X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:17 ب.ظ

" جرم " نامه


در این هستی غم انگیز
و وقتی روشن کردن یک چراغ ساده ی " دوستت دارم "
کام زندگی را تلخ میکند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
میلغزاند
دیگر - نازنین من -
به جای اندوه
به جای اگر ...
به جای کاش...
و من
- این حرف آخر نیست - 

" به ارتفاع ابدیت دوستت دارم "

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم

( مصطفی مستور )

دوستم میگه وقتی چیزی دست نیافتنیه باید وقتی بهش رسیدی نهایت استفاده را ازش ببری تا دیگر حسرتی باقی نماند !
اما من همیشه دلم برای چشمهایت تنگ میشود ...

پ.ن : از "جمعه" متنفرم ...


 

دانشگاه ما محوطه باصفایی داره ! فضاهای سبز و آلاچیق هایی که هر از گاهی محل گپ و گفتگوی دانشجوهاست ....
در فضای امفی تاتر روبازی که بین دانشکده برق و مدیریت وجود داره درحال قدم زدن بودم

که از دور دختری را دیدم که برای ثانیه ای سرش را بر شانه پسری گذاشت و چیزی گفت و با کشیدن اهی سرش را برداشت !!! ...
همانطور که در ان مسیر قدم میزدم ، یکی از انتظامات های خانم با سرعت زیاد از کنارم رد ، ناخوداگاه مسیرش را دنبال کردم !! از دور هم ماشین انتظامات را دیدم ...

انتظامات خانم : خانوم !!! کارت دانشجویی! !
دانشجو دختر : مگه چه کار کردم !
دانشجو پسر : میشه بگین چه اتفاقی افتاده !
انتظامات خانم: بعدا بهتون میگم ! شما کارتتون را بدین !
دانشجو دختر : خوب باید بدونم چیکار کردم که کارت بهتون بدم !
انتظامات : بیا باهم بریم تا بهت نشون بدیم !!
دانشجو پسر : چه چیزی را نشون بدی؟؟
انتظامات خانم اشاره میکند به ماشین و مردی از ان خارج میشود !
انتظامات مرد از پسر میخواد که جهت حفظ ابرو(!!!) سوار ماشین شود ! پسر شروع به بحث میکند ! در همین زمان ماشین دوم و یک انتظامات خانم دیگر سر میرسند ...
اکنون میدانند باید خیلی سریع این مساله را جمع کنند ! دو انتظامات مرد با بحث فراوان پسر را سوار میکنند و دختر همراه زنها رفت !
و من هم بدنبال انها ...
دانشجو دختر : میشه بگین چیکار کردیم جرممون چیه ؟؟!
زن اول نگاه به دومی میکند ! معلوم است جوابی ندارد ؟!!
زن دوم : به ما خبر دادند شما اینجا رفتاری بر خلاف اصول دانشگاه داشتین ؟!!
دختر : مثلا !؟؟
زن دوم که معلوم است عصبانی شده است : میریم بهت نشون میدم مثلا را !!
و نگاهی به زن اول میکند و زیر لب غر میزند !

و این داستان هچنان ادامه دارد ...

یه چیز با ربط : بقول شازده کوچولو همیشه یه جای کار میلنگه ...
یه چیز واسه من: مینویسم از " تو " تا تن کاغذ من جا دارد ...
یه چیز واسه تو :  تو چی ؟!! دلت برای من تنگ میشه !؟؟ 

چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:18 ق.ظ

" بی راهه " نامه

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و میکشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت !!

( مرحوم حسین پناهی)


تو شهر قصه ها میگردم تا شروع داستانم را پیدا کنم ... میخواهم بدانم چشمان تو شروع کرد یا دل من ... منکه جرات شروع نداشتم پس چشمان تو بود شروع کرد ... تو این مسابقه اهلی کردن این من بودم که موندم ...من رام شدم و دربند و تو همچنان وحشی و آزاد !!

...

هنوز هم میان شقایق ها عطر گلم را جستجو میکنند ... تا به رخ انها بکشم ... اما گویا گمش کرده ام ...

...

هنوز هم جاده بوی عطر قدمهای تو را میدهد ... آنجا که برای اولین بار به سپیدی برفها حسادت کردم وقتی سایه ات را بروی انها میدیدم ... راستی دوباره فصل برف است ...

...

هنوز هم دستانم بوی عطر سردی دستانت را دارد ! همان دم که آتش درونم با سردی دستان آمیخته میشد و من تو را گم کردم  ... راستی دوباره فصل سرماست و باید بخواب رفت ...

...

و من مانده ام با این همه « عطر » ٬ راستی یادت می آید گفتی « عطر » دوری می آورد و اکنون منم و دوری تو !




تو سفر سوریه بودم که متوجه شدم نتایج ازمون ارشد آزاد اعلام شده ... با کلی ذوق وشوق رفتم تو سایت ولی اخرین رتبه قبولی 25 بود و من 45 شده بودم !!!

یه آن یخ کردم ... احساس بدی داشتم ... احساس پوچی ... خستگی ...

اصلا برام باور قبول نبود ! نمیدونم چرا اینقدر به قبولیم امیدوار بودم ...

تمام برنامه های زندگیم بهم ریخته میدیدم ... برنامه ریزی بعد از ارشدم ...

بعد از اینکه سالها این رشته را در تهران شرکت میکردم باورم نمیشد که تو قزوین هم قبول نشدم ...

باید یه تغییر دیگه تو زندگیم میدادم ... شرکت کردن واسه سال دیگه دیر به نظر میرسید ...

تصمیم گرفتم برنامه زندگیمو عوض کنم ...

تهران که اومدم ، برای اولین قدم کارم را عوض کردم ... با حقوق کمتر در تهران مشغول شدم ... 

کلاس های زبانم را ثبت نام کردم ...  برنامه ریزی سفرهامو آماده کردم !!... 

که یه دفعه نتایج تکمیل ظرفیت دانشگاه اعلام شد ...

و این جانب بالاخره پس از 5سال تلاش بی وقفه :دی ... دانشجوی رشته مورد علاقه ام یعنی " مدیریت سیستم و بهره وری " شدم !! 

مراحل ثبت نام بایستی از طریق سایت دانشگاه انجام میشد ! ولی هرچی تلاش میکردم مشخصات منو قبول نمیکرد ... مجبور شدم به دانشگاه مراجعه کنم و دیدم بعله !! کد ملی منو اشتباه در سیستم وارد کردند !!!!!!

وقتی برگه رسید ثبت نام را بهم دادند ! سنگینی زندگی از الان به بعدم را حس کردم ...

هزینه سنگین دانشگاه ! چک های پاس نشده خانه !! و از همه مهمتر سفرهای نرفته و ...


پ.ن : به جرات میتونم بگم که قبولی دانشگاه در سال 76 و همچنین قبولی مجدد در سال 90 نقاط عطفی در زندگی من بودند که باعث شدند مسیر زندگی من عوض بشه ...


یه چیز سوالی : به من میگن نوشته هام سیاهه ! اینطوریه ؟؟؟  ...

به چیز واسه خودم : دیگه پیر شدی !!! اختلاف سنیت با دوست هات خیلی زیاده ! حواست هست!

یه چیز واسه تو : دوستت دارم با همه اختلاف هایی که از ان نام بردی ...


یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ب.ظ

" رنگین کمان " نامه

چه فرقی میکند

که من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من ؟!!!!


چه فرقی میکند 

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز میشود ؟


" عزیزم مراقب خودت باش " ...

دوستی میگفت ازین جمله متنفره ! چون فکر می کرد " انگار تا اون نگه من به فکر خودم نیستم ! " یا دوست دیگه ای میگفت که این احمقانه ترین حرفیه که تو یه رابطه میشه زد ! چون مگه میشه کسی مراقب خودش نباشه !!

میدونین؟!!! اما برای من لذت بخش ترین جمله موقع خداحافظی اینه که بهم بگه : 

" عزیزم ! مراقب خودت باش "



آمل بودم ! یه دفعه تو سایت تابناک خوندم که کارت های آزمون دانشگاه آزاد در سایت قابل دستیابی است !!

منم سریع رفتم دانلود کردم متوجه شدم که فردای همانروز قزوین آزمون کارشناسی ارشد دارم !! یجورایی دو دل بودم ! اولا اینکه درس نخوندم !! حالا اگه بر فرض محال قبول شدم کارم چی میشه !!! از طرفی برنامه ریزی هام چی؟؟ خلاصه بعد یه چلنج چند ساعته تصمیم گرفتم حرکت کنم به سمت تهران ! حالا کی میتونه مدیر عامل را راضی کنه بذاره من بیام ؟؟!!!

برگه مرخصیمو نوشتم دادم به مسول دفترش و گفتم سراغم را گرفت بگو کنکور داشت رفت تهران !!

تا رسیدم تهران ساعت 9 شب بود ! خوشبختانه امتحانم هم 5شنبه بعد از ظهر بود ...

با یه سرچی تو اینترنت متوجه شدم حدود دوساعت راهه و چون امتحان ساعت 4 بعد از ظهر بود ساعت حدود 12 روز 5شنبه از خونه زدم بیرون ...

به ترمینال غرب که رسیدم ، سراغ سواری های قزوین را گرفتم که " کاوه سفر " معروفترین شرکت بود ... ساعت حدود یک بود که سواری به سمت قزوین حرکت کرد ... ترجیح دادم مسیر را خواب باشم ... اما ترافیکی شدید بین قزوین کرج باعث شد از خواب بیدار بشم ...

یه پراید لطف کرده بود به گاردریل وسط اتوبان کوبیده بود و راهنمایی رانندگی جهت امنیت اجازه تردد به هیچ وسیله ای را نمیداد ! دو نفر دیگه از مسافران سواری هم بخاطر کنکور عازم قزوین بودند و همین باعث شد از راننده کمک بخواهیم ... اونم معرفت به خرج داد و کل ترافیک را از وسط بیابون دور زد !! جالبه بقیه ماشینها هم پشت سر ما حرکت کردند وعملا یه جاده خاکی اونجا درست شد !!

پلیس های راهنمایی رانندگی هم کار اصلیشون را رها کرده بودند و زل زده بودن به این قطار ماشینها که دارند ترافیک را دور میزنن و جلوتر از محل تصادف وارد جاده می شوند !

به دلیل مرام راننده یه ربع قبل از شروع امتحان به جلسه رسیدم ...

دانشگاه قشنگ و مدرنی بود ... محیط زیبا ... ساختمانهای مجهز و مدرن ( البته نسبت به اون دانشکده ای که 10 سال قبل میرفتم !! ) ... خلاصه از محیط دانشگاه خوشم اومد ولی جو امنیتی و سنگینی حاکم بود ... اون رابطه دوستانه ای که تو محیط دانشگاه خودمون داشتیم اصلا اینجا دیده نمیشد !! دوربین های مدار بسته و سیستم های کنترلی RFID و ...

در مجموع از محیطش بدم نیومد ... ساختمان صنایع و مکانیک هم در مرکز دانشگاه تو چشم بود ولی امتحان من تو ساختمان عمران و معماری بود ...

طبق اماری که از شماره های نصب شده متوجه شدم حدود 250 نفر در رشته مدیریت سیستم و بهره وری ثبت نام کرده بودند خوب یعنی از هر ده نفر یکنفر تو حالت عادی پذیرش میشه و این نسبت به هزاران نفری که واسه همین رشته در تهران جنوب میومدن خیلی بهتر بود ! بخصوص تیم صنایع دانشگاه ازاد قزوین از قویترین تو ایران حساب میشه ...

تو کلاس ما تقریبا همه اومده بودن جز بغل دستی های من !! اینم شانسه من دارم ؟!!! تست ها ساده بودند ولی من که هیچی نخونده بودم !!! :( ...

 ازونجا که تعداد سوالات کم بود هر درس 20 سوال ! پس با 5 پاسخ صحیح در هر کدام 25 درصد امتیاز را میگرفتم ! تصمیم گرفتم این بار از همین شیوه استفاده کنم و ریسک نکنم !

از هر درس 5 سوالی که مطمئن بودم را زدم ( بجز زبان که حدود 15 تست زدم !!!بابا اراده !! بابا زبان دان !! بابا اینترچنج ! ) ...

در انتظار رسیدن بیسکوییت ها بودم که چشمم افتاد به برگه نفر جلویی سمت چپ !! خیلی برام جالب بود که فقط تست های ریاضی را زده و بقیه تست ها را جواب نداده !! حتی یک تست !!! حدس زدم دانشجوی ریاضی باشه و این تست ها هم که واسه اونها راحته ! به سختی اون دوسه تا تستی که زده بودم را باهاش کنترل کردم ! جوابهاش درست بود پس ...  !!

بعد از امتحان هم بهش گفتم یا باهم قبول میشیم یا هیچکدوم قبول نمیشیم !!!! 

ولی من واسه برنامه ریزی اینده ام به این قبولی - اونم تو این رشته مورد علاقه ام  - نیاز داشتم ...

ادامه دارد ...


پ.ن : چه حالی میده یکی با سرچ بیاد تو این وبلاگ و اینو بخونه و گزارش کنه و منو از دانشگاه بندازن بیرون !!!! بچه جون هر حرفی را که نباید زد !!!!


یه چیز با ربط : با تو هستم ! بی تو نیستم !!!

یه چیز برای من : عجله کردی ! گند زدی !

یه چیز برای تو : (  نوشتم ! دوست داشتی حرفهایم را بخوانی بگو راهش را بهت یاد بدم )

آرزویم است بار دیگر به چشمانت بنگرم دلم برای لبخندت تنگ است ...

یه چیز برای خدا : خدا یا تو را بخاطر اینهمه خوبی که در مقابلم قرار داده شکر میکنم ...

جمعه 11 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:27 ب.ظ

" تو " نامه

نوشتن زیباترین کار دنیا است

وزیباتر از آن

چشم توست که آنرا میخواند

نوشتن یعنی نگاه کردن در چشم های

کسی که دوستش داریم

و من برای آنچه هنوز دوست دارم مینویسم

نه انچه از دست داده ام

برای ماندن در لحظه های ناب


نوشتن یعنی 

صبح بخیر های صبحانه

و شب بخیر ها شبانه

و دلتنگی های روزانه 


نوشتن یعنی

تو ...


حال من مدیونم 

مدیون تو 

چشمان تو

دستان تو

لبخند تو 

بودن تو

که یادم اورد نوشتن را


حال این وظیفه من است که بنویسم

باید بنویسم ...


بالاخره نتیجه داد ! مدیریت سیستم بهره وری در دانشگاه آزاد قزوین ...

یه دو ماهی میشه که قبول شدم . امتحان دادن و قبول شدنش داستانهایی داره که بعضی هاشو میام مینویسم !

اما بزرگترین تغییر را در من ایجاد کرد که یکیش اینه که بیام و دوباره بنویسم ...

و خواهم نوشت ...


پ.ن : سعی میکنم بنویسم !! سعی مکنم فکرم جمع بشه !
یه چیز بی ربط :  این ریلیشن شیپ ؟؟؟؟!!!
یه چیز با ربط : با تو هستم ! بی تو نیستم !
یه چیز برای من: ای کاش مثه تو دوستت داشتم ! با صدای آهسته!  
یه چیز برای تو : مرا آرامشی در آغوشت بود ٬ ممنون که مرا پذیرفتی !!!

یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 06:05 ب.ظ

« بر باد رفته » نامه

مینویسم تا فراموش نکنم : 

 

Your application reconsideration has been rejected by Stefan Gavare  

 

اینم جواب اخرش !  

من هیچ وقت عقده ای نبودم ولی مطمئنم این اسم را هیچگاه فراموش نخواهم کرد !

  

پ.ن: اینم یکی دیگه از آرزو هام بود که با خود بردیش !

سئوال مهم از خودم : یکم فکر کن ! تا حالا کاری انجام دادی که طرف مقابل جوابش مثبت باشه !؟!

پنج‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:43 ق.ظ

« ویزا » نامه

 گفت : تفاوت اینجا با آنجا این است که تو « آن جایی » !
گفتم : مدت هاست که در آرزوی رفتن از « این جایم » ! اما اجازه نمی دهی ! 


مینویسم تا فراموش نکنم : 

نمیدونم داوود را میشناسین یا نه ؟! از دوستان قدیمیمه که حدود ۱۰ سالی هست همدیگه را میشناسیم و تو شرکت آلفا سیستم که بودم باهم پروژه هایی داشتیم ... این پسر سال گذشته واسه تحصیل تو سوئد اقدام کرد و قبول شد و الان اونجاست ...
دو سه ما قبل دعوتنامه ای برام فرستاد که بهمراه خانواده اش و یه چندتا از دوستاش یه سفر به اروپا داشته باشیم ... ماهم مدارک را آماده کردیم ( سند آپارتمانم ٬ گواهی اشتغال به کار و ... ) و اوایل خرداد اقدام کردیم . سفارت شلوغ بود چیزی حدود ۲۵۰نفر جهت ویزا چه تحصیلی چه توریستی تو صف بودند ٬ ماهم مثه بقیه مراحل کار را انجام دادیم... جالب اینکه همه کارکنان سفارت هم ایرانی بودند ! حتی افسری که با من مصاحبه کرد ! تمام مدارک را تحویلشون دادم و منم مطمئن ازینکه ایرادی از پرونده من نخواهند گرفت ( چون از نظر موقعیتی خیلی شرایطم بهتر از بقیه بچه های گروه بود )  

همه بچه ها ویزاشون اماده شد جز من !! دلیلشون این بود که : تضمینی برای خروج ایشان از منطقه شینگن وجود ندارد !!!! و مهر زیبای ریجکت تو پاسپورتم ثبت شد !

خوب فکر میکنم بتونین احساسم را درک کنید !!! 

خلاصه تصمیم گرفتم در کمال ناامیدی به نتیجه اعتراض کنم ! پس از ایمیل نگاری های فراوان بین من و سفارت ! سه روز قبل ایمیلی از سفارت بهم ارسال شد که ویزای شما به مدت دوهفته از تاریخ ... تا ... صادر شده است !!!!
باورم نمیشد !  همه دوستان و اشنایان خوشحال ازین اتفاق ! منم که قصد داشتم هفته اول جولای ( هفته پیش رو ) اونجا باشم ٬ سریع شروع کردم به اماده سازی ملزومات . بلیط ۸۰۰تومنی را ۱میلیون و ۳۵۰ هزارتومن رزو کردم ! با کمک داوود برنامه حرکت قطارهای بین شهری و کشوری را هم  چک کردیم ! از طریق سایت کوچ سورفینگ ٬ شروع به جمع اوری اطلاعات و یافتن هاست کردم ! خلاصه همه چی را اماده کردم واسه سفر دور اروپا در ۱۴ روز  ... 

دیروز سفارت بودم تا ویزام را بگیرم ! مسئول تحویل ویزا بهم گفت : درخواست بازنگیریتون هنوز در جریانه و جوابی ارسال نشده !!!!!!! و این خانوم ... که جواب ایمیل را دادن نمیدونیم رو چه حسابی این جواب را برات فرستاده :( ... و هنوز افسر بازنگری به درخواستتون جواب ندادن !
شما بودین چه حسی بهتون دست میداد ؟!؟ الان من تو اون حسم !

نتیجه : هرکاری را که ایرانی ها دست بگیرن ٬‌بهتر از این نمیشه !

جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:26 ب.ظ

« بهار ۸۹ » نامه

اشک میریزم و از درد فراق
در دلم آتش حسرت تیز است
بی تو میگون چه صفایی دارد؟
به خدا سخت ملال انگیز است
با همه تازگی و لطف بهار
ماتم انگیز تر از پاییز است
                                      «تو » بهار من و میگون منی.  


 

 سال ۸۸ را قبل از اومدنش دوست نداشتم اکنون دلیلش را دانستم اما با همه اتفاقاتش گذشت ... اما هیچگاه از ذهنم فراموش نخواهد شد ... اما برعکس سال ۸۹ را دوست دارم انهم از نوع خیلی خفن !
اکنون همان پست سال قبلم را برایتان مینویسم اما اینبار .. 

سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که نگاه چشمانت را باور دارم ، باورتر از گرمی دستان سردت !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که گرمی دستان سردت را باور دارم ، باورتر از بغض فروخفته در گلویم !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که بغض فرو خفته در گلویم را باور دارم باورتر از فریادهای بی جوابم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که فریادهای بی جوابم را باور دارم باورتر از دلتنگی های شبانه ام!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی های شبانه ام را باور دارم باورتر از دلتنگی های هنگام دیدنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی هنگام دیدنت را باور دارم باورتر زمزمه های شبانه مان!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که زمزمه های شبانه مان را باور دارم باورتر از مستی در آغوش گرفتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که مستنی در آغوش گرفتنت را باور دارم ، باورتر از آتش بوسه تو بر لبانم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که آتش بوسه تو بر لبانم را باور دارم باورتر از دوست داشتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دوست داشتنت را باور دارم باور تر از همیشه بودنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که همیشه بودنت را باور دارم  چون تو را باور کرده ام ...
پ.ن : اینبار تو را دعوت میکنم تا از پنجره ام بهار را بنگری تا باورش کنی ... 


سال ۸۹ را با یه تغییر بزرگ در زندگی ام شروع کردم و مطمئنم سالی پر از تغییرات برایم خواهد بود ...
برای شما نیز سال جدید را سال برآورده شدن بزرگترین آرزویتان را آرزومندم ... 

یه خبر : تا دیروز تمام شبکه های فارسی ( حتی فارسی۱ و مهاجر )  از پارازیت ها در امان نبودند اما ناگهان از امروز همه شبکه ها فعالند بدون کوچکترین خط و خش . (حتی بی بی سی فارسی در هاتبرد !!! )
نتیجه گیری سیاسی : شاید انتخاباتی در پیش است !
نتیجه گیری اخلاقی : شاید در ایام نوروز برنامه های غیر اخلاقی پخش نمی شود !
نتیجه گیری فلسفی : شاید چون فقط مرفهین ماهواره دارنذ و تحت تاثیر اون قرار میگرفتند و الان هم اونها مسافرتند و ماهواره نمیبیند و بقیه هم که مسافرت نمیرند حتما پول ندارند که خرج ماهواره کنند ٬ پس اجنبی ها هرچی میخوان بگن !
نتیجه گیری بی بی سی : حکومت ایران بر اثر فشارهای بین المللی ارسال پارازیت را قطع کرده !
نتیجه گیری بی ربط : ارگان ارسال پارازیت هم به همراه سایر ارگان های دولتی رفتند تعطیلات نوروزی !
نتیجه گیری سیمای ضدملی : شاید با این همه فیلم و برنامه های نوروزی میخواد واسه اونا شاخه شونه بکشه !
نتیجه گیری منطقی :  شاید در تعطیلات چون رئیس دولت کمتر تو چشمه و کسی هم حواسش بهش نیست و سوژه ای دیگه دست این اجنبی ها نیست ٬ پس هرچی میخوان بگن !

یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:17 ب.ظ

« خداحافظ » نامه

نوشتم ، اینبار برای تو !
گویا کار دیگری ندارم ، من کارم نوشتن است ؛ اینبار برای تو !
نوشتم خداحافظ ، برای تو !
باورم نمیشود که برای تو هم نوشتم !
اشکهایت را وقت رفتن دیدم و من لبخند بر لب !!
گفتی مرا ببوس برای اخرین بار ، گفتم تا نخندی نمیبوسمت و تو خندیدی برای من !
و من خندیدم برای خودم تا لرزش صدایم را نشنوی ! 

... 

و دیشب رسید ... 

... 

وقتی همه به تو میگفتند عروس ، خدا را شکر کردم ...
الحمداله ...
راستی میدانی چرا اسم مراسم عروسی است نه دامادی؟ ... 

وقتی دستت را در دستانش دیدم ، خدا را شکر کردم ...
الحمدالله ...
راستی دست گلت همانطور که دوست داشتی سفید بود ... 

وقتی باهم می رقصیدین ، باز هم خدا را شکر کردم ...
الحمدالله ...
راستی بالاخره رقص یادش دادی؟ ... 

و وقتی پدر دستت را در دستش قرار داد و دعای خیرش را بدرقه راهت کرد ، من نیز هم خدا را شکر کردم...
الحمدالله ...
راستی چرا اینبار گریه نکردی؟ ... 

و وقتی ...
نه دیگر وقتی نمانده ، وقت تمام است !
فقط من ماندم و خاطرات کودکی مان ؛
راستی یادت است همیشه در حال قهر بودی و جمع کردن وسایل و رفتن از خانه !
راستی یادت است بخاطر دیدن هزارتومنی تا کجا بدنبالم دویدی و اخر سر چه شد ؟!
راستی یادت است پول عروسک خواهرت را دادم یا نه ؟
راستی یادت است اختراعات برقی من چه بلاهایی سرتان می آورد ؟
راستی یادت است تولد با مسقطی ؟
راستی یادت است نان روغنی را چطور درست میکنند ؟
راستی یادت است اولین بار که دوستم مهدی را دیدی چه گفتی ؟
راستی یادت است ...
من یادم میماند تو هم بیاد داشته باش ...
و اکنون جای خالی ات را احساس میکنم و چه زود دلم برایت تنگ شد ...  

پ.ن : برایش بهترین ها را ارزو دارم ... 

یه چیز بی ربط : تولدت هم مبارک ... هنوز یادم نرفته ...
یه چیز با ربط : باور نمیکنم
                                  که ناگهان به سادگی آب
                    از ساحل سلام
                    دل برکنم
                                       تا لحظه لحظه در دریای ذور
                                امواج بی کران دقایق را
                                                  پارو زنم !
                                                                   (ق.ا)

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:52 ق.ظ

« مارکوپلو » نامه 4

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی                     فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست                    می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت                    ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست          هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین                         یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت                بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است                      حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع            زین داستان که با لب خاموش می کنی 

پ.ن : داره باز عید میاد ... یعنی میشه امسال بهم عیدی بدی ؟ 
یه چیز : چند وقتیه نوشتن نمیاد :( ...


 

هیشکی نیست به من بگه با این نوشتنت میخواییم صد سال ننویسی و از انجا که ما پر رو تر از این حرفهاییم مینویسیم تا چشممان در آید و این خاطرات زیبا را پس سه ماه ثبت کنیم : 

در صبح با صدای قوقولی قوقو یی از خواب برخواستیم و شروع به مهیا نمودن صبحانه کردیم تا دوست ترک ما از خواب بیدار شود و در حد اعلای مرام صبحانه آماده باشد ٬ دیدیم در کمال بی ذوقی فقط یک لقمه که انهم جهت احترام به صبحانه ما بود خورد و با سه لیوان آب اماده سرکار رفتن شد و ماهم طبق عادت ایرانی بودنمان سه لیوان چایی نوش نمودیم ... و از آنجا ه طبق قانون سایت بایستی به همراه میزبان از خانه خارج شویم تا برگشت ایشان در شهر بچرخیم از خانه بیرون زدیم و به شهر گردی پرداختیم ! شهری بسیار تمیز و باکلاس ٬ مردمانش هم برعکس تصور بسیار خونگرم و با یه can you speak english? همه میخوان انگلیسی صحبت کنن ... یادم نمیره تو مترو میخواستیم ساعت کار مترو را بپرسیم ، با بی سیم ازساختمان مرکزی یکی را صدا زدند که بیاد با ما صحبت کنه ! این توریست مداریشون ما را کشت ! 

در میدان olus مجسمه اتاتورک با ما عکس گرفت و در انجا بود که کشفی بزرگ انجام شد که تمام موزه های شهر در روز دوشنبه تعطیل است و ما فقط باید خیابانهای شهر را ببینم ...
مسجد جامع انکارا که نماد معماری جدید شهر است را پس از خیابان گردی های فراوان یافتیم ، چون آنکارا شهری است که بروی منطقه ای  کوهستانی واقع است و تمام خیابانهای شهر شیب دار است و پیدا کردن یک محل بسیار سخت است و این نوع شهر سازی هم نوع خودش بسیار جالب است که در خیابانی قرار میگیری که تمام شهر دیده میشود و دقایقی بعد در دل شهر هستی و چیزی دیده نمیشود ! در طبقه زیرین این مسجد عظیم شعبه ای از carform و پارکینگی عظیم وجود داشت که در نوع خودش جالب بود. برای نهار هم دو نوع غذای معروف ترکها ( دونار و لاهمهجون ) سفارش دادیم که بسیار خوشمزه بود . 

ناگهان یادمان افتاد که مقبره آتاتورک در آنکاراست  ! ( میدونم به حافظه ام حسودیتون شد )‌ ... تصمیم گرفتیم به انجا برویم و از انجا که عمرا پول ماشین بدهیم تصمیم بر آن شد پیاده برویم ... و به همان دلیلی که قبلا گفتم پس از ساعتها پیاده روی و سوغاتی خریدن یک ربع پس از بسته شدن درب موزه اتاتورک به انجا رسیدم و هرچه اصرار کردیم اجازه ندادند که وارد بشیم لذا به مقبره آتاتورک گفتیم از بیرون با ما عکس بگیرد که ناگهان یه لشگر نظامی ترک به طرف ما حمله کردند و نذاشتن این اتفاق صورت بگیرد و از آنجا که ما توریستهای فهمیده بودیم سریع به خانه برگشتیم !  

کوتای پیشنهاد داد که غذای ترکی درست کنند و ماهم از خدا خواسته ! دلمه بادمجون خودمون بود ولی به سبک ترکی ! با یه برنج دم پختکی که از شفته بودن یاد برنجهای شمال افتادم ! بعد از شام کوتای پیشنهاد داد که مشروب ویژه ترکها ( ریکی ) بنوشیم و صحبت کنیم ولی من قهوه ترک را ترجیح دادم ! و تا ساعت 4 صبح در مورد همه چی صحبت کردیم  ... سیاست ، فرهنگ ، اقتصاد ، خانواده ، طنز ، اجتماع و ... و از انجا که ساعت 6 بلیط اتوبوس به سمت قونیه رزور کرده بودیم برای اندکی استراحت بحث را به پایان رساندیم ...
قبل از خواب از کوتای بابت همه چی تشکر کردیم و او از ما خواست که موقع رفتن برق ها را خاموش کنیم و در را ببندیم !
و ساعت 6 صبح با انجام درخواست کوتای - یعنی هم در را بستیم و هم برق را خاموش کردیم و گرفتن یه تاکسی به مبلغ 20 لیر ( حدود 15هزار تومن واسه یه مسیر 5 دقیقه ای ) سوار بر اتوبوس قونیه شدیم و به سمت انجا حرکت کردیم ... 

پ .ن : یه سفر رفتیم 10 روز یه خاطره میبنویسیم 3 ماه ! ( عکسای سفر )

یه چیز با ربط : دیگر من هم بهار را باور ندارم !
یه چیز بی ربط : دلم چیپس و پنیر میخواد با طعم تو !
یه چیز برای تو : به اندازه همه روزهایی که مرا میشناسی عیدت مبارک !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط .

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:33 ب.ظ

« مارکوپلو » نامه ۳

رفتی سفر !
ولی تنها نه ! با همانکس که من همیشه به او حسادت میکردم !
زیرا میدانم « تو » از آن « او » هست و حتی قسمتی از وجودش و « او » از آن « تو » ست !
تویی که از آن هیچکس نیست ! پارادکس جالبی است نه !  

رفتی سفر ! 
اما عطرت اکنون همه جا پیچیده و همه شاد و سر مست از عطر تو !
و من با بغضم میخندم زیرا که بوی عطرت نشانه شادی توست !
گفتی از عطری که خاطره ایجاد کند بی زاری !
اما تقصیر من چیست که مدتی است شیشه عطری که برایم گرفتی خالی شده و من در جستجوی عطرت هر شب زیر آسمان مینشینم تا شاید آسمان عطرت را هدیه ام کند ... 

رفتی سفر ! 
اکنون باید از باد سراغ تو را بگیرم ! اما در اینجا باد از غرب به شرق میوزد ولی تو به شرق سفر کردی پس از باد هم امیدی نیست !  

رفتی سفر ! سفر سلامت ! 

پ.ن : در زیر باران در حیاط خانه آتشی روشن کردم برای آنکه تو را بسازم ... اما خاک سرد تر از آتش بود و باد وحشی تر از همیشه !


فی الواقع وقتی به دیار آنکار وارد شدیم ! تلگرافی به جناب کوتای فرستادیم و جوابی فی الفور دریافت کردیم که ایشان در « هوشدر استریت » در محله « کیزیلای » منتظر قدم مبارک ما هستند ! ( داره از اینطوری نوشتن خوشم میاد ) ! از ما اصرار و از همسفرمان انکار ! هرچه به ایشان گفتیم که چتر بازی از اصول سفر است در ایشان افاقه نکرد و ما فی الاجبار تصمیم گرفتیم از بند « ما رفتیم میخوایی بیا ! میخوایی نیا ! » استفاده بنماییم که اثر کرد ! از ایستگاه قطار تا منزل دوستمان را دلیجان چهار چرخ بدون اسبی گرفتیم به مبلغ ۲۰لیر در حدود ۱۴هزار تومان کیسه اشرفی تا ما را به مدت ۱۰ دقیقه ای به انجا برساند ! شهر آنکارا چون در ایام تعطیلات عید قربان بود بسیار خلوت بود ! 
« کوتای » ٬ این دوست ترک زبان ما ٬ ۲۷ساله و در رشته معدن تحصیل کرده و در منزلی که متعلق به خواهر ایشان است و اکنون در دیار یانکی هاست جدا از والدین زندگی مینماید ٬ با ورود ما به منزل ایشان چراغها یکی یکی روشن شدند (۱) و ایشان با ما با آغوش گرمی استقبال کردند ٬ نامزد کوتای هم در انجا بود اندکی بعد مادر و برادر نامزدش به انجا امدند و انها هم به گرمی از استقبال کردند . پس حمام گرفتن از کوتای خواستیم که نقشه ای از شهر برای ما کشیده تا ما بتوانیم از برج میلاد آن شهر به نام « آتاکوله » در شب دیدن کنیم و قرار شد آن شب برایشان طعام ایرانی از نوع «کتلت» اماده نمائیم ...
در شهر تاریک آنکارا قدم میزدیم و از خلوتی شهر در هراس بودیم ! اکثر مغازه ها تعطیل بود ولی از خوشاقبالی ما « آتاکوله» باز بود تا ما بتوانیم از فراز آنجا به شهر بنگیرم ! در آنجا تماشاخانه ای وجود داشت که فیلم دختر لر با بازی « گلشیفته فرهانی» و « دی کاپریو » را نمایش میداد ! سیم کارت ترکسل را به مبلغ ۲۰ لیر ( به ارزش ۲۵کنتور ) خریداری کردیم تا با هر اس ام اس به ایران ۸کنتور آن بپرد !!!! ( بعد بگین چرا اینجا اینقدر گرونیه ) ... در حین برگشت از شاپینگ سنتر مواد لازم جهت پخت کتلت بخریدیم (به مبلغ ۵۰لیر) و به منزل کوتای برگشتیم !
در آنجا آشپزی شروع شد ! همسفر من (عادل) در نقش سر مطبخ و من در نقش اسیستنت !!  و از آنجا که کتلت نیاز به چنگ فراوان دارد و ما جهت رعایت بهداشت مجبور بودیم نچنگیم با زحمت زیاد این غذا آماده شد و انهم چه کتلتی هر کدام به اندازه و ضخامت کباب تابه ای ! پس از شام تختخ نردی اورده شد و هرچه ما بازی کردیم باختیم ! دیدم فی الواقع ابروی ایران زمین در خطر است و نزدیک است بلاد دیگری را سر شرط بندی به ترکها واگذار کنیم بهانه خواب آوردیم .
در اتاق نشیمن مبلی جهت خواب به ما داده شد ! یک نفر هم در زمین ! این هم نتیجه چتربازی! و در اندیشه فردایی بهتر به خواب رفتیم ! 

پاورقی(۱): بدلیل گرانی برق در ترکیه اکثر چراغها در اپارتمانها سنسور دارد و چراغها بر اساس ان روشن و خاموش میشود .  

پ.ن : یه جایی خوندم « عزیزخسته کسی رو که تو دوستش  داری همه حقی بر تو  دارد از جمله اینکه انگونه که می خواهی دوستت نداشته باشد  » ...
یه چیز با ربط : زیارت قبول !
یه چیز بی ربط : دیگه یه جایی را دارم که حرفهای تیکه پارم را اونجا بنویسم !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط . 

1 2 3 4 5 ... 7 >>