چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:43 ق.ظ

« ویزا » نامه

 گفت : تفاوت اینجا با آنجا این است که تو « آن جایی » !
گفتم : مدت هاست که در آرزوی رفتن از « این جایم » ! اما اجازه نمی دهی ! 


مینویسم تا فراموش نکنم : 

نمیدونم داوود را میشناسین یا نه ؟! از دوستان قدیمیمه که حدود ۱۰ سالی هست همدیگه را میشناسیم و تو شرکت آلفا سیستم که بودم باهم پروژه هایی داشتیم ... این پسر سال گذشته واسه تحصیل تو سوئد اقدام کرد و قبول شد و الان اونجاست ...
دو سه ما قبل دعوتنامه ای برام فرستاد که بهمراه خانواده اش و یه چندتا از دوستاش یه سفر به اروپا داشته باشیم ... ماهم مدارک را آماده کردیم ( سند آپارتمانم ٬ گواهی اشتغال به کار و ... ) و اوایل خرداد اقدام کردیم . سفارت شلوغ بود چیزی حدود ۲۵۰نفر جهت ویزا چه تحصیلی چه توریستی تو صف بودند ٬ ماهم مثه بقیه مراحل کار را انجام دادیم... جالب اینکه همه کارکنان سفارت هم ایرانی بودند ! حتی افسری که با من مصاحبه کرد ! تمام مدارک را تحویلشون دادم و منم مطمئن ازینکه ایرادی از پرونده من نخواهند گرفت ( چون از نظر موقعیتی خیلی شرایطم بهتر از بقیه بچه های گروه بود )  

همه بچه ها ویزاشون اماده شد جز من !! دلیلشون این بود که : تضمینی برای خروج ایشان از منطقه شینگن وجود ندارد !!!! و مهر زیبای ریجکت تو پاسپورتم ثبت شد !

خوب فکر میکنم بتونین احساسم را درک کنید !!! 

خلاصه تصمیم گرفتم در کمال ناامیدی به نتیجه اعتراض کنم ! پس از ایمیل نگاری های فراوان بین من و سفارت ! سه روز قبل ایمیلی از سفارت بهم ارسال شد که ویزای شما به مدت دوهفته از تاریخ ... تا ... صادر شده است !!!!
باورم نمیشد !  همه دوستان و اشنایان خوشحال ازین اتفاق ! منم که قصد داشتم هفته اول جولای ( هفته پیش رو ) اونجا باشم ٬ سریع شروع کردم به اماده سازی ملزومات . بلیط ۸۰۰تومنی را ۱میلیون و ۳۵۰ هزارتومن رزو کردم ! با کمک داوود برنامه حرکت قطارهای بین شهری و کشوری را هم  چک کردیم ! از طریق سایت کوچ سورفینگ ٬ شروع به جمع اوری اطلاعات و یافتن هاست کردم ! خلاصه همه چی را اماده کردم واسه سفر دور اروپا در ۱۴ روز  ... 

دیروز سفارت بودم تا ویزام را بگیرم ! مسئول تحویل ویزا بهم گفت : درخواست بازنگیریتون هنوز در جریانه و جوابی ارسال نشده !!!!!!! و این خانوم ... که جواب ایمیل را دادن نمیدونیم رو چه حسابی این جواب را برات فرستاده :( ... و هنوز افسر بازنگری به درخواستتون جواب ندادن !
شما بودین چه حسی بهتون دست میداد ؟!؟ الان من تو اون حسم !

نتیجه : هرکاری را که ایرانی ها دست بگیرن ٬‌بهتر از این نمیشه !

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:14 ب.ظ

« خرداد رفته » نامه

دل  میرود   ز    دستم    صاحب دلان   خد  ارا              دردا که  راز پنهان  خواهد شد    آشکارا  

خرداد رسید و پس از آن بیست و پنجمش ...
امسال عادی ترین خرداد را پشت سر گذاشتم ! چه نیمه آن و چه امروز آن ... انقدر عادی که حتی دستم به نوشتن نمی رود ٬ گفته بودی تا زمانی که دوستت دارم میتوانم بنویسم و اکنون که نمی نویسم دلیلی بر دوست نداشتن است ؟ 


متن فوق ابتدای نوشته ای بود که برای روز تولدم آماده کرده بودم ٬ اما خرداد تمام شد ولی این متن تمام نشد ! بیشتر از همیشه حس میکنم تنهام ! تنهایی که با در کنار تو بودن نیز برطرف نشد !
گفت : خوش بحالت ٬ ماشالا با این همه روابط عمومی قوی و دوست پسر و دختر فراوان و کوه های هفتگی و برنامه های طبیعت گردی و ... کیف دنیا را داری ؟! 

ساکت شدم و هیچ نگفتم ٬ او نباید بداند : دلم تنهاست !
نه دردی ! نه حسی !
بارها ...
به اشک بی وقت چشمهایش حسادت میکنم که نشان دهنده درد دل است ٬ چقدر دلم برای درد دل تنگ شده است !
به بغض همیشگی چشمهایش نیز حسادت میکنم که نشان دهنده حس درونش است ٬ چقدر دلم برای این حس درون تنگ شده است !
دلتنگم ! اما دلتنگ چه؟ نمیدانم !
دلتنگ که میشدم مینوشتم ٬ اما این دلتنگی نوشتی نیست !
بی قرارم ! اما بی قرار چه؟ نمیدانم !
بی قراری هایم را هم میخواندم ٬ اما این بی قراری ها خواندنی نیست !
نه می شود نوشت ! نه می توان خواند ! 

دلم آب میخواهد و آتش ! مثه همین پارک آب و آتش ! بدویم در میان آب هایش تا آتشمان خاموش شود و در پایان مثه همیشه سوار بر باد کامل می شوی و من مثه همیشه من در پی باد ناقص میمانم ! 


خرداد ٬ عصر تابستان ٬پارک ساعی !
دور همان حوض قدیمی !
و به یادت چشمانم را بستم !
و تو را آرزو کردم ...
عطرت در فضا پیچید ...
و نوازشت را در صورتم احساس کردم !
چشم هایم را باز کردم !
باز باران آمده بود ...
ولی این بار تنها در صورتم اثرت باقی مانده بود !  

 

پ.ن : اصل نوشت هم ندارد چه برسد به پی نوشت !

چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:39 ق.ظ

« پاپیون » نامه

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
 آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت 
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

  بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش 
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم 
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران 
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت  

مدتها بود سراغ حافظ نرفته بودم ... دیشب تو اون دلتنگی که نباید داشته باشم ٬ بازش کردم ... با اینکه هنوز هم آرزومه که تو برام تفال بزنی اما دیشب نیاز به شعر داشتم و بازهم تو نیستی که بخوانی ٬ هستی نمیخوایی که بخوانی !  

و امروز ... 

... 

پ.ن : نمیتونم بنویسم !! فکرم جمع نمیشه !
یه چیز بی ربط : پاپیونم را گم کردم ٬ ندیدیش ؟!!!
یه چیز با ربط : ...
یه چیز برای من: ای کاش دوستت داشتم !!  
یه چیز برای تو : ای کاش باور داشتی !
یه چیز برای او : مرا آرامشی در آغوشت بود ٬ ممنون که مرا پذیرفتی !


+ تولدت مبارک !! هولم نه !؟

شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 01:14 ق.ظ

« دروغ 13 » نامه

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم ‏
تو نبودی، باران بود ‏
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم: ‏
‏- تو ندیدیش ...؟! ‏
و چیزی، صدایی ... ‏
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد، ‏
گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنیم! ‏
نفهمیدم چه شد که باز ‏
یکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم، ‏
دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید. ‏
گفتم: شوخی کردم به خدا! ‏
می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذیذِ باران ‏
فقط خیسِ گریه شود، ‏
ورنه کدام چشم ‏
کدام بوسه ‏
کدام گفت‌وگو ...؟! ‏
من هرگز هیچ میلی ‏
به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته‌ام!
(سید علی صالحی )


 آسمون هم طاقت نیاورد و ترکید ... دوسه روزه بد زار میزنه ... اما نمیدونم من چرا نمیتونم ...
فکر کنم آسمون هم نیاز به تغییر اساسی دارهو دل من نیز هم!! ... از ابتدای امسال که شروعش با تغییر کارم همراه بود ، منتظر تغییرات بزرگتری در زندگیم بودم و هستم ... حتی وقتی به عکس باهم بودنتان نگاه مبکنم ، خوشبختیت و شاد بودنت بهترین چیزیست که برایت ارزو دارم ، حال به هر طریق ... حس میکنم با همه بهم نزدیک بودنمان خیلی از هم دوریم ... شاید از اول هم ازهم دور بودیم ... وقتی که نخوایی نزدیک کسی باشی حتی در آغوش هم بودن هم نشان نزدیک هم بودن نیست ... شاید حتی ، نشان از فاصله ای است که چشممان را برویش میبندیم ...


بازتاب اس ام اس " دروغ 13 " امسالم در نوع خودش جالب بود ! وقتی به همه گفتم حرفهام روش اثر کرد و بالاخره ازش "بله" را گرفتم ، سیل تبریکات و تعجبات و فحشات نثار اینجانب گردید ، بعضی از خانمها هم که به رسم ادب (!!) جوابم را ندادند . پدر و مادرم که مسافرت بودند وسایل را جمع کردند و قصد برگشت به تهران داشتند . من نمیدونم "بله" گرفتن مگه فحش داره که بعضی از دوستان با فحش جواب دادند و یا ترس این اس ام اس چی بود که بعضی دیگر از این اس ام اس ترسیده بودند !!!!
جالبتر اینکه دوستانی هم زحمت کشیدند و به فرد مورد نظرشان این اتفاق را تبریک گفتند ( طفلک این افراد !!!) ، جا دارد در این مکان مقدس از محضر تک تک دوستانی که باعث فراهم امدن این لحظات خاطره انگیز بودند تشکر کنم تا اخر شب من هم یواش یواش داشتم باور میکردم نکنه "بله" را گفتی و منم باید به خودم تبریک بگم ... در ضمن از قدیم گفتند " دیر و زود داره ، سوخت هم سوزش داره"، چون داره یارانه اش برداشته میشه در ضمن سهمیه هم با افتخار شده 60 لیتر ( حالا سوزش را حس کردین ) ... بالاخره "بله" را میگیرم ...
نتیجه گیری اخلاقی : ندارد
نتیجه گیری ضد اخلاقی : در زبان فارسی بعضی وقتها از "فحش" جهت تبریک استفاده میکنند.
نتیجه گیری سیاسی : خوشبحال " سپاه مخابرات انقلاب اسلامی " ...
نتیجه گیری ناموسی : ببین یه " بله " گفتند چطور دل خیلی ها را شاد میکنه  ( مگه خودت ناموس نیستی که داری اینو میخونی ، این واسه ناموس نوشتم نه شما ) ... بیا و با یه "بله" دل ... ( نه دیگه نشد ! هی من میگم نخون داری میخونی ... ) ...   


به جان خودم دروغ نمیگم ، چند ساعت قبل شبکه یک داشت اجرای ارکستر ملی را از برج میلاد در برنامه جنگ هسته ای (به ضم جیم ، هرکی فتحه داد مشکل از خودشه به من ربطی نداره ) مستقیم پخش میکرد اونم با نمایش کامل سازها و خانم های نوازنده !!!!!!!!!!!
نتیجه گیری فوری: حکومت برگشت ! سیما ملی شد ! حرمت ساز برداشته شد! احمدی نژاد رفت! علما خواب بودند ! نکنه ما ماهواره داریم !؟!
نتیجه گیری خودم : تو حکومتی که یکباره همه انقلابی های قدیمش الان ضد انقلابند هیچ چیز غیر ممکن نیست !!!!!


یه چیز مهم : به اندازه همه خوبی هات تولدت مبارک ...

جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:26 ب.ظ

« بهار ۸۹ » نامه

اشک میریزم و از درد فراق
در دلم آتش حسرت تیز است
بی تو میگون چه صفایی دارد؟
به خدا سخت ملال انگیز است
با همه تازگی و لطف بهار
ماتم انگیز تر از پاییز است
                                      «تو » بهار من و میگون منی.  


 

 سال ۸۸ را قبل از اومدنش دوست نداشتم اکنون دلیلش را دانستم اما با همه اتفاقاتش گذشت ... اما هیچگاه از ذهنم فراموش نخواهد شد ... اما برعکس سال ۸۹ را دوست دارم انهم از نوع خیلی خفن !
اکنون همان پست سال قبلم را برایتان مینویسم اما اینبار .. 

سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که نگاه چشمانت را باور دارم ، باورتر از گرمی دستان سردت !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که گرمی دستان سردت را باور دارم ، باورتر از بغض فروخفته در گلویم !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که بغض فرو خفته در گلویم را باور دارم باورتر از فریادهای بی جوابم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که فریادهای بی جوابم را باور دارم باورتر از دلتنگی های شبانه ام!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی های شبانه ام را باور دارم باورتر از دلتنگی های هنگام دیدنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی هنگام دیدنت را باور دارم باورتر زمزمه های شبانه مان!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که زمزمه های شبانه مان را باور دارم باورتر از مستی در آغوش گرفتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که مستنی در آغوش گرفتنت را باور دارم ، باورتر از آتش بوسه تو بر لبانم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که آتش بوسه تو بر لبانم را باور دارم باورتر از دوست داشتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دوست داشتنت را باور دارم باور تر از همیشه بودنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که همیشه بودنت را باور دارم  چون تو را باور کرده ام ...
پ.ن : اینبار تو را دعوت میکنم تا از پنجره ام بهار را بنگری تا باورش کنی ... 


سال ۸۹ را با یه تغییر بزرگ در زندگی ام شروع کردم و مطمئنم سالی پر از تغییرات برایم خواهد بود ...
برای شما نیز سال جدید را سال برآورده شدن بزرگترین آرزویتان را آرزومندم ... 

یه خبر : تا دیروز تمام شبکه های فارسی ( حتی فارسی۱ و مهاجر )  از پارازیت ها در امان نبودند اما ناگهان از امروز همه شبکه ها فعالند بدون کوچکترین خط و خش . (حتی بی بی سی فارسی در هاتبرد !!! )
نتیجه گیری سیاسی : شاید انتخاباتی در پیش است !
نتیجه گیری اخلاقی : شاید در ایام نوروز برنامه های غیر اخلاقی پخش نمی شود !
نتیجه گیری فلسفی : شاید چون فقط مرفهین ماهواره دارنذ و تحت تاثیر اون قرار میگرفتند و الان هم اونها مسافرتند و ماهواره نمیبیند و بقیه هم که مسافرت نمیرند حتما پول ندارند که خرج ماهواره کنند ٬ پس اجنبی ها هرچی میخوان بگن !
نتیجه گیری بی بی سی : حکومت ایران بر اثر فشارهای بین المللی ارسال پارازیت را قطع کرده !
نتیجه گیری بی ربط : ارگان ارسال پارازیت هم به همراه سایر ارگان های دولتی رفتند تعطیلات نوروزی !
نتیجه گیری سیمای ضدملی : شاید با این همه فیلم و برنامه های نوروزی میخواد واسه اونا شاخه شونه بکشه !
نتیجه گیری منطقی :  شاید در تعطیلات چون رئیس دولت کمتر تو چشمه و کسی هم حواسش بهش نیست و سوژه ای دیگه دست این اجنبی ها نیست ٬ پس هرچی میخوان بگن !

پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ب.ظ

و باز هم « باران » نامه

 

چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت
فکر ، خاطره را ، زیر باران باید برد  

همه جا خیسه ... شیشه ماشین را میدم پایین ، لذت بارونی که بصورتم میخوره را به سرمایی که تمام سر تیغ زده ام را در برگرفته ترجیح میدم ... تمام صورتم خیس خیس شده ... نگاه مردم را کاملا حس میکنم و من ته دلم به نادانی شان میخندم ...  

دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید یافت 

از پشت پنجره  به باغی که درختهاش را برای ساختن انبار جدید بریدند زل میزنم .. چه زود گذشت از ان روزی که زیر باران این باغ برای هم شعر میخواندیم ... درختهای این باغ هم مانند رشته های امیدم یکی یکی فروافتاده ... تکنولوژی زندگی یعنی همین ! 

هر کجا هستم آسمان مال من است
حنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است  

هرچی فکر میکنم میبینم همه چی از آن توست ، حنجره ای که هر روز و شب نام تو را صدا میزند ، فکری که همیشه به باد توست ، هوایی که به دستور تو میبارد ، عشقی که نمازش را به یاد تو برپا میکنند و زمینی که برای یافتن تو برایم خلق گردید ... و چه سخت رسیدن به تو و شاید هم ناممکن ...   
ای کاش خود را نشانم میدادی و دوباره با هم در زیر باران ، دستانمان را گرم میکردیم  ... تو را نمیدانم اما من خوشحالم ، چون من میدانم باران چیست !!!


یه چیز بی ربط : اوضاع زیاد روبراه نیست ...
یه چیز بی ربط تز : نیاز به تغییر احساس میشه ... 

یه چیز با ربط از بوبن : بخاطر دلبستگی های عمیقی که به تنهایی دارم هیچگاه ازدواج نکرده ام ، آنچه سبب دلسردی زوج های بسیار است ، بی احترامی به تنهایی ذاتی دیگری است .
یه چیز باربط تر از من : تنهاییت از آن توست ، میخواهم با هم بودنمان را تقسیم کنیم ...  

یه چیز واسه تو : کاشکی شعر مرا میخواندی ، کاش میفهمدی خلوت سبز مرا با باران ... 

من ، تو ، تنها ، فشم ...

چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:38 ق.ظ

« باور » نامه

ای کاش باور داشتی ... 

ای کاش باورداشتی ؛ انتخابم را ...
ای کاش باورداشتی ؛ بودنم را ...
ای کاش باورداشتی ؛ همراهیم را ...

ای کاش باورداشتی ؛ بودنت را ...
ای کاش باورداشتی ؛ عشقت را ...
ای کاش باورداشتی ؛ احساست را ...

ای کاش باورداشتی ؛ که باران را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بهشت را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که خدا را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که تو را دوست دارم ...

ای کاش باورداشتی ؛ که باران ، تو را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بهشت ، تو را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که خدا تو ، را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که من ، تو را دوست دارم ...

ای کاش باورداشتی ؛ که انتخابم ، هوس نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بودنم ، نیاز نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که همراهیم ، کوتاه نیست ..

ای کاش باورداشتی ؛ که بودنت از سر خودخواهی نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که عشقت ، از سر لجاجت نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که احساست از سر دلسوزی نیست ...

ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، دست در دست هم دویدن در میان فواره ها ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، پیاده روی از آزادی تا تهران پارس را و برعکس ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، با هم گریستن را زیر باران ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، هویج بستنی را در گرمای تابستان میدان انقلاب ...

ای کاش باور داشتی که با زمزمه های صبحت بخیرت از خواب بیدار میشوم و بوسه های شبانه ات بخواب می روم ...
ای کاش باورداشتی که جای بوسه ات در زیر گلویم آتشی است که زبانم را سوزانده تا لب به شکوه نگشاید ...
ای کاش باورداشتی که بهانه های دیدنت ازکوهنوردی های هفتگی است تا به اندازه تمام نذری های روز عاشورا ...
ای کاش باورداشتی که که میتوان در میان همه " همه " ها یک " من " و در میان همه " نه " ها یک " آری " انتخاب کرد ...

ای کاش باورداشتی ؛ میتوان دوست داشت و اعتماد کرد ...
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان انتخاب کرد و اعتماد کرد ...
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان توکل کرد و اعتماد کرد ..
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان اعتماد کرد ...
ای کاش باور داشتی ...

و من چه ناباورانانه در انتظار باورت نشسته ام ...

پ.ن : ای کاش باور داشتی ، به قصه " من " و " تو " ... 

یه چیز با ربط :                  هرچه میدوم 
                              با گمان رد گامهای تو 
                                                             گم نمی شوم  
                              راستی
                                         در میان این همه اگر
                                         تو چقدر بایدی ... 

یه چیز بی ربط : نیست امید خلاص از سر زلفش حافظ
                       چــونکه تقدیر چنین بود چه تدبیر کنم

یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:17 ب.ظ

« خداحافظ » نامه

نوشتم ، اینبار برای تو !
گویا کار دیگری ندارم ، من کارم نوشتن است ؛ اینبار برای تو !
نوشتم خداحافظ ، برای تو !
باورم نمیشود که برای تو هم نوشتم !
اشکهایت را وقت رفتن دیدم و من لبخند بر لب !!
گفتی مرا ببوس برای اخرین بار ، گفتم تا نخندی نمیبوسمت و تو خندیدی برای من !
و من خندیدم برای خودم تا لرزش صدایم را نشنوی ! 

... 

و دیشب رسید ... 

... 

وقتی همه به تو میگفتند عروس ، خدا را شکر کردم ...
الحمداله ...
راستی میدانی چرا اسم مراسم عروسی است نه دامادی؟ ... 

وقتی دستت را در دستانش دیدم ، خدا را شکر کردم ...
الحمدالله ...
راستی دست گلت همانطور که دوست داشتی سفید بود ... 

وقتی باهم می رقصیدین ، باز هم خدا را شکر کردم ...
الحمدالله ...
راستی بالاخره رقص یادش دادی؟ ... 

و وقتی پدر دستت را در دستش قرار داد و دعای خیرش را بدرقه راهت کرد ، من نیز هم خدا را شکر کردم...
الحمدالله ...
راستی چرا اینبار گریه نکردی؟ ... 

و وقتی ...
نه دیگر وقتی نمانده ، وقت تمام است !
فقط من ماندم و خاطرات کودکی مان ؛
راستی یادت است همیشه در حال قهر بودی و جمع کردن وسایل و رفتن از خانه !
راستی یادت است بخاطر دیدن هزارتومنی تا کجا بدنبالم دویدی و اخر سر چه شد ؟!
راستی یادت است پول عروسک خواهرت را دادم یا نه ؟
راستی یادت است اختراعات برقی من چه بلاهایی سرتان می آورد ؟
راستی یادت است تولد با مسقطی ؟
راستی یادت است نان روغنی را چطور درست میکنند ؟
راستی یادت است اولین بار که دوستم مهدی را دیدی چه گفتی ؟
راستی یادت است ...
من یادم میماند تو هم بیاد داشته باش ...
و اکنون جای خالی ات را احساس میکنم و چه زود دلم برایت تنگ شد ...  

پ.ن : برایش بهترین ها را ارزو دارم ... 

یه چیز بی ربط : تولدت هم مبارک ... هنوز یادم نرفته ...
یه چیز با ربط : باور نمیکنم
                                  که ناگهان به سادگی آب
                    از ساحل سلام
                    دل برکنم
                                       تا لحظه لحظه در دریای ذور
                                امواج بی کران دقایق را
                                                  پارو زنم !
                                                                   (ق.ا)

جمعه 15 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:12 ب.ظ

« شروع یک پایان » نامه

قصه شبانه « من » و « تو » دیگر تکراری است این را « همه » میگویید ٬ دیگر « هیچ کس » با این قصه به « خواب » نخواهد رفت و « تو » بیدار و بیزار از « تکرار » ها !
از تکرار « من » ها و « تو » ها ! راستی جایی خواندم از همان اول « تو » یی نبود ! پس نتیجه این که « من » ها تکراری است !
چه میتوان کرد هر داستانی را پایانی است و این داستان را هم باید به پایان برد ! داستان « من » های تکراری !
از تولد « تو » تا تولد « من » و از تولد « من » تا تولد « تو » چهل روز چله ها (!) نشستم !
چهل روز را به انتظار نشستم تا پایان این داستان را ببینم اما دیدم قصه ادامه دارد !
قصه ی « من » که « تو » را د.د ٬ د.د ٬ د.خ.د ! 
اما باید پایان داد ! بیا اینبار پایانش را تو بنویس ! 

پ.ن :راستی فرق « قصه » با « داستان » چیست ؟  

 


تو این اوضاع بهم ریخته هیچ حسی برای نوشتن نداشتم ! دلیل دوریم هم همین حس بود ! حسی که نتونه جملات بهم ریخته اش را کنار هم ردیف کنه و ازش یه متن دربیاره بدرد نوشتن نمیخورد !
اوضاع بهم ریخته سیاسی و اجتماعی و حتی کاری ! فکر خسته ! دل ...! نمیذاشت که تمرکز لازم را داشته باشم ! (همیشه به دوستام میگم اگر این برنامه کوه جمعه هام نبود منو الان تو امین اباد باید کت بسته میدیدن !!!! ) اونقدر اوضاع بهم ریخته بود که یادم رفت امسال هم محض خوردن بیسکوییت هم که شده واسه کنکور ثبت نام کنم و امسال رقبای من با دلی آرام و قلبی شاد در کنکور شرکت خواهند کرد :دی !
خلاصه اینکه الان این « من » م ! « چغندر » ی سبز در آستانه فصلی سرد !!!!  

پ.ن : راستی « چراغ » منم فراموش نشود !

دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 03:29 ب.ظ

« ۲۵ خرداد » نامه

باز شب ...
باز باران ...
باز تو ...
باز من ...
باز همان قصه قدیمی دلتنگی من !
دلتنگی های به اندازه همهی بارانهای این شبها ...
آیا تو هم دلت برایم تنگ میشود؟
نمیدانم این باران ها ٬ این شبها یا حتی این دلتنگی ها چه نوعی است!!
خوب یا بد !
اما میدانم برای تو ست ! پس خوب است ! 
آیا در این باران ها یادم میکنی ؟! 

پ.ن: آیا تو هم دلت برایم تنگ میشود؟

 

- اردیبشت آمد ...
                        نیامدی ...
                                       خرداد آمد ...
                                                         نیامدی ...
در میان کادوهای تولدم بدنبال تو میگردم ...
                                                          تولدم مبارک ...

<< 1 2 3 4 5 ... 33 >>