X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:52 ب.ظ

" بودن " نامه

پایان خوش فقط در در فیلم هاست !
داستان ما نیازی به پایان نداشت !
تو از آن من نبودی و نخواهی بود ...این را هم تو میدانستی هم من !
اصولا " فرشته " ها از آن هیچکس نیستند ! این قانون آنهاست ...

اما!
قرارمان " بودن " بود !
شاد بودیم از " بودن " ها !
دلتنگ بودیم از نبودن ها !
میتوان " بود " ولی از آن هم نبود !
اما قرارمان " نبودن " نبود !
حق داری من فراموش کرده ام که " نبودن " هم قانون فرشته هاست !

فرشته ها در خواب می آیند !
در زندگی تجلی میابند !
تغییرت میدهند !
و تا دستانش را در دست میگیری !
پرواز میکنند ! اینهم قانون فرشته هاست !

مست میشوی ! به یادش !
میخوابی ! به یادش !
بیدار میشوی ! به یادش !
درس میخوانی ! به یادش !
راه میروی ! به یادش !
می نویسی ! به یادش !
دلتنگ میشوی ! به یادش !
آری دلتنگ میشوم !
جرم است ؟!!؟؟
دلتنگ نشدن ! تاوان سختی است ! نخواه !

پ.ن : راستی عجب " نوامبر شیرینی " بود !

___________________________________________

عشقم اومده بغلم بوسم کرده و میگه : دایییییییییییییییی !

میگم : جان داییییی ؟!!

میگه : من خوابم ؟
میگم : نه تو بیداری ! چطور ؟
میگه : ای کاش خواب بودم !!
منم هاج و واج موندم ! با خودم میگم این فسقلی تو این سن " ای کاش " را از کجا یاد گرفته !!
میگم: دایی فدات شه !؟ چرا ؟
بغض کرده میگه : آخه دیشب " بنتن " تو بغلم بود خوابیدم ! از صبح هرچی میگردم نیست ! چیکار کنم بیدار شم !!

محکم تو بغلم گرفتمش و گفتم: ای کاش باهام از خواب بیدار می شدیم !!
سرش را بلند کرد و گفت : تو هم " بنتن " گم کردی !!


توضیح : " بنتن " گویا یه شخصیت کارتونیه که هنوز افتخار اشنایی باهاش را نداشتم و مورد علاقه این خواهرزاده عزیز ماست که تمام زندگیش شده بنتن !!

یه چیز برای من :

محکم تر
می میرد
آنکس که دلش زنده شد به عشق !!

یه چیز برای تو :
...

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:34 ق.ظ

« مرگ » نامه

دیگه چیزی نمونده ...
به همون چیزی که خواستی رسیدی ... مثه بقیه خواسته هات ...
و بهمون چیزی که خواستم نرسیدم ... مثه بقیه خواسته هام ...

یه سال دیگه هم گذشت ...
اصلا احساس بزرگتر شدن ندارم ... احساس میکنم پیر شدم ...
مثه پیرمردهایی که دیگه « فرصتی » ندارند و به هیچ « دردی » نمیخورند و فقط منتظر یه معجزه اند ...
تو هم که به معجزه اعتقاد نداری ...
مگه عمر مفید چقدره 50 یا 60 و این یعنی سراشیبی ...
پس سبقت ممنوع ! با دنده سنگین حرکت میکنیم !!!

قرار بود انتخاب کنم و توکل ...
انتخاب کردیم ولی تو توکلش کم اوردیم ...
بهانه اوردی ، غر زدم ، محدودم کردی ، تهدید کردم ...
نمیدونستم آخرش اینقدر خرد میشم ...

روبروی آیینه موهای سفیدم را میشمرم و کوتاهشون میکنم ...
یک ، دو ، سه ... پانزده و شانزده ... بیست و هشت و بیست و نه...
اینهمه موی سفید ...
ایکاش میشد اینها را هم با دلخوشی رنگش کرد ، ابی ، قرمز نه زرد !!! هر رنگی بجز سفید  ...
...

قران را باز میکنم هرچی دنبال اون ایه ها میگردم پیداشون نمیکنم ...
خدایا مگه خودت بهم نگفته بودی ؟!پس کو !
همونایی که بشارت داده بودی و ازم توکل خواستی ...
بشارت داده بودی ...
امید مادری باشی که تنها فکرش و تنها دعاش یه چیزه ! نه اینکه بعد یکسال فکر و ذهنش را هم ازش بگیری !!!
شادی پدری باشی که هیچ وقت ناراحتیش را بروز نمیده و حرفی نمیزنه نه اینکه ...
حالا ...
تنها چیزی که برام گذاشتی فقط یه قلبیه که سیاه سیاه شده !
یه قلب حسود ، شکاک ، بدبین و ...
تو هم کم نذاشتی ... با جواب ندادن ها ... با کم توجهی ها ...
هرچی خواستم ازم گرفتی ...
هرکاری که خوشحالم میکرد باعث اذیت تو شده بود ... و نباید اذیتت میکردم ...
دلم خوش بود به یه اشاره ٬ به یه نگاه ٬ به یه لبخند ٬ و یا یه توجه  ...
اما اشاره ات ، نگاهت ، لبخندت ، توجه ات بین همه تقسیم شده بود...
شاید بعضی وقتها من هم مثه همه !
اما اینطوری دیگه نمیتونم ...
تو که تغییر نمیکنی نه بخاطر خودت ٬ نه به خاطر من و نه بخاطر کس دیگه! پس من باید تغییر کنم !
چطور میشه با یه قلب سیاه توکل کرد ! قلب سیاه زندگی را سیاه میکنه !
پس در روز تولدم خواهم مرد ...
مرگم مبارک ...

پ.ن : گفته بودی : انگار دوستت داشتم انگار دوستم داشتی ، حالا چی؟
یه چیز با ربط : خوشحالم که در مرگم گریه نخواهی کرد ...
یه چیز بی ربط : دلم یه عالمه سیب زمینی پنیر میخواد ...
یه چیز برای خودم : تولدم مبارک ...

جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 01:57 ق.ظ

« شکر تلخ ۸ » نامه

گفته بودم مراقبم باش ...
به زمین خوردم و هزار تکه شدم ...
اکنون به من نگاه کن ...
هزار « ماه » میبینی !

پ.ن : فرصتی نمانده ! باز هم صدایش کن !!! حتی اگر فرصتی ندارد !
چهارشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 05:09 ق.ظ

« شکر تلخ ۶» ( درد ) نامه

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

( امین پور )
(

 


 

سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 03:11 ق.ظ

« شکر تلخ ۵ » نامه

تعطیل تعطیل ام ...

 پ.ن : تذکر این پست جهت اعلان خطر ارسال شده است و ارزش دیگری ندارد ٬ لطفا فاصله قانونی را رعایت فرمائید .

یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:55 ق.ظ

« شکر تلخ ۳ » نامه

و... و آن هنگام که همه چی را از تو میگرد دستش نگاهش حرفش ...  و می خواهی حرفی بزنی اما حرفی نداری... آن قدر نگفته ای که خودت هم غریبگی می کنی... آن قدر دلت تنگ شده که حتی جرات بی قراری و دلتنگی نداری... و آن هنگام که می خواهی بگویی اما نه چیزی هست نه می دانی چه می تواند باشد... اصلا وقتی که دیگر غریبگی به جانت می افتد خودت هم گم می شوی...توی تمام کلمات و خاطراتی که جا گذاشته ای!...خاطراتی که یادت مانده اما یادش...؟؟

بعید می دانم!....


شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 01:20 ق.ظ

« شکر تلخ ۲ » نامه

 « همه » تو را دوست دارند ...
و « تو » وجودت را بین همه تقسیم کرده ای ...
اگر « من » هم در این « همه » جا گرفته باشد ...
سهم « من » چه خواهد بود ؟
...
انگار باز « دیر » رسید!!



جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:56 ق.ظ

« شکرتلخ » نامه

سینه ام میسوزد ...
پس از مدتها ...
هنوز هم از جای بوسه ات در زیر گلویم خون میچکد ...
وقتی درد گفتنی نیست ...
برای رها شدن ...
کار را تمام کن ...
خنجرت را بیرون بکش ...

 

دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 09:24 ق.ظ

« کاش میدانستی ... » نامه

 

کاش میدانستی ...

دلتنگی من تمام نمیشود ...
همین که فکر کنم ...
من و تو
دو نفریم ...
دلتنگ تر میشوم ...

کاش میدانستی ...

پ.ن : دیشب را هم با تو به صبح رساندم !

 


یه چیز بی ربط : دلم یه بوسه میخواد با یه عالمه بی ربطی !
یه چیز با ربط : برخلاف همیشه که فکر میکردم یه سال بزرگتر شدم ! این بار دارم تصور میکنم یه سال پیرتر شدم !
 یه چیز واسه من : امسال برای تولدت چه هدیه ای داره !؟

سه‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 12:45 ق.ظ

« نه » نامه

برداشت اول :

با تمام سرعتی که میتوانستم ...
ازو دور شدم ...
مثله اینکه از اشتیاقش و از پاکیش فرار میکردم ...

زمان گذشت
و زنهای بسیاری را دوست داشتم ...
هنگامیکه انها مرا در آغوش میگرفتند ...
میپرسیدند که آیا آنها را فراموش نخواهم کرد ؟
میگفتم :
آری ٬ فراموشتان خواهم کرد ...

اما تنها کسی را که هیچگاه فراموش نخواهم کرد...
کسی بود که هرگز نپرسید !

( سکانس آخر فیلم « مالنا » )

برداشت دوم :

پرسیدی : تا حالا کسی رو بغل نکردی؟
گفتم : نه ! هنوز لیاقت آغوشش را نداشتم !
پرسیدی : دیگه عاشق نشدی؟
گفتم : نه ! عاشقش نیستم ! دوستش دارم !
پرسیدی : دیگه تو چشمای کسی دیگه زل زدی؟
گفتم : نه ! تو چشماش نمیتونم زل بزنم ولی عاشق اینم که چشمانش را وقتی بسته است ببینم !
پرسیدی : تا حالا به کسی گفتی دوست دارم ؟
گفتم : نه ! چون کسی من را دوست نداشته !
پرسیدی : تا حالا س.ک.س داشتی ؟
گفتم : نه ! هنوز کسی را اینقدر دوست نداشتم که وجودم را با اون تقسیم کنم !!!
پرسیدی : دیگه دلتنگ کسی شدی ؟!
گفتم : نه ؟! دلتنگی دیگه جزوی از وجودم شده ! حتی وقتی درکنارمه ٬ دلتنگترم !
پرسیدی : با هم ماکارونی خوردین؟؟؟
گفتم : نه ! فرصت نشده !!!
پزسیدی :تا حالا شبها به یاد کسی خوابیدی ؟!
گفتم : نه ! شبها همیشه به یادش بیدارم !!!
پرسیدی : سس هزار جزیره رو سالادش ریختی؟
گفتم : نه ! سس کاچاتوره بیشتر دوست داریم !

برداشت ۳ :

زنده ام اما بی نفس ! ...

 

یه چیز بی ربط : اگر ... نبود خوشبخت ترین انسان بودم ! حالا که ... هست باید بازهم خوشبخت ترین انسان شوم !
یه چیز با ربط : جوابش فقط یه دبل کلیکه !!!!!
یه چیز برای خودم :
از خرداد امسال متنفرم !

1 2 3 4 >>