چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:01 ب.ظ

" تنگ " نامه

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دستهای سپیدش را
به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است 
که تا شمال ترین شمال و جنوب ترن جنوب
در همه حال

همیشه در همه جا
آه ...
با که بتوان گفت ؟
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...
دگر کافی ست

حمید مصدق

پ.ن: دلم تنگ است ! اما اجازه ندارم ...


--------------------------------------------------------------------------------


راهی دیگر نمانده ! فقط دو ایستگاه !
شاید هم دو قدم !
شاید دو سطر ...
راهی نمانده برای رفتن !!
برای نرسیدن ...
برای خدا حافظ ...
هر صبح
با آمدن خورشید به " ماه " سلام میکنم ...
و هر شب ...
با نوازشت به خواب میروم !
هنوز هم مهربانی و هم خوب !
باور نداری ؟ به آیینه نگاه کن !
به چشمانی که هیچگاه جسارت دیدنشان را ندارم !
از همان اول قرار بود گم شویم در ازدحام مردم ...
و باز هم گم شویم در آغوش هم ...
اما فقط دو ایستگاه !
شاید دو سطر ...

 

پ.ن : ای کاش دو سطر مرا میخواندی !!
یه چیز با ربط :
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
 گریه نمی کنه قدم میزنه

یه چیز برای من :
از همه بریده ام
فقط
تو
کنارم باش
یه چیز برای تو : درد تویی درمان نیز هم ...  

یه چیز بی ربط : دقت کردین ول که باشیم تا صبح بیداریم ! تا جزوه ها و کتابها را رو میکنین ساعت 9 خوابمون میگیره :)))