چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 06:05 ب.ظ

« بر باد رفته » نامه

مینویسم تا فراموش نکنم : 

 

Your application reconsideration has been rejected by Stefan Gavare  

 

اینم جواب اخرش !  

من هیچ وقت عقده ای نبودم ولی مطمئنم این اسم را هیچگاه فراموش نخواهم کرد !

  

پ.ن: اینم یکی دیگه از آرزو هام بود که با خود بردیش !

سئوال مهم از خودم : یکم فکر کن ! تا حالا کاری انجام دادی که طرف مقابل جوابش مثبت باشه !؟!

پنج‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:43 ق.ظ

« ویزا » نامه

 گفت : تفاوت اینجا با آنجا این است که تو « آن جایی » !
گفتم : مدت هاست که در آرزوی رفتن از « این جایم » ! اما اجازه نمی دهی ! 


مینویسم تا فراموش نکنم : 

نمیدونم داوود را میشناسین یا نه ؟! از دوستان قدیمیمه که حدود ۱۰ سالی هست همدیگه را میشناسیم و تو شرکت آلفا سیستم که بودم باهم پروژه هایی داشتیم ... این پسر سال گذشته واسه تحصیل تو سوئد اقدام کرد و قبول شد و الان اونجاست ...
دو سه ما قبل دعوتنامه ای برام فرستاد که بهمراه خانواده اش و یه چندتا از دوستاش یه سفر به اروپا داشته باشیم ... ماهم مدارک را آماده کردیم ( سند آپارتمانم ٬ گواهی اشتغال به کار و ... ) و اوایل خرداد اقدام کردیم . سفارت شلوغ بود چیزی حدود ۲۵۰نفر جهت ویزا چه تحصیلی چه توریستی تو صف بودند ٬ ماهم مثه بقیه مراحل کار را انجام دادیم... جالب اینکه همه کارکنان سفارت هم ایرانی بودند ! حتی افسری که با من مصاحبه کرد ! تمام مدارک را تحویلشون دادم و منم مطمئن ازینکه ایرادی از پرونده من نخواهند گرفت ( چون از نظر موقعیتی خیلی شرایطم بهتر از بقیه بچه های گروه بود )  

همه بچه ها ویزاشون اماده شد جز من !! دلیلشون این بود که : تضمینی برای خروج ایشان از منطقه شینگن وجود ندارد !!!! و مهر زیبای ریجکت تو پاسپورتم ثبت شد !

خوب فکر میکنم بتونین احساسم را درک کنید !!! 

خلاصه تصمیم گرفتم در کمال ناامیدی به نتیجه اعتراض کنم ! پس از ایمیل نگاری های فراوان بین من و سفارت ! سه روز قبل ایمیلی از سفارت بهم ارسال شد که ویزای شما به مدت دوهفته از تاریخ ... تا ... صادر شده است !!!!
باورم نمیشد !  همه دوستان و اشنایان خوشحال ازین اتفاق ! منم که قصد داشتم هفته اول جولای ( هفته پیش رو ) اونجا باشم ٬ سریع شروع کردم به اماده سازی ملزومات . بلیط ۸۰۰تومنی را ۱میلیون و ۳۵۰ هزارتومن رزو کردم ! با کمک داوود برنامه حرکت قطارهای بین شهری و کشوری را هم  چک کردیم ! از طریق سایت کوچ سورفینگ ٬ شروع به جمع اوری اطلاعات و یافتن هاست کردم ! خلاصه همه چی را اماده کردم واسه سفر دور اروپا در ۱۴ روز  ... 

دیروز سفارت بودم تا ویزام را بگیرم ! مسئول تحویل ویزا بهم گفت : درخواست بازنگیریتون هنوز در جریانه و جوابی ارسال نشده !!!!!!! و این خانوم ... که جواب ایمیل را دادن نمیدونیم رو چه حسابی این جواب را برات فرستاده :( ... و هنوز افسر بازنگری به درخواستتون جواب ندادن !
شما بودین چه حسی بهتون دست میداد ؟!؟ الان من تو اون حسم !

نتیجه : هرکاری را که ایرانی ها دست بگیرن ٬‌بهتر از این نمیشه !

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:14 ب.ظ

« خرداد رفته » نامه

دل  میرود   ز    دستم    صاحب دلان   خد  ارا              دردا که  راز پنهان  خواهد شد    آشکارا  

خرداد رسید و پس از آن بیست و پنجمش ...
امسال عادی ترین خرداد را پشت سر گذاشتم ! چه نیمه آن و چه امروز آن ... انقدر عادی که حتی دستم به نوشتن نمی رود ٬ گفته بودی تا زمانی که دوستت دارم میتوانم بنویسم و اکنون که نمی نویسم دلیلی بر دوست نداشتن است ؟ 


متن فوق ابتدای نوشته ای بود که برای روز تولدم آماده کرده بودم ٬ اما خرداد تمام شد ولی این متن تمام نشد ! بیشتر از همیشه حس میکنم تنهام ! تنهایی که با در کنار تو بودن نیز برطرف نشد !
گفت : خوش بحالت ٬ ماشالا با این همه روابط عمومی قوی و دوست پسر و دختر فراوان و کوه های هفتگی و برنامه های طبیعت گردی و ... کیف دنیا را داری ؟! 

ساکت شدم و هیچ نگفتم ٬ او نباید بداند : دلم تنهاست !
نه دردی ! نه حسی !
بارها ...
به اشک بی وقت چشمهایش حسادت میکنم که نشان دهنده درد دل است ٬ چقدر دلم برای درد دل تنگ شده است !
به بغض همیشگی چشمهایش نیز حسادت میکنم که نشان دهنده حس درونش است ٬ چقدر دلم برای این حس درون تنگ شده است !
دلتنگم ! اما دلتنگ چه؟ نمیدانم !
دلتنگ که میشدم مینوشتم ٬ اما این دلتنگی نوشتی نیست !
بی قرارم ! اما بی قرار چه؟ نمیدانم !
بی قراری هایم را هم میخواندم ٬ اما این بی قراری ها خواندنی نیست !
نه می شود نوشت ! نه می توان خواند ! 

دلم آب میخواهد و آتش ! مثه همین پارک آب و آتش ! بدویم در میان آب هایش تا آتشمان خاموش شود و در پایان مثه همیشه سوار بر باد کامل می شوی و من مثه همیشه من در پی باد ناقص میمانم ! 


خرداد ٬ عصر تابستان ٬پارک ساعی !
دور همان حوض قدیمی !
و به یادت چشمانم را بستم !
و تو را آرزو کردم ...
عطرت در فضا پیچید ...
و نوازشت را در صورتم احساس کردم !
چشم هایم را باز کردم !
باز باران آمده بود ...
ولی این بار تنها در صورتم اثرت باقی مانده بود !  

 

پ.ن : اصل نوشت هم ندارد چه برسد به پی نوشت !