چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 12:38 ق.ظ

« ببار » نامه

 همیشه هروقت دلم میگرفت میومدم و نگاهت میکردم ... رنگهای دورو برت همیشه برام یه حس عجیبی ایجاد میکرد ... میدونم اونقدر نامردم که تو دلتنگی هام فقط سراغت میومدم ... ولی نمیدونم تو کی به یاد بودی ! ... تو دلتنگی های نیمه شبم بود که صدات میزدم و باهات صحبت میکردم ... تو هم می شنیدی و هیچی نمیگفتی یا شاید هم میگفتی و من نمی شنیدم ... 
اولش همه حرفات را بهم زده بودی ... با اینهمه اتمام حجت جای هیچ حرفی برام نذاشتی ... فقط اومدم بگم دلم گرفته ... دلم تنگه ...  آسمون دلم خیلی وقت ابریه ولی دریغ از یه بارون ! نکنه منم « سنگ » شدم ... دلم میخواست کنار تو ببارم ... یاد بارون و اشکامون افتادم ... چقدر زیر بارون گریه کردم ...
الان اومدم باز هم التماس بارون کنم ...  

پ.ن : تنها چیزی که میتونست این روزا آرومم کنه تو بودی ! ممنون که باز قبولم کردی « آقا رضا » !

یه چیز با ربط : یه سفر با هم به اینجا ارزوم بود ٬ مثه بقیه ارزو ها ... !
یه چیز بی ربط : ای کاش تو هم بهش اعتماد میکردی ٬ مثه بقیه ای کاش ها ... !
یه چیز برای خودم : این روزا۱۰- تا خوبم ! تا حالا اینقدر خوب نبودم !  

پس زیارت نوشت : با اینکه بارون نیومد ولی خوبم خیلی ... ( این نوع خوب بودنی که الان هستم آنکانتبله! ) ... خدایا به خاطر همه داشته ها شکر  ٬نداشته ها هم خودت اونقدر بزرگی که اگه بخوایی ... آره ! همون !