چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 25 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:17 ب.ظ

" جرم " نامه


در این هستی غم انگیز
و وقتی روشن کردن یک چراغ ساده ی " دوستت دارم "
کام زندگی را تلخ میکند
وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
میلغزاند
دیگر - نازنین من -
به جای اندوه
به جای اگر ...
به جای کاش...
و من
- این حرف آخر نیست - 

" به ارتفاع ابدیت دوستت دارم "

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع کنم

( مصطفی مستور )

دوستم میگه وقتی چیزی دست نیافتنیه باید وقتی بهش رسیدی نهایت استفاده را ازش ببری تا دیگر حسرتی باقی نماند !
اما من همیشه دلم برای چشمهایت تنگ میشود ...

پ.ن : از "جمعه" متنفرم ...


 

دانشگاه ما محوطه باصفایی داره ! فضاهای سبز و آلاچیق هایی که هر از گاهی محل گپ و گفتگوی دانشجوهاست ....
در فضای امفی تاتر روبازی که بین دانشکده برق و مدیریت وجود داره درحال قدم زدن بودم

که از دور دختری را دیدم که برای ثانیه ای سرش را بر شانه پسری گذاشت و چیزی گفت و با کشیدن اهی سرش را برداشت !!! ...
همانطور که در ان مسیر قدم میزدم ، یکی از انتظامات های خانم با سرعت زیاد از کنارم رد ، ناخوداگاه مسیرش را دنبال کردم !! از دور هم ماشین انتظامات را دیدم ...

انتظامات خانم : خانوم !!! کارت دانشجویی! !
دانشجو دختر : مگه چه کار کردم !
دانشجو پسر : میشه بگین چه اتفاقی افتاده !
انتظامات خانم: بعدا بهتون میگم ! شما کارتتون را بدین !
دانشجو دختر : خوب باید بدونم چیکار کردم که کارت بهتون بدم !
انتظامات : بیا باهم بریم تا بهت نشون بدیم !!
دانشجو پسر : چه چیزی را نشون بدی؟؟
انتظامات خانم اشاره میکند به ماشین و مردی از ان خارج میشود !
انتظامات مرد از پسر میخواد که جهت حفظ ابرو(!!!) سوار ماشین شود ! پسر شروع به بحث میکند ! در همین زمان ماشین دوم و یک انتظامات خانم دیگر سر میرسند ...
اکنون میدانند باید خیلی سریع این مساله را جمع کنند ! دو انتظامات مرد با بحث فراوان پسر را سوار میکنند و دختر همراه زنها رفت !
و من هم بدنبال انها ...
دانشجو دختر : میشه بگین چیکار کردیم جرممون چیه ؟؟!
زن اول نگاه به دومی میکند ! معلوم است جوابی ندارد ؟!!
زن دوم : به ما خبر دادند شما اینجا رفتاری بر خلاف اصول دانشگاه داشتین ؟!!
دختر : مثلا !؟؟
زن دوم که معلوم است عصبانی شده است : میریم بهت نشون میدم مثلا را !!
و نگاهی به زن اول میکند و زیر لب غر میزند !

و این داستان هچنان ادامه دارد ...

یه چیز با ربط : بقول شازده کوچولو همیشه یه جای کار میلنگه ...
یه چیز واسه من: مینویسم از " تو " تا تن کاغذ من جا دارد ...
یه چیز واسه تو :  تو چی ؟!! دلت برای من تنگ میشه !؟؟