+ " بی راهه " نامه
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و میکشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت !! ( مرحوم حسین پناهی) تو شهر قصه ها میگردم تا شروع داستانم را پیدا کنم ... میخواهم بدانم چشمان تو شروع کرد یا دل من ... منکه جرات شروع نداشتم پس چشمان تو بود شروع کرد ... تو این مسابقه اهلی کردن این من بودم که موندم ...من رام شدم و دربند و تو همچنان وحشی و آزاد !! ... هنوز هم میان شقایق ها عطر گلم را جستجو میکنند ... تا به رخ انها بکشم ... اما گویا گمش کرده ام ... ... هنوز هم جاده بوی عطر قدمهای تو را میدهد ... آنجا که برای اولین بار به سپیدی برفها حسادت کردم وقتی سایه ات را بروی انها میدیدم ... راستی دوباره فصل برف است ... ... هنوز هم دستانم بوی عطر سردی دستانت را دارد ! همان دم که آتش درونم با سردی دستان آمیخته میشد و من تو را گم کردم ... راستی دوباره فصل سرماست و باید بخواب رفت ... ... و من مانده ام با این همه « عطر » ٬ راستی یادت می آید گفتی « عطر » دوری می آورد و اکنون منم و دوری تو ! تو سفر سوریه بودم که متوجه شدم نتایج ازمون ارشد آزاد اعلام شده ... با کلی ذوق وشوق رفتم تو سایت ولی اخرین رتبه قبولی 25 بود و من 45 شده بودم !!! یه آن یخ کردم ... احساس بدی داشتم ... احساس پوچی ... خستگی ... اصلا برام باور قبول نبود ! نمیدونم چرا اینقدر به قبولیم امیدوار بودم ... تمام برنامه های زندگیم بهم ریخته میدیدم ... برنامه ریزی بعد از ارشدم ... بعد از اینکه سالها این رشته را در تهران شرکت میکردم باورم نمیشد که تو قزوین هم قبول نشدم ... باید یه تغییر دیگه تو زندگیم میدادم ... شرکت کردن واسه سال دیگه دیر به نظر میرسید ... تصمیم گرفتم برنامه زندگیمو عوض کنم ... تهران که اومدم ، برای اولین قدم کارم را عوض کردم ... با حقوق کمتر در تهران مشغول شدم ... کلاس های زبانم را ثبت نام کردم ... برنامه ریزی سفرهامو آماده کردم !!... که یه دفعه نتایج تکمیل ظرفیت دانشگاه اعلام شد ... و این جانب بالاخره پس از 5سال تلاش بی وقفه :دی ... دانشجوی رشته مورد علاقه ام یعنی " مدیریت سیستم و بهره وری " شدم !! مراحل ثبت نام بایستی از طریق سایت دانشگاه انجام میشد ! ولی هرچی تلاش میکردم مشخصات منو قبول نمیکرد ... مجبور شدم به دانشگاه مراجعه کنم و دیدم بعله !! کد ملی منو اشتباه در سیستم وارد کردند !!!!!! وقتی برگه رسید ثبت نام را بهم دادند ! سنگینی زندگی از الان به بعدم را حس کردم ... هزینه سنگین دانشگاه ! چک های پاس نشده خانه !! و از همه مهمتر سفرهای نرفته و ... پ.ن : به جرات میتونم بگم که قبولی دانشگاه در سال 76 و همچنین قبولی مجدد در سال 90 نقاط عطفی در زندگی من بودند که باعث شدند مسیر زندگی من عوض بشه ... یه چیز سوالی : به من میگن نوشته هام سیاهه ! اینطوریه ؟؟؟ ... به چیز واسه خودم : دیگه پیر شدی !!! اختلاف سنیت با دوست هات خیلی زیاده ! حواست هست! یه چیز واسه تو : دوستت دارم با همه اختلاف هایی که از ان نام بردی ...


چهارشنبه 16 آذر 1390

عنوان آخرین یادداشتها