چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 03:46 ب.ظ

« مارکوپلو » نامه۲

برف


میدانی ؟ 
سرد سرد است !
هر وقت که سرد میشوی ٬ برف می بارد ...
همه جا سفید است !
نه !
سفید بود !
و من تنها با تو ! با یاد تو ! به یاد لبخند تو ! میرفتم ...
و جای خالی ات را میدیدم که حتی اثری از لبخند تو را نداشت ...
راستی مگر « باران » نام دیگر تو  نبود ...  

پ.ن: دلم باید چیزی نخواهد ! 


هوا به تاریکی می گراید (معنیش را نمیدونم  گیر ندین! )در منطقه صفر مرزی برف شدیدی باریده است ٬ پس از حدود نیمساعت حرکت به شهر مرزی ترکیه میرسیم ٬ درجه هوا فکر کنم به ۵ یا شش درجه زیر صفر است با اینحال بایستی از قطار خارج شویم تا عملیات خروجی صورت گیرد ٬ با اینکه تا ورود همه تایید نشود اجازه ورود به قطار را نداریم نمیدانم چرا باز همه هول صف دارن ! انگار ما ایرانی ها به صف حساسیت داریم ! دو توریست آلمانی ( ماریو و ... ) بیرون از ساختمان در حال لذت بردن از هوای سرد هستند ُ فرصت خوبی برای یک مکالمه است ... حدود ۲ساعت طول میکشد و همه بدون هیچ مشکلی ورود به ترکیه تایید میشود و دوباره سوار قطار ایران میشویم تا دریاچه وان مسافرت با قطار ایران صورت میگرد ...  
حدود نیمه شب به دریاچه وان میرسیم و منتظر کشتی ... پس از حدود یکساعت انتظار کشتی از راه میرسد و مسافرانی که از ترکیه در حال برگشت هستند را به قطار ما تحویل میدهند و ما هم وارد کشتی میشویم ... واگن مخصوص بار هم وارد کشتی میشود ... کشتی بزرگی است ... گفته میشود این کشتی ها هدیه رضاشاه به ترکیه است که هنوز بروی این دریاچه در حال حرکت است ٬ مهماندار کشتی مرد ترک زبانی است همانند یک نوار با لهجه شیرینی شروع به صحبت به زبان فارسی میکند ٬ در سالن کشتی میتوان دیگه همه مسافران را یکجا مشاهده کرد ٬ تیپ و قیافه بعضی از این پیرزنها در نوع خودش بسیار جالب بود و اگر من کارگردان فیلمهای ترسناک بودم حتما از انها استفاده میکردم ( خدایی جنبه هم خوب چیزیه !!! ) 
یه اکیپ این خانمها هم ماهانه دوره های ادبی در فرهنگ سرای قیطریه داشتند که به محض ورود به کشتی شروع کردن به مولوی خوانی و دف نوازی ... یه سری هم شروع کردند به غر زدن که میخواییم بخوابیم !!!! پس از کش و قوس فراوان تصمیم بر خوابیدن شد! 
با نزدیک شدن طلوع افتاب همه به عرشه کشتی رفتند تا طلوع خورشید را از روی دریاچه وان مشاهده کنند ... دوربینها و عکسها بود که گرفته میشود ...  
پس از انکه به بندرگاه وان رسیدیم منتظر قطار ترک شدیم ! حدود ۴ ساعت از برنامه مشخص شده عقب هستیم ! در قطار ترک شماره واگن و کوپه اصلا مهم نیست ! هرجا که پیدا کردید میتوانید بنشینید ! پیشنهاد میکنم که اطراف رستوران باشید زیرا میتوانید در صورت داشتن لب تاپ میتوانید از شبکه بی سیم اینترنت ان استفاده کنید.  
چون منطقه تحت کنترل کردها ست برای حفاظت از قطار ۶ تفنگدارترک سوار بر قطار میشوند .
روز سوم هم در قطار میگذرد و در صورت داشتن هم کوپه ای خوب این زمان به سرعت میگذرد.حدود صبح روز چهارم به کایسری ( قسطنطنیه ) میرسیم .. این شهر برای خیلی از ایرانی های ترکیه اشناست ُ به گفته سعید ( هم کوپه ای ما که بلیل بهایی بودن قصد مهاجرت از ایران را داشت ) این شهر به دلیل ارزان بودن پر است از ایرانی هایی که قصد پناهندگی یا مهاجرت را دارند ... نغمه همون دختره شیطون مشهدی که کل کوپه ما را تو سرش گذاشته بود هم در این ایستگاه پیاده شدند ... آخرش هم نفهمیدیم این « سه تار » ی که همراهش بود واسه چی بود ؟! 
حدود یک سوم قطار در این ایستگاه پیاده میشوند . طبق برنامه در این ساعت ما باید به آنکارا میرسیدیم ولی ما همچنان در کایسری هستیم ... (تا حالا ۷ ساعت تاخیر )  
خانه ها و شهرهای بین راه ما را به یاد سریال « کلید اسرار » می اندازه ! خونه های پرچینی که بدلیل استفاده از زغال سنگ دود از دودکش ها در حال خارج شدن است ! از انجا که ترکیه منطقه ای کوهستانی است در طول مسیر یا بطور متناوب با مناطق برفی و خشک روبرو میشویم ! بطوری که در طول سفر تا انکارا حدود ۱۰ بار اب و هوا عوض شد و این تنوع آب و هوا در نوع خودش قابل توجه است . 
در کایسری بود که ما متوجه وجود اینترنت در قطار شدیم و از انجا که لب تاب منهم ۲۰ دقیقه بیشتر شارژ نگه نمیدارد یکسره در بین رستوران و کوپه در حال حرکت بودیم تا کوپه انرا شارژ کنیم و در رستوران استفاده کنیم . 
قبل از سفر از طریق سایت  couchsurfing به دنبال چتربازی در ترکیه بودیم تا حتی المقدور بتوانیم از میزبانی ترکها در آنکارا و قونیه استفاده کنیم که تا قبل از شروع سفر کسی قبول نکرده بود ... ولی در این ساعت ایمیلی از یکی از اعضای این سایت به نام Kutay به دستم رسید که قبول کرده بود که میزبان ما در انکارا باشد و این تنها خبری بود که میتوانست باعث فراموشی خستگی سه روزه ما شود. 
ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر روز یکشنبه به ایستگاه راه اهن انکارا رسیدیم و به سمت خانه حرکت کردیم ... 
( ادامه دارد ) 

پ.ن : فکر نمیکردم بتونم اینهمه در مورش بنویسم ! ولی ای کاش مرتب تر مینوشتم ! 

یه چیز با ربط : همیشه بین عقل و دل ، دل را انتخاب کردم ! دلم خواست ... دلم نخواست ... اما حس میکنم دیگر دلی نمانده که چیزی بخواهد ! با خود بردی ! از دل بی عقل هیچ انتظاری نیست اما اکنون من مانده ام و عقل ! عقل بی دل ! از عقل بی دل چه بر می آید ؟
یه چیز بی ربط : مگر « باران » نام دیگر تو نبود !؟
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط . 



توضیح : چه میکنه این سرویس... این دوتا که این بغله یه چشمشه !