چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 09:54 ق.ظ

« ... » نامه

 

گفتم : اسمع ! افهم ! ...
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی دستان تو که نوازش هایش فراموشم نشده است.
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی چشمان تو که نگاه مهربانش فراموشم نشده است.
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی آغوشت که سالهاست منتظرش هستم .
گفت : خاک سرده ! فراموشم خواهی کرد !
گفتم : من چشمها ٬ دست ها و آغوشت را سالهاست فراموش نکرده ام پس تو را نیز فراموش نخواهم !  

دختر اردی بهشت ٬ سفر پدرت را تسلیت میگویم و امیدوارم تو را دیگر هیچ وقت مانند امروز نبینم ... 

پ.ن : در گوشش چه می گفتی ؟