد ...
خدا را شکر میکنم بخاطر همه سختی هایی که بهم داد و نداد ...
خدا را شکر میکنم بخاطر تویی که به من داد و نداد ...
خدایا از چشم بد حفظش کن ...

ساعت آخر :
چیپس و پنیر ٬ سینما ٬ عطر ٬ مترو ٬ ابوذرغفاری ٬ پفک ٬ آب ، عروسک ٬ توپولی قل قلی ٬ گل ٬ عشق ٬ کربلا ٬ پارک طالقانی ٬ جمشیدیه ٬ RFID ، نیوا ، باد ، ریاضی ، همه ، عشق ، صدای آهسته ، ماه ، بین الحرمین ٬ من ، پیراشکی ، مادر ، پدر ، خواهر ، میلاد ، عکس ، خاک ، فیلم ، رز سفید ، کوه ، جنگل ، آتش ، نجف ٬  تو ، تو ، تو  ... خدایا چقدر خوابم میاد ...

پ.ن۱ : یه بار دیگه که متنم را میخونم چیزی نبوده که آرزویش را داشته باشم ولی نداشته باشم جز ... !
پ.ن۲ : مثه یه بازی بود ! ۵ ... ۴... ۳ ... ۲...۱ ... ولی هنوز نشمرده من بازیم تموم شده بود! تایم اپ دیت شدن بلاگم را ببین!

یه چیز با ربط : اگر بدونم کی خواهم مرد حتما سعی میکنم ساعت ۲۳ را مهیا کنم ...
یه چیز بی ربط : ببخشید «زندگی» از کدوم طرفه ؟!
یه چیز برای خودم : منتظر تولدتم !


توضیح  : توسط مهدیه ( http://paradisegirl.blogfa.com/ ) به این بازی دعوت شدم ... میون این همه نوشتن ها و پاک کردن ها ... مردن و زنده شدنها ... واسه من نوشتن کارهایی که تو ۲۴ ساعت اخر زندگیم دوست دارم انجام بدم ٬ جالب بود ... وقتی نوشتم دیدم شکر خدا کار نیمه کاره ای ندارم ... راحت میتونم راحتتون کنم ... نرگس ٬ امیر حسین ٬ میتی ٬ عادله ٬ زی زی و شما که اینا را خوندین اگه دوست داشتین بیایین بازی !

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:34 ق.ظ

« مرگ » نامه

دیگه چیزی نمونده ...
به همون چیزی که خواستی رسیدی ... مثه بقیه خواسته هات ...
و بهمون چیزی که خواستم نرسیدم ... مثه بقیه خواسته هام ...

یه سال دیگه هم گذشت ...
اصلا احساس بزرگتر شدن ندارم ... احساس میکنم پیر شدم ...
مثه پیرمردهایی که دیگه « فرصتی » ندارند و به هیچ « دردی » نمیخورند و فقط منتظر یه معجزه اند ...
تو هم که به معجزه اعتقاد نداری ...
مگه عمر مفید چقدره 50 یا 60 و این یعنی سراشیبی ...
پس سبقت ممنوع ! با دنده سنگین حرکت میکنیم !!!

قرار بود انتخاب کنم و توکل ...
انتخاب کردیم ولی تو توکلش کم اوردیم ...
بهانه اوردی ، غر زدم ، محدودم کردی ، تهدید کردم ...
نمیدونستم آخرش اینقدر خرد میشم ...

روبروی آیینه موهای سفیدم را میشمرم و کوتاهشون میکنم ...
یک ، دو ، سه ... پانزده و شانزده ... بیست و هشت و بیست و نه...
اینهمه موی سفید ...
ایکاش میشد اینها را هم با دلخوشی رنگش کرد ، ابی ، قرمز نه زرد !!! هر رنگی بجز سفید  ...
...

قران را باز میکنم هرچی دنبال اون ایه ها میگردم پیداشون نمیکنم ...
خدایا مگه خودت بهم نگفته بودی ؟!پس کو !
همونایی که بشارت داده بودی و ازم توکل خواستی ...
بشارت داده بودی ...
امید مادری باشی که تنها فکرش و تنها دعاش یه چیزه ! نه اینکه بعد یکسال فکر و ذهنش را هم ازش بگیری !!!
شادی پدری باشی که هیچ وقت ناراحتیش را بروز نمیده و حرفی نمیزنه نه اینکه ...
حالا ...
تنها چیزی که برام گذاشتی فقط یه قلبیه که سیاه سیاه شده !
یه قلب حسود ، شکاک ، بدبین و ...
تو هم کم نذاشتی ... با جواب ندادن ها ... با کم توجهی ها ...
هرچی خواستم ازم گرفتی ...
هرکاری که خوشحالم میکرد باعث اذیت تو شده بود ... و نباید اذیتت میکردم ...
دلم خوش بود به یه اشاره ٬ به یه نگاه ٬ به یه لبخند ٬ و یا یه توجه  ...
اما اشاره ات ، نگاهت ، لبخندت ، توجه ات بین همه تقسیم شده بود...
شاید بعضی وقتها من هم مثه همه !
اما اینطوری دیگه نمیتونم ...
تو که تغییر نمیکنی نه بخاطر خودت ٬ نه به خاطر من و نه بخاطر کس دیگه! پس من باید تغییر کنم !
چطور میشه با یه قلب سیاه توکل کرد ! قلب سیاه زندگی را سیاه میکنه !
پس در روز تولدم خواهم مرد ...
مرگم مبارک ...

پ.ن : گفته بودی : انگار دوستت داشتم انگار دوستم داشتی ، حالا چی؟
یه چیز با ربط : خوشحالم که در مرگم گریه نخواهی کرد ...
یه چیز بی ربط : دلم یه عالمه سیب زمینی پنیر میخواد ...
یه چیز برای خودم : تولدم مبارک ...

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:01 ق.ظ

« شکر تلخ ۷ » نامه

فرصتی نمانده ... تا مرگ من ... تا تولدم
خوشحالم که کوری چشمانم در تاریکی دیگر عیب نیست
اینبارهم نخواهم دید که چگونه در آغوشش زمزمه میکنی
اینبار هم نخواهم دید که چگونه دستانت در دستش آرام ندارد
کوری در تاریکی نعمتی است
فرصتی نمانده ... تا مرگ من ... تا تولدم
زنده بودن افتخاری نیست وقتی مرده باشی
ای زندگان بدانبد که خیلی وقت است مرده اید
فرصتی نمانده ... تا مرگ من ... تا تولدم
زاده میشوم ... اما مرده ام ...
 
براستی زندگی قبل از تولد همانند زنگی قبل از مرگ است؟

جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 01:57 ق.ظ

« شکر تلخ ۸ » نامه

گفته بودم مراقبم باش ...
به زمین خوردم و هزار تکه شدم ...
اکنون به من نگاه کن ...
هزار « ماه » میبینی !

پ.ن : فرصتی نمانده ! باز هم صدایش کن !!! حتی اگر فرصتی ندارد !
چهارشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 05:09 ق.ظ

« شکر تلخ ۶» ( درد ) نامه

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

( امین پور )
(

 


 

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 33 >>