چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 01:12 ق.ظ

« بهاران » نامه

فال میگیرم برایت ، فال تا شاید بیایی
شاه میبینم ولیکن ، من کجا و تو کجایی
آس یعنی عش اما ، هرچه امد تک نیامد
فال هم بیخود گرفتم ، این ورق ها تک ندارد
راز هستی - لاله سیلاخوری*

سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که نگاه چشمانت را باور دارم ، باورتر از گرمی دستان سردت !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که گرمی دستان سردت را باور دارم ، باورتر از بغض فروخفته در گلویم !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که بغض فرو خفته در گلویم را باور دارم باورتر از فریادهای بی جوابم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که فریادهای بی جوابم را باور دارم باورتر از دلتنگی های شبانه ام!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی های شبانه ام را باور دارم باورتر از دلتنگی های هنگام دیدنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی هنگام دیدنت را باور دارم باورتر زمزمه های شبانه مان!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که زمزمه های شبانه مان را باور دارم باورتر از مستی در آغوش گرفتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که مستنی در آغوش گرفتنت را باور دارم ، باورتر از آتش بوسه تو بر لبانم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که آتش بوسه تو بر لبانم را باور دارم باورتر از دوست داشتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دوست داشتنت را باور دارم باور تر از همیشه بودنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که همیشه بودنت را باور دارم اما دروغ چرا ؟ باور ندارم!
پ.ن : منهم مثه تو دیگر بهاران را باور ندارم ! 

یه چیز با ربط :با اینکه عید امسال را دوست ندارم ولیبا اینکه عید امسال را دوست ندارم ولی میدونم امسال سال بزرگی برام هست ! سالی که بهترین تصمیم هام را میگیرم ، بهترین انتخابها را انجام میدم ، سالی پر از اتفاقهای خوب در کنار تو ...

یه چیز با ربط تر : دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من ... به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
یه چیز بی ربط : هیچ چیز بی ربط وجود ندارد ! حتی انلاین شدن من از اصفهان با اکانت پارس آنلاین تهران واسه اپدیت این پست!
یه چیز مهم : بهارتان مبارک !

یه چیز واسه خودم : همون قبلی ها را ادامه بده تا بهبودی کامل !

* : لاله عزیز ، صمیمانه ترین تبریکات را بخاطر چاپ کتاب زیبایت را از من بپذیر ، بارها و بارها اشعارت را خواندم ، برای من که اندکی « راز هستی » را میدانم ، احساست را در تمامی اشعارت میستایم و چه زیبا تقسیم کرده ای ! دوزخ ! برزخ ! بهشت ! ...