چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 05:21 ب.ظ

" شاد " نامه

به تو دست ‌می‌سایم و جهان را درمی‌یابم
به تو می‌اندیشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عریان
می‌وزم ، می‌بارم ، می‌تابم
آسمانم
ستاره‌گان و زمین
و گندمِ عطرآگینی که دانه‌می‌بندد
رقصان
در جانِ سبزِ خویش
از تو عبورمی‌کنم
چنان تُندری در شب
می‌درخشم
و فرو می‌ریزم

احمد شاملو

________________________________

باز با حالت لوس اومده تو بغلم ...
- دایییییییییی؟
- جان دایی؟؟؟
- من میخوام داماد شم !!
منم هاج و واج خواهرم را نگاه میکنم ، با اشاره میگه ادامه شو گوش کن !
- حالا عروس کیه !؟؟؟
یه نگاه به مادرش میکنه با خجالت میگه :
- نازنین !!! ( گویا یکی از هم مهدکودک های این خواهر زاده عاشق ماست )
منم تصمیم گرفتم تو این موقعیت نصیحتش کنم و هرکاری که انجام نمیده بهش تذکر بدم ...
- افرین !!! آقا میلاد اگه میخواد داماد بشه باید شامش را شبها کامل بخوره ! شبها زود بخوابه و صبح زود بره مهدکودک ! گوش بحرف مامان و بابا بده ! خودش تنهایی بره دستشویی !!
همونطوری که داشت با انگشتهاش بازی میکرد ، سرش و بالا کرد و گفت
- تو که تنهایی میری دستشویی ! چرا داماد نمیشی !؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
خواهر زاده باهوشیه من دارم که میون اینهمه نصیحت اینو یادش موند !! بعد فهمیدم مادرش گفته اول باید دایی داماد بشه بعد تو !!!
آخه چرا بچه را شرطی بار میارین !! اومدیم و داییش همینطوری مجرد موند این طفلک چه گناهی داره ...
هممون یه عشقی داریم که هیچ وقت ترکمون نمیکنه و اونم همیشه دوستمون داره ! چرا سعی نکنیم به یاد اون شاد باشیم !!!

__________________________________


اولین امتحان دانشگاه را دادم ! جالب بود برام که بعد 10 سال دوباره تو دانشگاه در حال امتحان دادن بودم ... خسته و کوفته برگشتم خونه !! دوستم مرتضی هم مگه گذاشت تو اتوبوس بخوابیم !! :))))
وقتی رسیدم خونه ! دیدم بابام داره کتاب " استاد عشق " ( زندگینامه دکتر حسابی ) را واسه مادرم با صدای بلند میخونه ! حس خیلی خوبی بهم دست داد ...
منم حدود یکساعتی تو اتاقم خودمو مشغول کردم که مزاحمشون نشم ! تا اینکه مادرم صدام زد که چرا نمیام ! وقتی رفتم تو اتاق ! بلند شد اومد طرفم میدونستم برای چی ! دست داد و بوسم کرد و گفت خسته نباشی !
پس باید شاد باشیم تا دل انها هم همیشه شاد باشه ...

____________________________________


صبح ساعت 6:30 از خونه میزنی بیرون و ازینکه مجبوری زود بری سرکار و شب هم ساعت 7و8 برگردی خونه ناراحت نیستی ! کارت را دوست داری ! مدیر عامل خوبی داری ! دوستی داری که همکارته ( الیته رئیسته :)) ) . برات عزیزه و ازینکه باهاش کار میکنی خوشحالی ! همیشه همراهته تو شادی ها و تو دلتنگی ها ...
شاد بودنش باعث شادیته و شاد بودنت باعث شادی اون ... پس شاد باش !!

________________________________


مثه همیشه دوستام واسه این تعطیلات برنامه گذاشتن !! و اصرار هم دارند که همراهشون باشم ! اما امتحان دارم :(((((((( ... دوستای دیگه ام تماس میگیرن و نبودنم را جویا میشن !!
الانم یه اس ام اس از دوستای قدیمیم رسید که فردا میخوان برن و کوه و میخوان منم برم !!
چه تو ریلشن باشی یا نباشی !!!!!
داشتن دوستایی که بودنت باعث خوشحالیشونه نشونه خوبیه ! یکی اینکه دوستایی داری که بودنت براشون مهمه و دیگه اینکه خصوصیت اخلاقی و رفتاریت طوریه که همه دوستات از با تو بودن شادند !
پس دلیلی نداره که ناراحت باشم !!!

_____________________________________

یه چیز با ربط : "دلایل" غم و دلتنگی زیادند ولی "بهانه " های شاد بودن کم ! و " تو " این بهانه های کم را به دلایل زیاد تبدیل میکند ...
یه چیز خیلی با ربط :
دوست داشتن
ربطی به دیدن ندارد
آدم ها خدا را هم
دوست دارند هنوز
یه چیز برای من : شاد باش و بنویس ...
یه چیز برای تو : شروع کردم نوشتن چون دلیل شاد بودنم بودی !! ممنون گلم ...

پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:01 ب.ظ

" تنگ " نامه

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دستهای سپیدش را
به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است 
که تا شمال ترین شمال و جنوب ترن جنوب
در همه حال

همیشه در همه جا
آه ...
با که بتوان گفت ؟
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی ...
دگر کافی ست

حمید مصدق

پ.ن: دلم تنگ است ! اما اجازه ندارم ...


--------------------------------------------------------------------------------


راهی دیگر نمانده ! فقط دو ایستگاه !
شاید هم دو قدم !
شاید دو سطر ...
راهی نمانده برای رفتن !!
برای نرسیدن ...
برای خدا حافظ ...
هر صبح
با آمدن خورشید به " ماه " سلام میکنم ...
و هر شب ...
با نوازشت به خواب میروم !
هنوز هم مهربانی و هم خوب !
باور نداری ؟ به آیینه نگاه کن !
به چشمانی که هیچگاه جسارت دیدنشان را ندارم !
از همان اول قرار بود گم شویم در ازدحام مردم ...
و باز هم گم شویم در آغوش هم ...
اما فقط دو ایستگاه !
شاید دو سطر ...

 

پ.ن : ای کاش دو سطر مرا میخواندی !!
یه چیز با ربط :
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
 گریه نمی کنه قدم میزنه

یه چیز برای من :
از همه بریده ام
فقط
تو
کنارم باش
یه چیز برای تو : درد تویی درمان نیز هم ...  

یه چیز بی ربط : دقت کردین ول که باشیم تا صبح بیداریم ! تا جزوه ها و کتابها را رو میکنین ساعت 9 خوابمون میگیره :)))
 

چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:52 ب.ظ

" بودن " نامه

پایان خوش فقط در در فیلم هاست !
داستان ما نیازی به پایان نداشت !
تو از آن من نبودی و نخواهی بود ...این را هم تو میدانستی هم من !
اصولا " فرشته " ها از آن هیچکس نیستند ! این قانون آنهاست ...

اما!
قرارمان " بودن " بود !
شاد بودیم از " بودن " ها !
دلتنگ بودیم از نبودن ها !
میتوان " بود " ولی از آن هم نبود !
اما قرارمان " نبودن " نبود !
حق داری من فراموش کرده ام که " نبودن " هم قانون فرشته هاست !

فرشته ها در خواب می آیند !
در زندگی تجلی میابند !
تغییرت میدهند !
و تا دستانش را در دست میگیری !
پرواز میکنند ! اینهم قانون فرشته هاست !

مست میشوی ! به یادش !
میخوابی ! به یادش !
بیدار میشوی ! به یادش !
درس میخوانی ! به یادش !
راه میروی ! به یادش !
می نویسی ! به یادش !
دلتنگ میشوی ! به یادش !
آری دلتنگ میشوم !
جرم است ؟!!؟؟
دلتنگ نشدن ! تاوان سختی است ! نخواه !

پ.ن : راستی عجب " نوامبر شیرینی " بود !

___________________________________________

عشقم اومده بغلم بوسم کرده و میگه : دایییییییییییییییی !

میگم : جان داییییی ؟!!

میگه : من خوابم ؟
میگم : نه تو بیداری ! چطور ؟
میگه : ای کاش خواب بودم !!
منم هاج و واج موندم ! با خودم میگم این فسقلی تو این سن " ای کاش " را از کجا یاد گرفته !!
میگم: دایی فدات شه !؟ چرا ؟
بغض کرده میگه : آخه دیشب " بنتن " تو بغلم بود خوابیدم ! از صبح هرچی میگردم نیست ! چیکار کنم بیدار شم !!

محکم تو بغلم گرفتمش و گفتم: ای کاش باهام از خواب بیدار می شدیم !!
سرش را بلند کرد و گفت : تو هم " بنتن " گم کردی !!


توضیح : " بنتن " گویا یه شخصیت کارتونیه که هنوز افتخار اشنایی باهاش را نداشتم و مورد علاقه این خواهرزاده عزیز ماست که تمام زندگیش شده بنتن !!

یه چیز برای من :

محکم تر
می میرد
آنکس که دلش زنده شد به عشق !!

یه چیز برای تو :
...