X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 05:21 ب.ظ

" شاد " نامه

به تو دست ‌می‌سایم و جهان را درمی‌یابم
به تو می‌اندیشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عریان
می‌وزم ، می‌بارم ، می‌تابم
آسمانم
ستاره‌گان و زمین
و گندمِ عطرآگینی که دانه‌می‌بندد
رقصان
در جانِ سبزِ خویش
از تو عبورمی‌کنم
چنان تُندری در شب
می‌درخشم
و فرو می‌ریزم

احمد شاملو

________________________________

باز با حالت لوس اومده تو بغلم ...
- دایییییییییی؟
- جان دایی؟؟؟
- من میخوام داماد شم !!
منم هاج و واج خواهرم را نگاه میکنم ، با اشاره میگه ادامه شو گوش کن !
- حالا عروس کیه !؟؟؟
یه نگاه به مادرش میکنه با خجالت میگه :
- نازنین !!! ( گویا یکی از هم مهدکودک های این خواهر زاده عاشق ماست )
منم تصمیم گرفتم تو این موقعیت نصیحتش کنم و هرکاری که انجام نمیده بهش تذکر بدم ...
- افرین !!! آقا میلاد اگه میخواد داماد بشه باید شامش را شبها کامل بخوره ! شبها زود بخوابه و صبح زود بره مهدکودک ! گوش بحرف مامان و بابا بده ! خودش تنهایی بره دستشویی !!
همونطوری که داشت با انگشتهاش بازی میکرد ، سرش و بالا کرد و گفت
- تو که تنهایی میری دستشویی ! چرا داماد نمیشی !؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
خواهر زاده باهوشیه من دارم که میون اینهمه نصیحت اینو یادش موند !! بعد فهمیدم مادرش گفته اول باید دایی داماد بشه بعد تو !!!
آخه چرا بچه را شرطی بار میارین !! اومدیم و داییش همینطوری مجرد موند این طفلک چه گناهی داره ...
هممون یه عشقی داریم که هیچ وقت ترکمون نمیکنه و اونم همیشه دوستمون داره ! چرا سعی نکنیم به یاد اون شاد باشیم !!!

__________________________________


اولین امتحان دانشگاه را دادم ! جالب بود برام که بعد 10 سال دوباره تو دانشگاه در حال امتحان دادن بودم ... خسته و کوفته برگشتم خونه !! دوستم مرتضی هم مگه گذاشت تو اتوبوس بخوابیم !! :))))
وقتی رسیدم خونه ! دیدم بابام داره کتاب " استاد عشق " ( زندگینامه دکتر حسابی ) را واسه مادرم با صدای بلند میخونه ! حس خیلی خوبی بهم دست داد ...
منم حدود یکساعتی تو اتاقم خودمو مشغول کردم که مزاحمشون نشم ! تا اینکه مادرم صدام زد که چرا نمیام ! وقتی رفتم تو اتاق ! بلند شد اومد طرفم میدونستم برای چی ! دست داد و بوسم کرد و گفت خسته نباشی !
پس باید شاد باشیم تا دل انها هم همیشه شاد باشه ...

____________________________________


صبح ساعت 6:30 از خونه میزنی بیرون و ازینکه مجبوری زود بری سرکار و شب هم ساعت 7و8 برگردی خونه ناراحت نیستی ! کارت را دوست داری ! مدیر عامل خوبی داری ! دوستی داری که همکارته ( الیته رئیسته :)) ) . برات عزیزه و ازینکه باهاش کار میکنی خوشحالی ! همیشه همراهته تو شادی ها و تو دلتنگی ها ...
شاد بودنش باعث شادیته و شاد بودنت باعث شادی اون ... پس شاد باش !!

________________________________


مثه همیشه دوستام واسه این تعطیلات برنامه گذاشتن !! و اصرار هم دارند که همراهشون باشم ! اما امتحان دارم :(((((((( ... دوستای دیگه ام تماس میگیرن و نبودنم را جویا میشن !!
الانم یه اس ام اس از دوستای قدیمیم رسید که فردا میخوان برن و کوه و میخوان منم برم !!
چه تو ریلشن باشی یا نباشی !!!!!
داشتن دوستایی که بودنت باعث خوشحالیشونه نشونه خوبیه ! یکی اینکه دوستایی داری که بودنت براشون مهمه و دیگه اینکه خصوصیت اخلاقی و رفتاریت طوریه که همه دوستات از با تو بودن شادند !
پس دلیلی نداره که ناراحت باشم !!!

_____________________________________

یه چیز با ربط : "دلایل" غم و دلتنگی زیادند ولی "بهانه " های شاد بودن کم ! و " تو " این بهانه های کم را به دلایل زیاد تبدیل میکند ...
یه چیز خیلی با ربط :
دوست داشتن
ربطی به دیدن ندارد
آدم ها خدا را هم
دوست دارند هنوز
یه چیز برای من : شاد باش و بنویس ...
یه چیز برای تو : شروع کردم نوشتن چون دلیل شاد بودنم بودی !! ممنون گلم ...

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:01 ب.ظ

" تنگ " نامه

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دستهای سپیدش را
به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است 
که تا شمال ترین شمال و جنوب ترن جنوب
در همه حال

همیشه در همه جا
آه ...
با که بتوان گفت ؟
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...
دگر کافی ست

حمید مصدق

پ.ن: دلم تنگ است ! اما اجازه ندارم ...


--------------------------------------------------------------------------------


راهی دیگر نمانده ! فقط دو ایستگاه !
شاید هم دو قدم !
شاید دو سطر ...
راهی نمانده برای رفتن !!
برای نرسیدن ...
برای خدا حافظ ...
هر صبح
با آمدن خورشید به " ماه " سلام میکنم ...
و هر شب ...
با نوازشت به خواب میروم !
هنوز هم مهربانی و هم خوب !
باور نداری ؟ به آیینه نگاه کن !
به چشمانی که هیچگاه جسارت دیدنشان را ندارم !
از همان اول قرار بود گم شویم در ازدحام مردم ...
و باز هم گم شویم در آغوش هم ...
اما فقط دو ایستگاه !
شاید دو سطر ...

 

پ.ن : ای کاش دو سطر مرا میخواندی !!
یه چیز با ربط :
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
 گریه نمی کنه قدم میزنه

یه چیز برای من :
از همه بریده ام
فقط
تو
کنارم باش
یه چیز برای تو : درد تویی درمان نیز هم ...  

یه چیز بی ربط : دقت کردین ول که باشیم تا صبح بیداریم ! تا جزوه ها و کتابها را رو میکنین ساعت 9 خوابمون میگیره :)))
 

دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:07 ق.ظ

" دلشوره " نامه

حرمت نگه دار دلم... 
گلم...  
کین اشکها خونبهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون

___________________________


و باز دلشوه و دلتنگی ...

دلشوره هایم بی دلیل نبود  و حتی طعم دست هایت آرامم نمیکرد ...


راست میگفتی ! ما از دو دنیاییم !!
من ان پیر مغرور دنیای سرد آرزوها و تو آن زیبای دنیای گرم رویاها ! که نمیدانم به جرم کدام ممنوعه به دنیای من افتادی !؟
و من آنرا از طعم دست هایت فهمیدم ...

دلشوره هایم بی دلیل نیست ، در جمعه ها ، در شنبه ها ! آن سیاهی شبهای یکشنبه را یادته ؟ آن عشق بازی روزهای دوشنبه  و  بی تابی های  شبهای سه شنبه ! آن دیدارهای چهارشنبه و آن دلتنگی های پنج شنبه ... میدانستم ! من آنرا از طعم دست هایت فهمیدم ... 


دلشوره هایم بی دلیل نیست ، آن دم که در کنار هم ، دست در دست هم ! تو را گم میکنم و تو به دنیای خود باز میگردی و من در دنیای خود میمانم ! میدانستم !


پ.ن : دست هایت بوی نور میدهد ...


* یه چیز با ربط : دلم دلتنگی میخواست نه دلشوره !!

* یه چیز برای خودم :

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما !

اما ! گرد بام و در من

بی ثمر میگردی

* یه چیز برای تو : 

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:21 ب.ظ

" ببخش " نامه

ببخش اگر دلتنگ توام

ستاره های تنهایی من بی شمارند

کهکشان های پرواز تو  بیکران

ببخش اگر دوست می دارمت  


دنیا بی تو و شعر

عاشقی  است

که می میرد

در کوچه ی بی دریچه تاریک.

و نگاه تو

پاسخ نازناک  شبنمی است

که می چکد بر برگ گل مروارید

در پگاه پاک ترنم .

 

ببخش اگربا توام  و نیستم

 توروشنای چراغ کلامی

آنگاه که مرا می خوانی

و جهان بی رحم

می گیرد

 تو را از من،

تا شب و دلتنگی و گریه ی دیگر.

 

 ببخش اگر تو را در تو نیافتم

که خواب و خاطره پر است

به یاد خوب تو

 از سیب وباران و  بنفشه ها .

بی آنکه  باشی

 در کنارنیازی جوشان

که در رسیدن به تو ،

شده رقیب من!

 

ببخش اگرهنوز عاقل نشده ام!

مستی جان شرابی

 

ببخش اگردل بسته ام

در تاریک روشن اتاق

به پری وار پیکری خفته

درآغوش آشتی و اشنایی .

واعتماد به غفلت

از توفانی که

می برد

همه چیز را دیر یا زود....

ببخش اگر دوستت می دارم

 دیوانه وار


ببخش اگر حضور تو در شعرهایم بیشتر،

ببخش اگر که می خواهمت

ببخش اگر که می رانی ام !

ببخش اگر همه ی امید منی

درشب دراز بی امیدی

ببخش که می مانم

ببخش که می روی !

ببخش اگر که نیستی!


 ترانه در غیاب تو

کابوس سکوت های  تکراری

و شاعر

پیر می شود

پشت دیوارهای ابهام

بی انکه

سخنی گفته باشد .


و داستان ادامه دارد...

(نیما خسروی)


پ.ن : هرچی میخواستم بنویسم تو این شعر هست ! حرفی نمانده ! فقط یه حرف ! که به تو خواهم گفت ...


یه چیز با ربط : خدایا تو را شکر میکنم بخاطر این همه خوبی که در مقابل من قرار داده ای و کمک کن که قدردان باشم ...

یه چیز بی ربط: ماه دیگه امتحانام شروع میشه :(( ...

یه چیز واسه خودم : قدر بدان !

یه چیز برای تو : " د.م با صدای آهسته ... " 

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:14 ب.ظ

« خرداد رفته » نامه

دل  میرود   ز    دستم    صاحب دلان   خد  ارا              دردا که  راز پنهان  خواهد شد    آشکارا  

خرداد رسید و پس از آن بیست و پنجمش ...
امسال عادی ترین خرداد را پشت سر گذاشتم ! چه نیمه آن و چه امروز آن ... انقدر عادی که حتی دستم به نوشتن نمی رود ٬ گفته بودی تا زمانی که دوستت دارم میتوانم بنویسم و اکنون که نمی نویسم دلیلی بر دوست نداشتن است ؟ 


متن فوق ابتدای نوشته ای بود که برای روز تولدم آماده کرده بودم ٬ اما خرداد تمام شد ولی این متن تمام نشد ! بیشتر از همیشه حس میکنم تنهام ! تنهایی که با در کنار تو بودن نیز برطرف نشد !
گفت : خوش بحالت ٬ ماشالا با این همه روابط عمومی قوی و دوست پسر و دختر فراوان و کوه های هفتگی و برنامه های طبیعت گردی و ... کیف دنیا را داری ؟! 

ساکت شدم و هیچ نگفتم ٬ او نباید بداند : دلم تنهاست !
نه دردی ! نه حسی !
بارها ...
به اشک بی وقت چشمهایش حسادت میکنم که نشان دهنده درد دل است ٬ چقدر دلم برای درد دل تنگ شده است !
به بغض همیشگی چشمهایش نیز حسادت میکنم که نشان دهنده حس درونش است ٬ چقدر دلم برای این حس درون تنگ شده است !
دلتنگم ! اما دلتنگ چه؟ نمیدانم !
دلتنگ که میشدم مینوشتم ٬ اما این دلتنگی نوشتی نیست !
بی قرارم ! اما بی قرار چه؟ نمیدانم !
بی قراری هایم را هم میخواندم ٬ اما این بی قراری ها خواندنی نیست !
نه می شود نوشت ! نه می توان خواند ! 

دلم آب میخواهد و آتش ! مثه همین پارک آب و آتش ! بدویم در میان آب هایش تا آتشمان خاموش شود و در پایان مثه همیشه سوار بر باد کامل می شوی و من مثه همیشه من در پی باد ناقص میمانم ! 


خرداد ٬ عصر تابستان ٬پارک ساعی !
دور همان حوض قدیمی !
و به یادت چشمانم را بستم !
و تو را آرزو کردم ...
عطرت در فضا پیچید ...
و نوازشت را در صورتم احساس کردم !
چشم هایم را باز کردم !
باز باران آمده بود ...
ولی این بار تنها در صورتم اثرت باقی مانده بود !  

 

پ.ن : اصل نوشت هم ندارد چه برسد به پی نوشت !

چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:39 ق.ظ

« پاپیون » نامه

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
 آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت 
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

  بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش 
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم 
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران 
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت  

مدتها بود سراغ حافظ نرفته بودم ... دیشب تو اون دلتنگی که نباید داشته باشم ٬ بازش کردم ... با اینکه هنوز هم آرزومه که تو برام تفال بزنی اما دیشب نیاز به شعر داشتم و بازهم تو نیستی که بخوانی ٬ هستی نمیخوایی که بخوانی !  

و امروز ... 

... 

پ.ن : نمیتونم بنویسم !! فکرم جمع نمیشه !
یه چیز بی ربط : پاپیونم را گم کردم ٬ ندیدیش ؟!!!
یه چیز با ربط : ...
یه چیز برای من: ای کاش دوستت داشتم !!  
یه چیز برای تو : ای کاش باور داشتی !
یه چیز برای او : مرا آرامشی در آغوشت بود ٬ ممنون که مرا پذیرفتی !


+ تولدت مبارک !! هولم نه !؟

پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ب.ظ

و باز هم « باران » نامه

 

چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت
فکر ، خاطره را ، زیر باران باید برد  

همه جا خیسه ... شیشه ماشین را میدم پایین ، لذت بارونی که بصورتم میخوره را به سرمایی که تمام سر تیغ زده ام را در برگرفته ترجیح میدم ... تمام صورتم خیس خیس شده ... نگاه مردم را کاملا حس میکنم و من ته دلم به نادانی شان میخندم ...  

دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید یافت 

از پشت پنجره  به باغی که درختهاش را برای ساختن انبار جدید بریدند زل میزنم .. چه زود گذشت از ان روزی که زیر باران این باغ برای هم شعر میخواندیم ... درختهای این باغ هم مانند رشته های امیدم یکی یکی فروافتاده ... تکنولوژی زندگی یعنی همین ! 

هر کجا هستم آسمان مال من است
حنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است  

هرچی فکر میکنم میبینم همه چی از آن توست ، حنجره ای که هر روز و شب نام تو را صدا میزند ، فکری که همیشه به باد توست ، هوایی که به دستور تو میبارد ، عشقی که نمازش را به یاد تو برپا میکنند و زمینی که برای یافتن تو برایم خلق گردید ... و چه سخت رسیدن به تو و شاید هم ناممکن ...   
ای کاش خود را نشانم میدادی و دوباره با هم در زیر باران ، دستانمان را گرم میکردیم  ... تو را نمیدانم اما من خوشحالم ، چون من میدانم باران چیست !!!


یه چیز بی ربط : اوضاع زیاد روبراه نیست ...
یه چیز بی ربط تز : نیاز به تغییر احساس میشه ... 

یه چیز با ربط از بوبن : بخاطر دلبستگی های عمیقی که به تنهایی دارم هیچگاه ازدواج نکرده ام ، آنچه سبب دلسردی زوج های بسیار است ، بی احترامی به تنهایی ذاتی دیگری است .
یه چیز باربط تر از من : تنهاییت از آن توست ، میخواهم با هم بودنمان را تقسیم کنیم ...  

یه چیز واسه تو : کاشکی شعر مرا میخواندی ، کاش میفهمدی خلوت سبز مرا با باران ... 

من ، تو ، تنها ، فشم ...

چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1388 ساعت 12:38 ق.ظ

« باور » نامه

ای کاش باور داشتی ... 

ای کاش باورداشتی ؛ انتخابم را ...
ای کاش باورداشتی ؛ بودنم را ...
ای کاش باورداشتی ؛ همراهیم را ...

ای کاش باورداشتی ؛ بودنت را ...
ای کاش باورداشتی ؛ عشقت را ...
ای کاش باورداشتی ؛ احساست را ...

ای کاش باورداشتی ؛ که باران را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بهشت را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که خدا را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که تو را دوست دارم ...

ای کاش باورداشتی ؛ که باران ، تو را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بهشت ، تو را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که خدا تو ، را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که من ، تو را دوست دارم ...

ای کاش باورداشتی ؛ که انتخابم ، هوس نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بودنم ، نیاز نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که همراهیم ، کوتاه نیست ..

ای کاش باورداشتی ؛ که بودنت از سر خودخواهی نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که عشقت ، از سر لجاجت نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که احساست از سر دلسوزی نیست ...

ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، دست در دست هم دویدن در میان فواره ها ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، پیاده روی از آزادی تا تهران پارس را و برعکس ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، با هم گریستن را زیر باران ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، هویج بستنی را در گرمای تابستان میدان انقلاب ...

ای کاش باور داشتی که با زمزمه های صبحت بخیرت از خواب بیدار میشوم و بوسه های شبانه ات بخواب می روم ...
ای کاش باورداشتی که جای بوسه ات در زیر گلویم آتشی است که زبانم را سوزانده تا لب به شکوه نگشاید ...
ای کاش باورداشتی که بهانه های دیدنت ازکوهنوردی های هفتگی است تا به اندازه تمام نذری های روز عاشورا ...
ای کاش باورداشتی که که میتوان در میان همه " همه " ها یک " من " و در میان همه " نه " ها یک " آری " انتخاب کرد ...

ای کاش باورداشتی ؛ میتوان دوست داشت و اعتماد کرد ...
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان انتخاب کرد و اعتماد کرد ...
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان توکل کرد و اعتماد کرد ..
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان اعتماد کرد ...
ای کاش باور داشتی ...

و من چه ناباورانانه در انتظار باورت نشسته ام ...

پ.ن : ای کاش باور داشتی ، به قصه " من " و " تو " ... 

یه چیز با ربط :                  هرچه میدوم 
                              با گمان رد گامهای تو 
                                                             گم نمی شوم  
                              راستی
                                         در میان این همه اگر
                                         تو چقدر بایدی ... 

یه چیز بی ربط : نیست امید خلاص از سر زلفش حافظ
                       چــونکه تقدیر چنین بود چه تدبیر کنم

جمعه 15 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:12 ب.ظ

« شروع یک پایان » نامه

قصه شبانه « من » و « تو » دیگر تکراری است این را « همه » میگویید ٬ دیگر « هیچ کس » با این قصه به « خواب » نخواهد رفت و « تو » بیدار و بیزار از « تکرار » ها !
از تکرار « من » ها و « تو » ها ! راستی جایی خواندم از همان اول « تو » یی نبود ! پس نتیجه این که « من » ها تکراری است !
چه میتوان کرد هر داستانی را پایانی است و این داستان را هم باید به پایان برد ! داستان « من » های تکراری !
از تولد « تو » تا تولد « من » و از تولد « من » تا تولد « تو » چهل روز چله ها (!) نشستم !
چهل روز را به انتظار نشستم تا پایان این داستان را ببینم اما دیدم قصه ادامه دارد !
قصه ی « من » که « تو » را د.د ٬ د.د ٬ د.خ.د ! 
اما باید پایان داد ! بیا اینبار پایانش را تو بنویس ! 

پ.ن :راستی فرق « قصه » با « داستان » چیست ؟  

 


تو این اوضاع بهم ریخته هیچ حسی برای نوشتن نداشتم ! دلیل دوریم هم همین حس بود ! حسی که نتونه جملات بهم ریخته اش را کنار هم ردیف کنه و ازش یه متن دربیاره بدرد نوشتن نمیخورد !
اوضاع بهم ریخته سیاسی و اجتماعی و حتی کاری ! فکر خسته ! دل ...! نمیذاشت که تمرکز لازم را داشته باشم ! (همیشه به دوستام میگم اگر این برنامه کوه جمعه هام نبود منو الان تو امین اباد باید کت بسته میدیدن !!!! ) اونقدر اوضاع بهم ریخته بود که یادم رفت امسال هم محض خوردن بیسکوییت هم که شده واسه کنکور ثبت نام کنم و امسال رقبای من با دلی آرام و قلبی شاد در کنکور شرکت خواهند کرد :دی !
خلاصه اینکه الان این « من » م ! « چغندر » ی سبز در آستانه فصلی سرد !!!!  

پ.ن : راستی « چراغ » منم فراموش نشود !

دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 03:29 ب.ظ

« ۲۵ خرداد » نامه

باز شب ...
باز باران ...
باز تو ...
باز من ...
باز همان قصه قدیمی دلتنگی من !
دلتنگی های به اندازه همهی بارانهای این شبها ...
آیا تو هم دلت برایم تنگ میشود؟
نمیدانم این باران ها ٬ این شبها یا حتی این دلتنگی ها چه نوعی است!!
خوب یا بد !
اما میدانم برای تو ست ! پس خوب است ! 
آیا در این باران ها یادم میکنی ؟! 

پ.ن: آیا تو هم دلت برایم تنگ میشود؟

 

- اردیبشت آمد ...
                        نیامدی ...
                                       خرداد آمد ...
                                                         نیامدی ...
در میان کادوهای تولدم بدنبال تو میگردم ...
                                                          تولدم مبارک ...

1 2 3 4 5 ... 11 >>