چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:52 ق.ظ

« مارکوپلو » نامه 4

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی                     فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست                    می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت                    ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست          هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین                         یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت                بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است                      حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع            زین داستان که با لب خاموش می کنی 

پ.ن : داره باز عید میاد ... یعنی میشه امسال بهم عیدی بدی ؟ 
یه چیز : چند وقتیه نوشتن نمیاد :( ...


 

هیشکی نیست به من بگه با این نوشتنت میخواییم صد سال ننویسی و از انجا که ما پر رو تر از این حرفهاییم مینویسیم تا چشممان در آید و این خاطرات زیبا را پس سه ماه ثبت کنیم : 

در صبح با صدای قوقولی قوقو یی از خواب برخواستیم و شروع به مهیا نمودن صبحانه کردیم تا دوست ترک ما از خواب بیدار شود و در حد اعلای مرام صبحانه آماده باشد ٬ دیدیم در کمال بی ذوقی فقط یک لقمه که انهم جهت احترام به صبحانه ما بود خورد و با سه لیوان آب اماده سرکار رفتن شد و ماهم طبق عادت ایرانی بودنمان سه لیوان چایی نوش نمودیم ... و از آنجا ه طبق قانون سایت بایستی به همراه میزبان از خانه خارج شویم تا برگشت ایشان در شهر بچرخیم از خانه بیرون زدیم و به شهر گردی پرداختیم ! شهری بسیار تمیز و باکلاس ٬ مردمانش هم برعکس تصور بسیار خونگرم و با یه can you speak english? همه میخوان انگلیسی صحبت کنن ... یادم نمیره تو مترو میخواستیم ساعت کار مترو را بپرسیم ، با بی سیم ازساختمان مرکزی یکی را صدا زدند که بیاد با ما صحبت کنه ! این توریست مداریشون ما را کشت ! 

در میدان olus مجسمه اتاتورک با ما عکس گرفت و در انجا بود که کشفی بزرگ انجام شد که تمام موزه های شهر در روز دوشنبه تعطیل است و ما فقط باید خیابانهای شهر را ببینم ...
مسجد جامع انکارا که نماد معماری جدید شهر است را پس از خیابان گردی های فراوان یافتیم ، چون آنکارا شهری است که بروی منطقه ای  کوهستانی واقع است و تمام خیابانهای شهر شیب دار است و پیدا کردن یک محل بسیار سخت است و این نوع شهر سازی هم نوع خودش بسیار جالب است که در خیابانی قرار میگیری که تمام شهر دیده میشود و دقایقی بعد در دل شهر هستی و چیزی دیده نمیشود ! در طبقه زیرین این مسجد عظیم شعبه ای از carform و پارکینگی عظیم وجود داشت که در نوع خودش جالب بود. برای نهار هم دو نوع غذای معروف ترکها ( دونار و لاهمهجون ) سفارش دادیم که بسیار خوشمزه بود . 

ناگهان یادمان افتاد که مقبره آتاتورک در آنکاراست  ! ( میدونم به حافظه ام حسودیتون شد )‌ ... تصمیم گرفتیم به انجا برویم و از انجا که عمرا پول ماشین بدهیم تصمیم بر آن شد پیاده برویم ... و به همان دلیلی که قبلا گفتم پس از ساعتها پیاده روی و سوغاتی خریدن یک ربع پس از بسته شدن درب موزه اتاتورک به انجا رسیدم و هرچه اصرار کردیم اجازه ندادند که وارد بشیم لذا به مقبره آتاتورک گفتیم از بیرون با ما عکس بگیرد که ناگهان یه لشگر نظامی ترک به طرف ما حمله کردند و نذاشتن این اتفاق صورت بگیرد و از آنجا که ما توریستهای فهمیده بودیم سریع به خانه برگشتیم !  

کوتای پیشنهاد داد که غذای ترکی درست کنند و ماهم از خدا خواسته ! دلمه بادمجون خودمون بود ولی به سبک ترکی ! با یه برنج دم پختکی که از شفته بودن یاد برنجهای شمال افتادم ! بعد از شام کوتای پیشنهاد داد که مشروب ویژه ترکها ( ریکی ) بنوشیم و صحبت کنیم ولی من قهوه ترک را ترجیح دادم ! و تا ساعت 4 صبح در مورد همه چی صحبت کردیم  ... سیاست ، فرهنگ ، اقتصاد ، خانواده ، طنز ، اجتماع و ... و از انجا که ساعت 6 بلیط اتوبوس به سمت قونیه رزور کرده بودیم برای اندکی استراحت بحث را به پایان رساندیم ...
قبل از خواب از کوتای بابت همه چی تشکر کردیم و او از ما خواست که موقع رفتن برق ها را خاموش کنیم و در را ببندیم !
و ساعت 6 صبح با انجام درخواست کوتای - یعنی هم در را بستیم و هم برق را خاموش کردیم و گرفتن یه تاکسی به مبلغ 20 لیر ( حدود 15هزار تومن واسه یه مسیر 5 دقیقه ای ) سوار بر اتوبوس قونیه شدیم و به سمت انجا حرکت کردیم ... 

پ .ن : یه سفر رفتیم 10 روز یه خاطره میبنویسیم 3 ماه ! ( عکسای سفر )

یه چیز با ربط : دیگر من هم بهار را باور ندارم !
یه چیز بی ربط : دلم چیپس و پنیر میخواد با طعم تو !
یه چیز برای تو : به اندازه همه روزهایی که مرا میشناسی عیدت مبارک !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط .

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:33 ب.ظ

« مارکوپلو » نامه ۳

رفتی سفر !
ولی تنها نه ! با همانکس که من همیشه به او حسادت میکردم !
زیرا میدانم « تو » از آن « او » هست و حتی قسمتی از وجودش و « او » از آن « تو » ست !
تویی که از آن هیچکس نیست ! پارادکس جالبی است نه !  

رفتی سفر ! 
اما عطرت اکنون همه جا پیچیده و همه شاد و سر مست از عطر تو !
و من با بغضم میخندم زیرا که بوی عطرت نشانه شادی توست !
گفتی از عطری که خاطره ایجاد کند بی زاری !
اما تقصیر من چیست که مدتی است شیشه عطری که برایم گرفتی خالی شده و من در جستجوی عطرت هر شب زیر آسمان مینشینم تا شاید آسمان عطرت را هدیه ام کند ... 

رفتی سفر ! 
اکنون باید از باد سراغ تو را بگیرم ! اما در اینجا باد از غرب به شرق میوزد ولی تو به شرق سفر کردی پس از باد هم امیدی نیست !  

رفتی سفر ! سفر سلامت ! 

پ.ن : در زیر باران در حیاط خانه آتشی روشن کردم برای آنکه تو را بسازم ... اما خاک سرد تر از آتش بود و باد وحشی تر از همیشه !


فی الواقع وقتی به دیار آنکار وارد شدیم ! تلگرافی به جناب کوتای فرستادیم و جوابی فی الفور دریافت کردیم که ایشان در « هوشدر استریت » در محله « کیزیلای » منتظر قدم مبارک ما هستند ! ( داره از اینطوری نوشتن خوشم میاد ) ! از ما اصرار و از همسفرمان انکار ! هرچه به ایشان گفتیم که چتر بازی از اصول سفر است در ایشان افاقه نکرد و ما فی الاجبار تصمیم گرفتیم از بند « ما رفتیم میخوایی بیا ! میخوایی نیا ! » استفاده بنماییم که اثر کرد ! از ایستگاه قطار تا منزل دوستمان را دلیجان چهار چرخ بدون اسبی گرفتیم به مبلغ ۲۰لیر در حدود ۱۴هزار تومان کیسه اشرفی تا ما را به مدت ۱۰ دقیقه ای به انجا برساند ! شهر آنکارا چون در ایام تعطیلات عید قربان بود بسیار خلوت بود ! 
« کوتای » ٬ این دوست ترک زبان ما ٬ ۲۷ساله و در رشته معدن تحصیل کرده و در منزلی که متعلق به خواهر ایشان است و اکنون در دیار یانکی هاست جدا از والدین زندگی مینماید ٬ با ورود ما به منزل ایشان چراغها یکی یکی روشن شدند (۱) و ایشان با ما با آغوش گرمی استقبال کردند ٬ نامزد کوتای هم در انجا بود اندکی بعد مادر و برادر نامزدش به انجا امدند و انها هم به گرمی از استقبال کردند . پس حمام گرفتن از کوتای خواستیم که نقشه ای از شهر برای ما کشیده تا ما بتوانیم از برج میلاد آن شهر به نام « آتاکوله » در شب دیدن کنیم و قرار شد آن شب برایشان طعام ایرانی از نوع «کتلت» اماده نمائیم ...
در شهر تاریک آنکارا قدم میزدیم و از خلوتی شهر در هراس بودیم ! اکثر مغازه ها تعطیل بود ولی از خوشاقبالی ما « آتاکوله» باز بود تا ما بتوانیم از فراز آنجا به شهر بنگیرم ! در آنجا تماشاخانه ای وجود داشت که فیلم دختر لر با بازی « گلشیفته فرهانی» و « دی کاپریو » را نمایش میداد ! سیم کارت ترکسل را به مبلغ ۲۰ لیر ( به ارزش ۲۵کنتور ) خریداری کردیم تا با هر اس ام اس به ایران ۸کنتور آن بپرد !!!! ( بعد بگین چرا اینجا اینقدر گرونیه ) ... در حین برگشت از شاپینگ سنتر مواد لازم جهت پخت کتلت بخریدیم (به مبلغ ۵۰لیر) و به منزل کوتای برگشتیم !
در آنجا آشپزی شروع شد ! همسفر من (عادل) در نقش سر مطبخ و من در نقش اسیستنت !!  و از آنجا که کتلت نیاز به چنگ فراوان دارد و ما جهت رعایت بهداشت مجبور بودیم نچنگیم با زحمت زیاد این غذا آماده شد و انهم چه کتلتی هر کدام به اندازه و ضخامت کباب تابه ای ! پس از شام تختخ نردی اورده شد و هرچه ما بازی کردیم باختیم ! دیدم فی الواقع ابروی ایران زمین در خطر است و نزدیک است بلاد دیگری را سر شرط بندی به ترکها واگذار کنیم بهانه خواب آوردیم .
در اتاق نشیمن مبلی جهت خواب به ما داده شد ! یک نفر هم در زمین ! این هم نتیجه چتربازی! و در اندیشه فردایی بهتر به خواب رفتیم ! 

پاورقی(۱): بدلیل گرانی برق در ترکیه اکثر چراغها در اپارتمانها سنسور دارد و چراغها بر اساس ان روشن و خاموش میشود .  

پ.ن : یه جایی خوندم « عزیزخسته کسی رو که تو دوستش  داری همه حقی بر تو  دارد از جمله اینکه انگونه که می خواهی دوستت نداشته باشد  » ...
یه چیز با ربط : زیارت قبول !
یه چیز بی ربط : دیگه یه جایی را دارم که حرفهای تیکه پارم را اونجا بنویسم !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط .