+ " جرم " نامه
در این هستی غم انگیز و وقتی روشن کردن یک چراغ ساده ی " دوستت دارم " کام زندگی را تلخ میکند وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات زندگی را تا مرزهای دوزخ میلغزاند دیگر - نازنین من - به جای اندوه به جای اگر ... به جای کاش... و من - این حرف آخر نیست - " به ارتفاع ابدیت دوستت دارم " حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم ( مصطفی مستور ) دوستم میگه وقتی چیزی دست نیافتنیه باید وقتی بهش رسیدی نهایت استفاده را ازش ببری تا دیگر حسرتی باقی نماند ! اما من همیشه دلم برای چشمهایت تنگ میشود ... پ.ن : از "جمعه" متنفرم ... دانشگاه ما محوطه باصفایی داره ! فضاهای سبز و آلاچیق هایی که هر از گاهی محل گپ و گفتگوی دانشجوهاست .... در فضای امفی تاتر روبازی که بین دانشکده برق و مدیریت وجود داره درحال قدم زدن بودم که از دور دختری را دیدم که برای ثانیه ای سرش را بر شانه پسری گذاشت و چیزی گفت و با کشیدن اهی سرش را برداشت !!! ... همانطور که در ان مسیر قدم میزدم ، یکی از انتظامات های خانم با سرعت زیاد از کنارم رد ، ناخوداگاه مسیرش را دنبال کردم !! از دور هم ماشین انتظامات را دیدم ... انتظامات خانم : خانوم !!! کارت دانشجویی! ! دانشجو دختر : مگه چه کار کردم ! دانشجو پسر : میشه بگین چه اتفاقی افتاده ! انتظامات خانم: بعدا بهتون میگم ! شما کارتتون را بدین ! دانشجو دختر : خوب باید بدونم چیکار کردم که کارت بهتون بدم ! انتظامات : بیا باهم بریم تا بهت نشون بدیم !! دانشجو پسر : چه چیزی را نشون بدی؟؟ انتظامات خانم اشاره میکند به ماشین و مردی از ان خارج میشود ! انتظامات مرد از پسر میخواد که جهت حفظ ابرو(!!!) سوار ماشین شود ! پسر شروع به بحث میکند ! در همین زمان ماشین دوم و یک انتظامات خانم دیگر سر میرسند ... اکنون میدانند باید خیلی سریع این مساله را جمع کنند ! دو انتظامات مرد با بحث فراوان پسر را سوار میکنند و دختر همراه زنها رفت ! و من هم بدنبال انها ... دانشجو دختر : میشه بگین چیکار کردیم جرممون چیه ؟؟! زن اول نگاه به دومی میکند ! معلوم است جوابی ندارد ؟!! زن دوم : به ما خبر دادند شما اینجا رفتاری بر خلاف اصول دانشگاه داشتین ؟!! دختر : مثلا !؟؟ زن دوم که معلوم است عصبانی شده است : میریم بهت نشون میدم مثلا را !! و نگاهی به زن اول میکند و زیر لب غر میزند ! و این داستان هچنان ادامه دارد ... یه چیز با ربط : بقول شازده کوچولو همیشه یه جای کار میلنگه ... یه چیز واسه من: مینویسم از " تو " تا تن کاغذ من جا دارد ... یه چیز واسه تو : تو چی ؟!! دلت برای من تنگ میشه !؟؟


جمعه 25 آذر 1390

عنوان آخرین یادداشتها