چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 09:40 ق.ظ

« پارادکس » نامه

ای کاش یکبار به او اعتماد میکردی ...
به دستی که به سویت دراز کرده بود ...
اما تو نشانه هایش را ندیدی ...
        میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...
نگاهت را میخواهد ...
صدایت را میخواهد ...
بسان پرنده ای شدم اسیر ...
اسیر چشمهایت ...
اسیر نگاهت ...
اسیر لپ هایت ...
اسیر لبخندهایی که گاه و بیگاه بر پیکرم میکوبی ...
         میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...
قلبم سیاه است ...
فکرم سیاه است ...
دستانم هم سیاه است ...
حتما یادته که سیاه با مشکی تفاوت دارد !
مشکی رنگ عشق است و سیاهی رنگ ... !
         میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...
دستانت را میبنم ...
نگاهت را می بینیم ...
لبانت را میبینیم ...
ذهنت را مبینیم ...
آغوشت را مبینیم ...
         میخواهم فریاد بزنم ... صدا در گلویم مانده است ... نباید بگوید ...

پ.ن : ای کاش باور داشتی ... میترسم حتی نگاهت کنم ...


در کمال بی جنبگی در عرض یکماه ۶*۴*۳ قسمت از سریال Lost را دیدم و الان فصل چهارمش را دارم میبینم ... با توجه به تعریفهایی که از این فیلم شنیده ، خوانده و دیده بودم ( فعلها را حال کردین ) همیشه برام سئوال بود که چرا این سریال از تلویزیون خودمون پخش نمیشه ... تا اینکه قسمت شد و این سریال را مشاهده فرمودیم .
جدا از داستان و معماهای این سریال که باعث جذابیت ان برای هر بیننده ای میشه رابطه هایی که در این فیلم وجود داره خیلی جالبه ! رابطه هایی که حدس میزنم بیانگر فرهنگیه که در ان منطقه جا افتاده ! رابطه زنان شوهر دار با مرد دیگر و برعکس ! و حتی در قسمتهایی  میبینید همسرشان را بخاطر علاقه به ان فرد ترک میکنند ! فرزندان بی پدری که در این سریال رشد و تولدشان جزو محورهای اصلی داستانند ! ( که در صحنه ای حتی متوجه میشوید که دو تا از شخصیت های اصلی این مجموعه دارای پدری مشترکی بوده اند ! ) ...
شاید این روابط فقط برای جذاب کردن این سریال بکار برده شده باشد ولی هرچه هست بی ارتباط با فرهنگ ان تکه از دنیا نیست ...
وقتی داشتم قسمت دوم پست قبلیم را مینوشتم ! یجورایی حس بدی داشتم ! ( سه نقطه آخر نوشته ام بهمین خاطر بود ) ... تنها ملاک یک مرد ایرانی در مورد ازدواج ! یه جورایی خوشحال بودم که شاید  من این تفکر را ندارم و شاید جزو مهمترین ملاکهای من نباشه و از طرفی نمیدونستم آیا این مرد حق داره که این ملاک را داشته باشه یا نه ؟!
یاد این نوشته معروف افتادم که « پسرای ایرانی دوست دارن اولین عشق همسرشون باشن و دخترای ایرانی دوست دارن آخرین عشق همسرشون !! » ...
دقت که کنین میبینین این حقیقت یه پارادکسه !
یه چیز با ربط : همیشه موقعیت ها و شرایط آدما اونطوری نیست که ما فکر میکنیم ...
یه چیز بی ربط : انچه که از دوربینهای مستقر دیده میشود ... چاکراه همچنان بسته است ...
یه چیز واسه خودم : ... فکر کردی زرنگی ؟! این دفعه را به خودش گفتم ! ننوشتم !

تبریک نوشت : با کمال شادی و شعف و ازصمیم قلب به شما و شما تبریک میگم ... به اندازه 10تا براتون اروزی خوشبختی و شادکامی دارم ... ولی یادت باشه ... نه شیرینی قبول شدنت را دادی ! نه شیرینی فارغ التحصیل شدنت ... نه شیرنی تولدت ... نه شیرینی نامزدی ... تازه شرطت هم که باختی ! با اینهمه بدهی میخوایی چیکار کنی ؟