چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 04:36 ب.ظ

« پرواز » نامه

زیباترین... تو را برای زیبائی‌ات نمی‌خواستم...
شیرین‌ترین... تو را برای شیرینی‌ات نمی‌خواستم...
عاشق‌ترین... تو را برای عشقت نمی‌خواستم...

تو را برای آرامش ِ ابدی می‌خواستم...

همواره در دو چیز آرام می‌گیرم...

یکی در گهوارهء مرگ...
یکی در آغوش تو...

بنظرت کدامین، زودتر نصیبم خواهد شد؟؟؟؟...

پ.ن : خیلی بد شدم ... خیلی بد ...


میلرزد ٬ همه جا میلرزد ٬ تمام وجودم میلرزد ...

نیمساعت بیشتر به پرواز نمونده ... سریع وارد فرودگاه میشوم ... کارت پروازم را میگیرم ... شماره صندلی 48 D

« مسافرین پرواز ماهان به مقصد تهران سریعا به قسم ترانزیت مراجعه نمایند ... »

گیت بخش ترانزیت شلوغه ... بالاخره اینجا کرمانه و بازرسی شدیدتر ... از گیت رد میشم ... دستگاه هشدار میده ...
- اقا شما یه بار دیگه از گیت رد شوید ! ...
دوباره وارد میشم ... دوباره هشدار ...
- اقا شما تشریف بیارید این طرف ...
توسط دستگاه دستی شروع به تفتیش میکند ... دستگاه هشدار میدهد !
- اقا تشریف ببرید تو این اتاق لباسهایتون را در بیارید !!!!!!
- آخه چرا ؟!
- شما بفرمایید ، اقای ... بهتون میگن !!
- وارد اتاق میشوم ... سربازی در گوشه اتاق است ! جیبهات را خالی کن لباسهات را هم در بیاور ؟!
جیبهایم را که خالی میکنم ، چشمش به دستمال عطری می افتد ...
- این تو جیبت بوده ؟
- آره !
- لباسهات را دیگه نیازی نیست دربیاری ؟!
دوباره تفتیش میکند ...
- مشکلی نیست میتونی بری !

۵ دقیقه بیشتر به پرواز نمونده ... وارد سالن ترانزیت میشوم ... شلوغ است .... متوجه میشویم که پروازتاخیر دارد ... با ۴۵ دقیقه تاخیر سوار هواپیما میشویم ...

ردیفها را یکی یکی نگاه میکنم ... ردیف شماره ۱ ابتدای هواپیماست و ۴۸ در انتهای هواپیما ...
کتابهای زبانم را برمیدارم تو این یکساعت میشه چند خط زبان خوند ... موبایلم را هم افلاین میکنم ... راستی اینجا که نشستیم نزدیک دم هواپیماست ! یه ردیف مانده به اخر هواپیما !

« مسافرین محترم ٬ لطفا پشتی صندلی های خود را به حالت عادی برگردانید و کمربندها را ببندید  و تا زمانی که چراغ مربوط به بستن کمربند خاموش نشده است ٬ انها را باز نکنید ٬ طبق قوانین پرواز هنگام تیک اف باید چراغعهای داخل را خاموش کنیم ٬ در صورت نیاز میتوانین از نورهایی شخصی که بالای سرتان هست استفاده کنید ٬ مقصد ما فرودگاه مهراباد و مدت پرواز ۷۰دقیقه »

چراغها خاموش میشود ... هواپیما اماده بلند شدن است ... صدای موتورهای عقب هواپیما بیشتر میشود ... هنگام تیک اف تکانهای شدیدی دارد ... توسط مونیتور روبرو نحوه تیک آف کردن هواپیما را میبینیم ... عجب باند خرابی دارد ... صدای موتورها بیشتر میشود ... و هواپیما بلند شد ٬ بالاخره از شهر کرمان خارج شدم ...

هواپیما در حال اوج گرفتن است ولی همچنان تکانهای شدیدی دارد ... همه بهم نگاه میکنند ٬ بعضی ها میخندند ... کودکی که در کنار من نشسته است از ترس جیغ میزند ... مهمانداری سریعا خودش را به او می رساند و ماکت هواپیمایی به او میدهد تا ساکت شود ... خنده اش کاملا مصنوعی است ... مادرش هم ترسیده است ... تکانها کاملا غیر طبیعی است ...

« مسافین محترم ٬ لطفا  کمربندها را تا زمانی که چراغ مربوط به بستن کمربند خاموش نشده است ٬ باز نکنید »

لحظه ای فکر میکنم ٬ نکنه ...
یاد پست قبلی ام می افتم ... به یاد لبخندهای تو که بین همه تقسیم شده است ... لبخند میزنم ...

هواپیما آرام میشود ... چراغهای روشن میشود ... مهمانداران سریعا مشغول پذیرایی میشوند ...

« مسافرین محتزم ٬ با سلام ٬ خلبان ... صحبت میکنه ٬  همانطور که ملاحضه فرمودین هنگام برخواستن با طوفان هوایی مواجه شدیم که مجبور به اوج شدیم و چندین بار با خلا هوایی موجه شدیم که باعث لرزشهایی شد خوشبختانه این مسائل برطرف شده و در حال حاضر مساله خاصی ... »

ناگهان هواپیما تکان شدیدی میخورد ... یکی از مهماندارها که مشغول پذیرایی است زمین میخورد ... یکی دو تا از کمدها باز شد ... همکارانش به او کمک میکنند که روی صندلی بنشید ... دوباره چراغ بستن کمربندها روشن شد ... اینبار تکانها هواپیما شدیدتر است ... احساس سقوط را کاملا از سنگینی سرم متوجه میشوم ... مهمانداری که روبرویم نشسته است گوشه لبش را گاز گرفته و به ما لبخند تحویل میدهد!! ... با ابروهایش به همکارانش اشاره میکند ... معلوم است نگرانند ...

 هواپیما دوباره اوج میگیرد ... تمام گوشهایم کیپ شده است ... هیچ صدایی نمیشنوم ... مونیتور روبرویم درحال نشان دادن گلهای جام جهانی ۹۸ است !! ... هواپیما به سمت راست می پیچد ... حدود ۴۵ درجه کج شده است ... صدای موتورهای عقب هواپیما شدیدتر شده است ...

میلرزد ٬ همه جا میلرزد ٬ تمام وجودم میلرزد ...

چشمهایم را میبندم ...  نگاههای مادرم ٬ پدرم ٬ میلاد (*) و تو ... راستی خیلی وقت است که مرا ندیده ای ؟!!! چقدر دلم ندیدنت را میخواهد ...

هواپیما آرامتر میشود ... ولی  همچنان تکان میخورد ... یاد اتوبوس های بین شهری میافتم ... ۱۵ دقیقه به پایان سفر بیشتر نمانده ... مهاندارها در همان تکانها مشغول پذیرایی میشوند ... باید شرایط را عادی نشان دهند ...

...
« مسافرین محترم ٬ کمربندها را ببندید و پشتی صندلی را به حالت عادی برگردانده ٬ تا لحظاتی دیگر در فرودگاه مهراباد به زمین خواهیم نشست »

مونیتور روبرو شهر تهران را غرق نور نشان میدهد ... با لامپهایی که به تازگی در اتوبان فتح نصب کرده اند ٬ مسیر باند فرود را بصورت فلش نشانه گذاری کرده اند که خدایی نکرده بر اثر اشتباه خلبان (!!!) به خونه های اطراف و کوههای اطراف برخورد نکند ... هواپیما به زمین مینشید ... بی اختیار عده ای دست میزنند ... عده ای صلوات میفرستند ...

اینجا ایران است ... و این بهترین هواپیما و سازمان هواپیمایی کشور ...

پ.ن : مثه یه خواب بود ... همه هیجانها ... همه ترسها ...
یه چیز با ربط : این پرواز را بخاطر خواهم سپرد ...
یه چیز بی ربط : نیامدی ... تنها رفتم ... و به باد خواهم گفت قصه موهای تو را ...

یه چیز واسه خودم : خیلی بد شدم ... خیلی بد ...