X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ب.ظ

و باز هم « باران » نامه

 

چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت
فکر ، خاطره را ، زیر باران باید برد  

همه جا خیسه ... شیشه ماشین را میدم پایین ، لذت بارونی که بصورتم میخوره را به سرمایی که تمام سر تیغ زده ام را در برگرفته ترجیح میدم ... تمام صورتم خیس خیس شده ... نگاه مردم را کاملا حس میکنم و من ته دلم به نادانی شان میخندم ...  

دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید یافت 

از پشت پنجره  به باغی که درختهاش را برای ساختن انبار جدید بریدند زل میزنم .. چه زود گذشت از ان روزی که زیر باران این باغ برای هم شعر میخواندیم ... درختهای این باغ هم مانند رشته های امیدم یکی یکی فروافتاده ... تکنولوژی زندگی یعنی همین ! 

هر کجا هستم آسمان مال من است
حنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است  

هرچی فکر میکنم میبینم همه چی از آن توست ، حنجره ای که هر روز و شب نام تو را صدا میزند ، فکری که همیشه به باد توست ، هوایی که به دستور تو میبارد ، عشقی که نمازش را به یاد تو برپا میکنند و زمینی که برای یافتن تو برایم خلق گردید ... و چه سخت رسیدن به تو و شاید هم ناممکن ...   
ای کاش خود را نشانم میدادی و دوباره با هم در زیر باران ، دستانمان را گرم میکردیم  ... تو را نمیدانم اما من خوشحالم ، چون من میدانم باران چیست !!!


یه چیز بی ربط : اوضاع زیاد روبراه نیست ...
یه چیز بی ربط تز : نیاز به تغییر احساس میشه ... 

یه چیز با ربط از بوبن : بخاطر دلبستگی های عمیقی که به تنهایی دارم هیچگاه ازدواج نکرده ام ، آنچه سبب دلسردی زوج های بسیار است ، بی احترامی به تنهایی ذاتی دیگری است .
یه چیز باربط تر از من : تنهاییت از آن توست ، میخواهم با هم بودنمان را تقسیم کنیم ...  

یه چیز واسه تو : کاشکی شعر مرا میخواندی ، کاش میفهمدی خلوت سبز مرا با باران ... 

من ، تو ، تنها ، فشم ...