چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 11:43 ب.ظ

نوشتم تا دیگر فراموش نکنم !

می نویسم تا دیگر فراموش نکنم ! 

اس ام اس ها سه روز است که قطع است ... 

موبایل ها هم از کار افتاده ...  

خیابان ولیعصر شلوغ است و برادران محترم نیروی انتظامی و لباس شخصی همچنان در حال پذیرایی و جشن و شادی بهمراه مردمند !  

تمام سایتهای مرتبط با میرحسین موسوی فیلتر شد ! 

فیس بوک هم فیلتر شد ! 

 

احمدی نژاد با ۲۳میلیون رای مجددا رئیس جمهور ایران شد ! 

مینویسم تا فراموش نکنم ... 

سبز سبزم ریشه دارم ...

شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:53 ب.ظ

« باور » نامه

فراموش کرد بودم که یه روز گفته بودی :
یادم باشه که از یاد می برمت... یادت باشه که از یاد نمی بریم... یادم باشه خسته شدم از خوبیات... یادت باشه خوب نبودم که خسته شی...
باور نمیکردم که از یاد بروم ...

روز دیگر هم گفته بودی :
I will help you achieve all your goals
کمکت خواهم کرد که به هدفهایت برسی   
باور نمیکردم در کنار هدفم تنهایم گذاری ...  

باور نمیکردم که منهم بهار را باور نکنم ... 

دکتر شریعتی میگه : وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!خاموش باش /قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی ...

پ.ن : امیدوارم که تو این دلتنگیم همراهم باشی ... یادت باشه دعوتم نکردی ... میدونم اونقدر نامردم که وقت دلتنگیم پیشت بودم ولی هیچ وقت دست رد به سینه ام نمیزدی ... اقا رضا دلم برات تنگ شده ...  دلم یه عالمه گریه میخواد ... اما خشک خشکم ... 

یه چیز دیگه : +   چه اسفندها...
                        آه!    چه اسفندها دود کردیم!
                     برای تو ای روز اردیبهشتی
                                 که گفتند: این روزها می رسی
                          از همین راه
                                            (قیصر امین پور)

باور نمیکردم روزی از یادت بروم  ... 
دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 01:12 ق.ظ

« بهاران » نامه

فال میگیرم برایت ، فال تا شاید بیایی
شاه میبینم ولیکن ، من کجا و تو کجایی
آس یعنی عش اما ، هرچه امد تک نیامد
فال هم بیخود گرفتم ، این ورق ها تک ندارد
راز هستی - لاله سیلاخوری*

سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که نگاه چشمانت را باور دارم ، باورتر از گرمی دستان سردت !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که گرمی دستان سردت را باور دارم ، باورتر از بغض فروخفته در گلویم !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که بغض فرو خفته در گلویم را باور دارم باورتر از فریادهای بی جوابم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که فریادهای بی جوابم را باور دارم باورتر از دلتنگی های شبانه ام!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی های شبانه ام را باور دارم باورتر از دلتنگی های هنگام دیدنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی هنگام دیدنت را باور دارم باورتر زمزمه های شبانه مان!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که زمزمه های شبانه مان را باور دارم باورتر از مستی در آغوش گرفتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که مستنی در آغوش گرفتنت را باور دارم ، باورتر از آتش بوسه تو بر لبانم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که آتش بوسه تو بر لبانم را باور دارم باورتر از دوست داشتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دوست داشتنت را باور دارم باور تر از همیشه بودنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که همیشه بودنت را باور دارم اما دروغ چرا ؟ باور ندارم!
پ.ن : منهم مثه تو دیگر بهاران را باور ندارم ! 

یه چیز با ربط :با اینکه عید امسال را دوست ندارم ولیبا اینکه عید امسال را دوست ندارم ولی میدونم امسال سال بزرگی برام هست ! سالی که بهترین تصمیم هام را میگیرم ، بهترین انتخابها را انجام میدم ، سالی پر از اتفاقهای خوب در کنار تو ...

یه چیز با ربط تر : دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من ... به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
یه چیز بی ربط : هیچ چیز بی ربط وجود ندارد ! حتی انلاین شدن من از اصفهان با اکانت پارس آنلاین تهران واسه اپدیت این پست!
یه چیز مهم : بهارتان مبارک !

یه چیز واسه خودم : همون قبلی ها را ادامه بده تا بهبودی کامل !

* : لاله عزیز ، صمیمانه ترین تبریکات را بخاطر چاپ کتاب زیبایت را از من بپذیر ، بارها و بارها اشعارت را خواندم ، برای من که اندکی « راز هستی » را میدانم ، احساست را در تمامی اشعارت میستایم و چه زیبا تقسیم کرده ای ! دوزخ ! برزخ ! بهشت ! ...


سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:52 ق.ظ

« مارکوپلو » نامه 4

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی                     فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست                    می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت                    ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست          هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین                         یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت                بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است                      حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع            زین داستان که با لب خاموش می کنی 

پ.ن : داره باز عید میاد ... یعنی میشه امسال بهم عیدی بدی ؟ 
یه چیز : چند وقتیه نوشتن نمیاد :( ...


 

هیشکی نیست به من بگه با این نوشتنت میخواییم صد سال ننویسی و از انجا که ما پر رو تر از این حرفهاییم مینویسیم تا چشممان در آید و این خاطرات زیبا را پس سه ماه ثبت کنیم : 

در صبح با صدای قوقولی قوقو یی از خواب برخواستیم و شروع به مهیا نمودن صبحانه کردیم تا دوست ترک ما از خواب بیدار شود و در حد اعلای مرام صبحانه آماده باشد ٬ دیدیم در کمال بی ذوقی فقط یک لقمه که انهم جهت احترام به صبحانه ما بود خورد و با سه لیوان آب اماده سرکار رفتن شد و ماهم طبق عادت ایرانی بودنمان سه لیوان چایی نوش نمودیم ... و از آنجا ه طبق قانون سایت بایستی به همراه میزبان از خانه خارج شویم تا برگشت ایشان در شهر بچرخیم از خانه بیرون زدیم و به شهر گردی پرداختیم ! شهری بسیار تمیز و باکلاس ٬ مردمانش هم برعکس تصور بسیار خونگرم و با یه can you speak english? همه میخوان انگلیسی صحبت کنن ... یادم نمیره تو مترو میخواستیم ساعت کار مترو را بپرسیم ، با بی سیم ازساختمان مرکزی یکی را صدا زدند که بیاد با ما صحبت کنه ! این توریست مداریشون ما را کشت ! 

در میدان olus مجسمه اتاتورک با ما عکس گرفت و در انجا بود که کشفی بزرگ انجام شد که تمام موزه های شهر در روز دوشنبه تعطیل است و ما فقط باید خیابانهای شهر را ببینم ...
مسجد جامع انکارا که نماد معماری جدید شهر است را پس از خیابان گردی های فراوان یافتیم ، چون آنکارا شهری است که بروی منطقه ای  کوهستانی واقع است و تمام خیابانهای شهر شیب دار است و پیدا کردن یک محل بسیار سخت است و این نوع شهر سازی هم نوع خودش بسیار جالب است که در خیابانی قرار میگیری که تمام شهر دیده میشود و دقایقی بعد در دل شهر هستی و چیزی دیده نمیشود ! در طبقه زیرین این مسجد عظیم شعبه ای از carform و پارکینگی عظیم وجود داشت که در نوع خودش جالب بود. برای نهار هم دو نوع غذای معروف ترکها ( دونار و لاهمهجون ) سفارش دادیم که بسیار خوشمزه بود . 

ناگهان یادمان افتاد که مقبره آتاتورک در آنکاراست  ! ( میدونم به حافظه ام حسودیتون شد )‌ ... تصمیم گرفتیم به انجا برویم و از انجا که عمرا پول ماشین بدهیم تصمیم بر آن شد پیاده برویم ... و به همان دلیلی که قبلا گفتم پس از ساعتها پیاده روی و سوغاتی خریدن یک ربع پس از بسته شدن درب موزه اتاتورک به انجا رسیدم و هرچه اصرار کردیم اجازه ندادند که وارد بشیم لذا به مقبره آتاتورک گفتیم از بیرون با ما عکس بگیرد که ناگهان یه لشگر نظامی ترک به طرف ما حمله کردند و نذاشتن این اتفاق صورت بگیرد و از آنجا که ما توریستهای فهمیده بودیم سریع به خانه برگشتیم !  

کوتای پیشنهاد داد که غذای ترکی درست کنند و ماهم از خدا خواسته ! دلمه بادمجون خودمون بود ولی به سبک ترکی ! با یه برنج دم پختکی که از شفته بودن یاد برنجهای شمال افتادم ! بعد از شام کوتای پیشنهاد داد که مشروب ویژه ترکها ( ریکی ) بنوشیم و صحبت کنیم ولی من قهوه ترک را ترجیح دادم ! و تا ساعت 4 صبح در مورد همه چی صحبت کردیم  ... سیاست ، فرهنگ ، اقتصاد ، خانواده ، طنز ، اجتماع و ... و از انجا که ساعت 6 بلیط اتوبوس به سمت قونیه رزور کرده بودیم برای اندکی استراحت بحث را به پایان رساندیم ...
قبل از خواب از کوتای بابت همه چی تشکر کردیم و او از ما خواست که موقع رفتن برق ها را خاموش کنیم و در را ببندیم !
و ساعت 6 صبح با انجام درخواست کوتای - یعنی هم در را بستیم و هم برق را خاموش کردیم و گرفتن یه تاکسی به مبلغ 20 لیر ( حدود 15هزار تومن واسه یه مسیر 5 دقیقه ای ) سوار بر اتوبوس قونیه شدیم و به سمت انجا حرکت کردیم ... 

پ .ن : یه سفر رفتیم 10 روز یه خاطره میبنویسیم 3 ماه ! ( عکسای سفر )

یه چیز با ربط : دیگر من هم بهار را باور ندارم !
یه چیز بی ربط : دلم چیپس و پنیر میخواد با طعم تو !
یه چیز برای تو : به اندازه همه روزهایی که مرا میشناسی عیدت مبارک !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط .

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:33 ب.ظ

« مارکوپلو » نامه ۳

رفتی سفر !
ولی تنها نه ! با همانکس که من همیشه به او حسادت میکردم !
زیرا میدانم « تو » از آن « او » هست و حتی قسمتی از وجودش و « او » از آن « تو » ست !
تویی که از آن هیچکس نیست ! پارادکس جالبی است نه !  

رفتی سفر ! 
اما عطرت اکنون همه جا پیچیده و همه شاد و سر مست از عطر تو !
و من با بغضم میخندم زیرا که بوی عطرت نشانه شادی توست !
گفتی از عطری که خاطره ایجاد کند بی زاری !
اما تقصیر من چیست که مدتی است شیشه عطری که برایم گرفتی خالی شده و من در جستجوی عطرت هر شب زیر آسمان مینشینم تا شاید آسمان عطرت را هدیه ام کند ... 

رفتی سفر ! 
اکنون باید از باد سراغ تو را بگیرم ! اما در اینجا باد از غرب به شرق میوزد ولی تو به شرق سفر کردی پس از باد هم امیدی نیست !  

رفتی سفر ! سفر سلامت ! 

پ.ن : در زیر باران در حیاط خانه آتشی روشن کردم برای آنکه تو را بسازم ... اما خاک سرد تر از آتش بود و باد وحشی تر از همیشه !


فی الواقع وقتی به دیار آنکار وارد شدیم ! تلگرافی به جناب کوتای فرستادیم و جوابی فی الفور دریافت کردیم که ایشان در « هوشدر استریت » در محله « کیزیلای » منتظر قدم مبارک ما هستند ! ( داره از اینطوری نوشتن خوشم میاد ) ! از ما اصرار و از همسفرمان انکار ! هرچه به ایشان گفتیم که چتر بازی از اصول سفر است در ایشان افاقه نکرد و ما فی الاجبار تصمیم گرفتیم از بند « ما رفتیم میخوایی بیا ! میخوایی نیا ! » استفاده بنماییم که اثر کرد ! از ایستگاه قطار تا منزل دوستمان را دلیجان چهار چرخ بدون اسبی گرفتیم به مبلغ ۲۰لیر در حدود ۱۴هزار تومان کیسه اشرفی تا ما را به مدت ۱۰ دقیقه ای به انجا برساند ! شهر آنکارا چون در ایام تعطیلات عید قربان بود بسیار خلوت بود ! 
« کوتای » ٬ این دوست ترک زبان ما ٬ ۲۷ساله و در رشته معدن تحصیل کرده و در منزلی که متعلق به خواهر ایشان است و اکنون در دیار یانکی هاست جدا از والدین زندگی مینماید ٬ با ورود ما به منزل ایشان چراغها یکی یکی روشن شدند (۱) و ایشان با ما با آغوش گرمی استقبال کردند ٬ نامزد کوتای هم در انجا بود اندکی بعد مادر و برادر نامزدش به انجا امدند و انها هم به گرمی از استقبال کردند . پس حمام گرفتن از کوتای خواستیم که نقشه ای از شهر برای ما کشیده تا ما بتوانیم از برج میلاد آن شهر به نام « آتاکوله » در شب دیدن کنیم و قرار شد آن شب برایشان طعام ایرانی از نوع «کتلت» اماده نمائیم ...
در شهر تاریک آنکارا قدم میزدیم و از خلوتی شهر در هراس بودیم ! اکثر مغازه ها تعطیل بود ولی از خوشاقبالی ما « آتاکوله» باز بود تا ما بتوانیم از فراز آنجا به شهر بنگیرم ! در آنجا تماشاخانه ای وجود داشت که فیلم دختر لر با بازی « گلشیفته فرهانی» و « دی کاپریو » را نمایش میداد ! سیم کارت ترکسل را به مبلغ ۲۰ لیر ( به ارزش ۲۵کنتور ) خریداری کردیم تا با هر اس ام اس به ایران ۸کنتور آن بپرد !!!! ( بعد بگین چرا اینجا اینقدر گرونیه ) ... در حین برگشت از شاپینگ سنتر مواد لازم جهت پخت کتلت بخریدیم (به مبلغ ۵۰لیر) و به منزل کوتای برگشتیم !
در آنجا آشپزی شروع شد ! همسفر من (عادل) در نقش سر مطبخ و من در نقش اسیستنت !!  و از آنجا که کتلت نیاز به چنگ فراوان دارد و ما جهت رعایت بهداشت مجبور بودیم نچنگیم با زحمت زیاد این غذا آماده شد و انهم چه کتلتی هر کدام به اندازه و ضخامت کباب تابه ای ! پس از شام تختخ نردی اورده شد و هرچه ما بازی کردیم باختیم ! دیدم فی الواقع ابروی ایران زمین در خطر است و نزدیک است بلاد دیگری را سر شرط بندی به ترکها واگذار کنیم بهانه خواب آوردیم .
در اتاق نشیمن مبلی جهت خواب به ما داده شد ! یک نفر هم در زمین ! این هم نتیجه چتربازی! و در اندیشه فردایی بهتر به خواب رفتیم ! 

پاورقی(۱): بدلیل گرانی برق در ترکیه اکثر چراغها در اپارتمانها سنسور دارد و چراغها بر اساس ان روشن و خاموش میشود .  

پ.ن : یه جایی خوندم « عزیزخسته کسی رو که تو دوستش  داری همه حقی بر تو  دارد از جمله اینکه انگونه که می خواهی دوستت نداشته باشد  » ...
یه چیز با ربط : زیارت قبول !
یه چیز بی ربط : دیگه یه جایی را دارم که حرفهای تیکه پارم را اونجا بنویسم !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط . 

جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 09:54 ق.ظ

« ... » نامه

 

گفتم : اسمع ! افهم ! ...
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی دستان تو که نوازش هایش فراموشم نشده است.
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی چشمان تو که نگاه مهربانش فراموشم نشده است.
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی آغوشت که سالهاست منتظرش هستم .
گفت : خاک سرده ! فراموشم خواهی کرد !
گفتم : من چشمها ٬ دست ها و آغوشت را سالهاست فراموش نکرده ام پس تو را نیز فراموش نخواهم !  

دختر اردی بهشت ٬ سفر پدرت را تسلیت میگویم و امیدوارم تو را دیگر هیچ وقت مانند امروز نبینم ... 

پ.ن : در گوشش چه می گفتی ؟

شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 03:46 ب.ظ

« مارکوپلو » نامه۲

برف


میدانی ؟ 
سرد سرد است !
هر وقت که سرد میشوی ٬ برف می بارد ...
همه جا سفید است !
نه !
سفید بود !
و من تنها با تو ! با یاد تو ! به یاد لبخند تو ! میرفتم ...
و جای خالی ات را میدیدم که حتی اثری از لبخند تو را نداشت ...
راستی مگر « باران » نام دیگر تو  نبود ...  

پ.ن: دلم باید چیزی نخواهد ! 


هوا به تاریکی می گراید (معنیش را نمیدونم  گیر ندین! )در منطقه صفر مرزی برف شدیدی باریده است ٬ پس از حدود نیمساعت حرکت به شهر مرزی ترکیه میرسیم ٬ درجه هوا فکر کنم به ۵ یا شش درجه زیر صفر است با اینحال بایستی از قطار خارج شویم تا عملیات خروجی صورت گیرد ٬ با اینکه تا ورود همه تایید نشود اجازه ورود به قطار را نداریم نمیدانم چرا باز همه هول صف دارن ! انگار ما ایرانی ها به صف حساسیت داریم ! دو توریست آلمانی ( ماریو و ... ) بیرون از ساختمان در حال لذت بردن از هوای سرد هستند ُ فرصت خوبی برای یک مکالمه است ... حدود ۲ساعت طول میکشد و همه بدون هیچ مشکلی ورود به ترکیه تایید میشود و دوباره سوار قطار ایران میشویم تا دریاچه وان مسافرت با قطار ایران صورت میگرد ...  
حدود نیمه شب به دریاچه وان میرسیم و منتظر کشتی ... پس از حدود یکساعت انتظار کشتی از راه میرسد و مسافرانی که از ترکیه در حال برگشت هستند را به قطار ما تحویل میدهند و ما هم وارد کشتی میشویم ... واگن مخصوص بار هم وارد کشتی میشود ... کشتی بزرگی است ... گفته میشود این کشتی ها هدیه رضاشاه به ترکیه است که هنوز بروی این دریاچه در حال حرکت است ٬ مهماندار کشتی مرد ترک زبانی است همانند یک نوار با لهجه شیرینی شروع به صحبت به زبان فارسی میکند ٬ در سالن کشتی میتوان دیگه همه مسافران را یکجا مشاهده کرد ٬ تیپ و قیافه بعضی از این پیرزنها در نوع خودش بسیار جالب بود و اگر من کارگردان فیلمهای ترسناک بودم حتما از انها استفاده میکردم ( خدایی جنبه هم خوب چیزیه !!! ) 
یه اکیپ این خانمها هم ماهانه دوره های ادبی در فرهنگ سرای قیطریه داشتند که به محض ورود به کشتی شروع کردن به مولوی خوانی و دف نوازی ... یه سری هم شروع کردند به غر زدن که میخواییم بخوابیم !!!! پس از کش و قوس فراوان تصمیم بر خوابیدن شد! 
با نزدیک شدن طلوع افتاب همه به عرشه کشتی رفتند تا طلوع خورشید را از روی دریاچه وان مشاهده کنند ... دوربینها و عکسها بود که گرفته میشود ...  
پس از انکه به بندرگاه وان رسیدیم منتظر قطار ترک شدیم ! حدود ۴ ساعت از برنامه مشخص شده عقب هستیم ! در قطار ترک شماره واگن و کوپه اصلا مهم نیست ! هرجا که پیدا کردید میتوانید بنشینید ! پیشنهاد میکنم که اطراف رستوران باشید زیرا میتوانید در صورت داشتن لب تاپ میتوانید از شبکه بی سیم اینترنت ان استفاده کنید.  
چون منطقه تحت کنترل کردها ست برای حفاظت از قطار ۶ تفنگدارترک سوار بر قطار میشوند .
روز سوم هم در قطار میگذرد و در صورت داشتن هم کوپه ای خوب این زمان به سرعت میگذرد.حدود صبح روز چهارم به کایسری ( قسطنطنیه ) میرسیم .. این شهر برای خیلی از ایرانی های ترکیه اشناست ُ به گفته سعید ( هم کوپه ای ما که بلیل بهایی بودن قصد مهاجرت از ایران را داشت ) این شهر به دلیل ارزان بودن پر است از ایرانی هایی که قصد پناهندگی یا مهاجرت را دارند ... نغمه همون دختره شیطون مشهدی که کل کوپه ما را تو سرش گذاشته بود هم در این ایستگاه پیاده شدند ... آخرش هم نفهمیدیم این « سه تار » ی که همراهش بود واسه چی بود ؟! 
حدود یک سوم قطار در این ایستگاه پیاده میشوند . طبق برنامه در این ساعت ما باید به آنکارا میرسیدیم ولی ما همچنان در کایسری هستیم ... (تا حالا ۷ ساعت تاخیر )  
خانه ها و شهرهای بین راه ما را به یاد سریال « کلید اسرار » می اندازه ! خونه های پرچینی که بدلیل استفاده از زغال سنگ دود از دودکش ها در حال خارج شدن است ! از انجا که ترکیه منطقه ای کوهستانی است در طول مسیر یا بطور متناوب با مناطق برفی و خشک روبرو میشویم ! بطوری که در طول سفر تا انکارا حدود ۱۰ بار اب و هوا عوض شد و این تنوع آب و هوا در نوع خودش قابل توجه است . 
در کایسری بود که ما متوجه وجود اینترنت در قطار شدیم و از انجا که لب تاب منهم ۲۰ دقیقه بیشتر شارژ نگه نمیدارد یکسره در بین رستوران و کوپه در حال حرکت بودیم تا کوپه انرا شارژ کنیم و در رستوران استفاده کنیم . 
قبل از سفر از طریق سایت  couchsurfing به دنبال چتربازی در ترکیه بودیم تا حتی المقدور بتوانیم از میزبانی ترکها در آنکارا و قونیه استفاده کنیم که تا قبل از شروع سفر کسی قبول نکرده بود ... ولی در این ساعت ایمیلی از یکی از اعضای این سایت به نام Kutay به دستم رسید که قبول کرده بود که میزبان ما در انکارا باشد و این تنها خبری بود که میتوانست باعث فراموشی خستگی سه روزه ما شود. 
ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر روز یکشنبه به ایستگاه راه اهن انکارا رسیدیم و به سمت خانه حرکت کردیم ... 
( ادامه دارد ) 

پ.ن : فکر نمیکردم بتونم اینهمه در مورش بنویسم ! ولی ای کاش مرتب تر مینوشتم ! 

یه چیز با ربط : همیشه بین عقل و دل ، دل را انتخاب کردم ! دلم خواست ... دلم نخواست ... اما حس میکنم دیگر دلی نمانده که چیزی بخواهد ! با خود بردی ! از دل بی عقل هیچ انتظاری نیست اما اکنون من مانده ام و عقل ! عقل بی دل ! از عقل بی دل چه بر می آید ؟
یه چیز بی ربط : مگر « باران » نام دیگر تو نبود !؟
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط . 



توضیح : چه میکنه این سرویس... این دوتا که این بغله یه چشمشه !

شنبه 21 دی‌ماه سال 1387 ساعت 02:12 ب.ظ

« مارکوپلو » نامه ۱

نگاه کن که غم درون سینه ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودانه

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بچیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود .
شعر از فروغ فرخزاد

پ.ن: نگاه کن ! تو میدمی؟ آفتاب میشود؟


اندر احوالات اینجانب ملالی نیست جز دوری شما و کار زیاد و پایان سال مالی میلادی و حسابرسی و انبارگردانی و کنترل موجودی و ... ! میدانم که همه اینها توجیهی است برای دوری ازینجا و ننوشتن و دلیلی بود برای یک مرخصی طولانی و یک سفر به بلاد فرنگستان به بهانه شروع این رخدادها و سوخت شدن مرخصی ها ... لذا بر آن شدیم تا سفرنامه ای بنگاریم تا این لحظات و خاطرات را ثبت کرده باشیم تا شاید پندی باشد برای ایندگان ...

وارد ترمینال قطارهای بین المللی میشی ، شبیه اینه که وارد ترمیینال فرودگاههای بین المللی میشیی نه ازین جهت که سرویس دهی ها فرق میکنه ، ازین جهت که ادمهاش فرق میکنن ... بی خود نبود در عرض یک شب  70 بلیط آنکارا تمام شد و ما مجبور شدیم بلیط استانبول را بگیریم ، دو تا تور تمام بلیطهای انکارا را گرفته بودند و فقط بلیطهای استانبول آزاد مونده بود !
اخه به اینم میگن شانس !! هر دوتا تور حدود 50 پیرزن را با خود راهی کرده بودند ! نمیدونم میون همه پیامبرها چرا جرجیس را خدا نصیب ما کرده بود !
یه خانم کنترلچی هم اونجا بود و برای اینکه خدایی نکرده کوپه ها مختلط نشه شماره های جدیدی به بلیطها میچسبوند . هرکسی هم باری داشت به قسمت بار تحویل میداد تا به واگن بار منتقل بشه. 
حرکت قطار ساعت 7 عصر بود و ما از ساعت 4 اونجا بودیم و این فرصتی بود تا تمام مسافرها را یه کنترلی کنیم ! یه اکیپ دانشجو خارجی که واسه تعطیلات عید قربان هم به ایران اومده بود تو سالن بودند ( دوتا هنگ کنگی ، دوتا آلمانی و یه هندی ) راحت میشد سر صحبت را باهاشون باز کرد ، دختر هنگ کنگی که کاترین اسمش بود خیلی خوش مشرب تر از دوست پسرش بود ! در مورد همه چی هم صحبت میکرد واسه گذزوندن وقت تو سالن انتظار خوب بود !
دو مرد و و یک زن که المانی با کوله های بلند سفریشون وارد شدند و نظر همه را بخودشون جلب کردند . خیلی ریلکس کوله هاشون را به بخش بار تحویل دادند و کتابشون را در آوردند و شروع کردندبخوندن ! واسه وقت گذروندن بهترین راهه نه ؟!
کنترل اولیه پاسپورتها و بلیط توسط مسئول حراست راه آهن انجام شد ، نکته قابل توجه این آقا این بود که با قدی تو مایه های منصور زادون خودمون یا شایدم بلند تر ( حدود 2:20 ) که وقتی باهاش صحبت میکردی گردن درد میگرفتی باید سین جیم هاش هم جواب میدادی ! کجا میری؟ با کی میری؟ چرا میری ؟ حالم داشت بهم میخورد !
قطار چهار تخته معمولی بود وارد کوپه که شدیم یه پسر جوون حدود 20 ساله ولی درشت هیکل قبل از ما اونجا بود و ما خوشحال که همسفر سه روزه کوپمون جوونه ! نفر بعدی هم بعد مدتی وارد شد و یه مرد حدود 45 ساله بود که بعدا متوجه شدیم که بهایی بوده و واسه پناهندگی به ترکیه سفر میکنه .
قطار راه میافته و مهماندار واگنمون کوپن های غذای ما را میگیره ( موقع بلیط گرفتن علاوه بر کوپن خواب که الزامیه و نفهمیدیم واسه چیه ، کوپن غذا هم میتونین تهیه کنید که تو قطار ایران بهتون 4وعده غذا داده بشه به مبلغ ۶۷۰۰تومن ) و تا وعده آخر غذا در کوپه براتون سرو میشد و هم کوپه های ما هم مجبور بودن خودشون غذا تهبه کنن ! نهایت نامردیه میدونم ! ما هم اخر نامرد !
شب اول بیشتر به شناسایی همدیگه میگذره ، امار همه واگن ها گرفته میشه و خوشبختانه واگن پیرزنها کلی با ما فاصله داره !روز دوم چندتا دوست پیدا میکنیم ، « انوش » مستند سازی که واسه ساختن یه فیلم مستند راهی شده ، علی سیف روانشناسی که بهمراه دوست و همسرش و خواهرش تو این سفر هستند . دختر شیطونی به نام « نغمه » که کل واگن ما را رو سرش گذاشته و ...
قطار توقف های زیادی  داره کلی هم از برنامه اش زمانی اش عقبه ساعت 12 ظهر به تبریز میرسیم ، مامورین کنترل پاسپورت و خروجی وارد قطار میشوند و تا دوسه ساعتی که تا مرز سلماس فاصله است تمام کنترل ها و مهر خروجی در قطار انجام میشه . به گفته مسافران قدیمی این کار به تازگی انجام میشه و قبلا همه مسافران در مرز سلماس بایستی از قطار پیاده میشدند و تو برف و سرما تو صف میموندند تا این کار توسط پلیس مرز انجام شود .
ساعت 2 به مرز سلماس میرسیم ولی قطار 4ساعت در انجا میماند ! دلیل آن هم اینطور شایع میشه که یه خانوم مطلقه توسط شوهرش ممنوع الخروج شده و هنوز در کامپیوتر اینها مطلقه بودن این خانوم ثبت نشده حتی برگه طلاق هم کمکی ازش ساخته نیست و مادر و دختر در مرز پیاده میشوند تا با قطار برگشت به تبریز برگردند و قطار وارد منطقه صفر مرزی میشود ...
(... ادامه دارد)  

پ.ن : خوب چیه ؟ دارم خاطره مینویسم مگه بده ؟
یه چیز با ربط :دلم یه عالمه گریه میخواهد بی « بوسه » !
یه چیز بی ربط : ...
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ... دیگر پذیری نامشروط.... شرایط پذیری نامشروط

چهارشنبه 22 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 03:56 ب.ظ

« عطر » نامه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه
میگه یا اسم آدم دل نمی شه
یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه
بهش میگم جون دلم این همه دل توی دنیا
چرا یک کدوم مثل دل خراب و صاحب مرده ی من
پا پی خیال باطل نمی شه
چرا از این همه دل
یک کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه
میگه یک دل مگه از فولاده
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره
میگه هر صید که می شه قلب باشه
میگه هر صید که می شه قلب باشه
اما هر چی قلب شد دل نمی شه
نه دیگه نه دیگه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه   
( شاعر: بیژن مفید ٬  البوم شهر قصه ) 

تو شهر قصه ها میگردم تا شروع داستانم را پیدا کنم ... میخواهم بدانم چشمان تو شروع کرد یا دل من ... منکه جرات شروع نداشتم پس چشمان تو بود شروع کرد ... تو این مسابقه اهلی کردن این من بودم که باختم ...من رام شدم و دربند و تو همچنان وحشی و آزاد !!

شبها در میان ستاره ها میگردم ٬ فریاد میزنم ... شاید اثری از رخ کاملت و یا حتی هلالی از آن ببینم ... اما پاسخم فقط تاریکی است ... 
هنوز هم دلم میخواهد حرف حساب بزنیم ... حتی دو کلوم ... شاید بهانه باشد برای شنیدنت ..

هنوز هم جاده بوی عطر قدمهای تو را میدهد ... آنجا که برای اولین بار به سپیدی برفها حسادت کردم وقتی سایه ات را بروی انها میدیدم ... راستی دوباره فصل برف است ...
هنوز هم آن کوچه بن بست هم بوی عطر تو را میدهد ... آنجا که باهم از روی دیوار همسایه خرمالو چیدیم ... راستی دوباره فصل خرمالو است ...
هنوز هم دستانم بوی عطر سردی دستانت را دارد ! همان دم که آتش درونم با سردی دستان آمیخته میشدو حال دستانم سرد سرد است ... راستی دوباره فصل سرماست ...
هنوزم آغوشم بوی عطر تن تو را میدهد ... هنگامی که در باران مرا در آغوش خود گرفتی و گریستی ... راستی دوباره فصل باران است ...

و من مانده ام با این همه « عطر » ٬ راستی گفته بودی « عطر » دوری می آورد و اکنون منم و دوری تو !

پ.ن : بیاد داری « باران » چیست ؟
یه چیز با ربط :  اگه خواستین شهر قصه را دانلود کنید برین اینجا ( لینک از تو ) !
یه چیز بی ربط : هنوز پاییز است و من ... دلم کویر میخواد و ستاره و ...
یه چیز برای خودم : ... دلم هنوز هم یه عالمه چیز میخواد ...

 بقول تو « حاشیه مهم تر از متن » :
- نوشتم .. پاک کردم ... نوشتم .. خط زدم ... نوشتم .. پاره کردم ... نوشتم ... به رود سپردم ... اما با درد نوشته ات در سینه ام چه کنم ؟ + عادت !! 

دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 12:35 ب.ظ

« سئوال » نامه

کنارم بخواب و
به دورم بتاب و
از این لب بنوش
چو تشنه که آب وگل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من  

خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم  

بخواب آرام پیش من
لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم و کن و دل را
به این عاشق ترین بسپار بخواب آرام پیش من
منی که بی تو میمیرم
لبت را بر لبم بگذار
که جان تازه میگیرم 

( شاهکار بینش پژوه ) 

پ.ن : ...تو خوبی هار را میشماری و من بدی ها را ...تو در جستجوی بهشتی و من در جستجوی مهر ... مهر آمد اما تو رفتی ... اکنون منهم دلم رفتن میخواهد ...


یکی از دوستام تعدادی سئوال اطلاعات عمومی برام فرستاد شما هم سوالات را بخوانید و جواب بدین :
۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟ 
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
فکر کردی خیلی ساده است ؟ خوب ما از سئوالهای ساده شروع میکنیم !!
۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟
الف) برزیل
ب) شیلی
ج) پاناما
د)اکوادور
میدونم این یکمی سخت بود ولی امیدوار باش تو در حال حل سخت ترین معماهای دنیا هستی !
۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف) ژانویه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
منم در مورد این انقلاب بزرگ یه چیزایی شنیدم ولی عمرا نمیدونستی که توچه ماهی جشن میگیرند !
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
گفتم سئوالها سخت تر میشه ... میدونستم شما اسم پادشاهان ایرانی را هم نمیدونین !!
۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟
الف) قناری
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
خوب سئوالات تموم شد و میدونم جواب هیچ کدوم را درست نگفتین !! اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید بهتره پس جوابها را بخوانید :
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن insularia canaria یعنی جزایر توله سگ
پ.ن : همیشه جملات اون معنی که ما فکر میکنیم را ندارند !
یه چیز با ربط :  مهر آمد ولی تو رفتی !!!
یه چیز بی ربط : منهم دلم رفتن میخواهد !!
یه چیز برای خودم : ... دلم یه عالمه چیز میخواد ...

<< 1 2 3 4 5 ... 33 >>