چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 03:57 ب.ظ

« ۲۴ ساعت » نامه

نکته مهم و کنکوری : میدونم متنم خیلی طولانیه و حوصله خوندنش را ندارین ولی واسه من ارزش نوشتن داشت اگرچه واسه شما ارزش خوندن نداشته باشه ...

ساعت اول : صدات میزنم ... به امید اینکه جوابی بشنوم منتظر میمونم ... کتابی که برام خریدی را ورق میزنم و به سرزمین های رویایی ان نگاه میکنم چقدر این سرزمین ها آشناست ... میدونم وقتی بدونی این آخرین باری است که صدات میزنم ٬ خوشحال خواهی شد ...همچنان منتظرم ...  یکساعت گذشت ...

ساعت دوم : میخوام بشینم بالاخره کتابی که بهم معرفی کرده را بخونم ... اما انگار دیگه نیازی به نیمه گمشده ام ندارم ... ترجیح میدم قدم بزنم ... از خونه میزنم بیرون ... اتوبان آهنگ ٬ خیابون ۱۷شهریور ... یه پارچ هویج بستنی ... یه پیراشکی سوسیس از همون مغازه نبش میدون امام حسین ... یکساعت گذشت ...

ساعت سوم : خیابون انقلاب ٬ پفک چرخی ... پیچ شمیران ... میدون فردوسی ٬ آب زرشک و آب البالو ... چهار راه ولیعصر ... چهار راه وصال ... یکساعت گذشت ...

ساعت چهارم : بذار این روز آخریه یه خیری به بقیه برسونیم ... ریا نشه ! ترجیح میدم یه سر به سازمان انتقال خون اونجا بزنم ... یکساعت گذشت ...

ساعت پنجم و ششم : هنوز بیست ساعت دیگه فرصت دارم یه فیلم انتخاب میکنم ... ترجیح میدم کمدی باشه ... میرم سینما ... میخندم ... از ته دل ... فکر کنم دو ساعت گذشت ...

ساعت هفتم : گشنه ام شده ... کجا میتونم برم ... آهان « رستوران نایب » ... تنهای تنها ... یه کباب سلطانی بدون برنج ... با ترشی انبه ... ووووووووو ... چه لذتی میده ... یکساعت فقط میخورم ...

ساعت هشتم : یه بلیط هواپیما میگیرم برای دیدنت ... حتما اینکار را میکنم .. تو یکساعتی که دارم به سمتت میام ... همه خاطره هام را باهات دوره میکنم ... بازی های کودکانه ... مدرسه ... آلوچه ... تو عروس میشی من داماد ... تو خیلی وقته که عروس قصه ها شدی ... و من هم داماد ! لذت رسیدن به تو باعث میشه فراموش کنم که یکساعت گذشته !

ساعت نهم : فقط من و تو ... و حرفهای نگفته ... ( حذف شد ) ... اینجاست که میگفتم ای کاش برای با تو بودن فرصت بیشتری میخواستم ... اما نه انگار درخواست بیخودی است ... ازت میخوام منو ببخشی ... همین ... باید برگردم ... یکساعت گذشت ...

ساعت دهم : برمیگردم ... سعی میکنم تو مسیر برگشت ... یکم سربسر مهماندارهای هواپیما بذارم ... یاد سفرهای مشهدم با تو بخیر ! چراغ صدا زدن مهماندارمون سوخته بود و یسره فریاد میزدیم : مهماندار !! مهماندار !!!  ... فرصتی هم دارم که روزنامه های امروز را بخونم و باز به صحبتهای م.ا بخندم ... خدا را شکر که یارانه ها را نقدی میخوان بهمون بدن و خوشحال ازینکه دیگه نخوام بود ... یکساعت گذشت ...

ساعت یازدهم : اخ جون نصف روز گذشته ... بسی لذت بردیم ... یعنی میشه تو اون روز بارون بیاد که تو خوشحال بشی ... اگه بیاد که معرکه است ... قدم زدن تو همون محلی که من عاشق چشمان بارانی شدم را فراموش نمیکنم ...  منتظر نسیم میمانم ... یکساعت گذشت ...

ساعت دوازدهم : امروز چقدر گرسنه ام میشه ... یه چیپس و پنیر با ایستک انار ( یه آبجوی بدون الکل ایرانیه ٬ قابل توجه شما خارجی ها ) ... یکساعت دیگه گذشت ...

ساعت سیزدهم : دلم میخواد یه بار دیگه شیرین ترین لذت دنیوی را تجربه کنم ... مست کنم ... با تو ... در آغوش تو ... آماده ای ؟ ...  یکساعت گذشت ...

ساعت چهاردهم : خیلی خوابم میاد ... برمیگردم خونه یه راست میرم تو اتاقم ... تمام پارتیشن های کامپیوترم را فورمت میکنم ... نمیخوام نوشته ای حرفی اثری از فکرم تو خونه بمونه ! کتابهایم را میدم به خواهرم ... مطمئنم ازین همه دست و دلبازی من تعجب میکنه ! تمام لباسهایم را به کارگران ساختمان نیمه کاره روبروی خواهم داد ... نمیخواهم اثری از من بماند ...دلم برای اتاقم و صبحت های شبانه ام تنگ خواهد شد ... یکساعت گذشت ...

ساعت پانزدهم : یه سفر دیگه دارم ... اونایی که رفتن میگن هوایی نهایت سه ساعت راه بیشتر نیست ! پس تا پروازم چهار ساعت فرصت دیگر دارم ... هرچی فکر میکنم کار نکرده دیگه ای ندارم ... ولی نه ! دوباره صدات میزنم ! منتظر میمونم تا جوابی بیاد ... خدایا این یک ساعت چقدر زود گذشت !!

ساعت شانزدهم : تمام ارشیو وبلاگم را دوره میکنم ... کلیک میکنم ... آیا برای حذف وبلاگ اطمینان دارید؟! بلی ! ... وبلاگ حذف شده غیر قابل بازیابی است مطمئن هستید ؟! بلی !... سازم را بر میدارم ... شروع میکنم ... کرشمه ... ملانازی ... یه ساعت گذشت ...

ساعت هفدهم : آخرین قسمت سریال LOST را که دارم میذارم میبینم ... و هنگام دیدن فیلم یه بشقاب پر ، سوپر چیپس مزمز با سس هزارجزیره بهمراه سس قرمز مهرام ! یه نگاهی هم به فیلم What dreams may come? میندازم ... زندگی پس از مرگ ... خیلی خسته ام ! خواب ام میاد ! یکساعت گذشت !

ساعت هجدهم : منم دوست دارم امروز جمعه باشه که همه خونه باشند ... به مادرم نگاه میکنم که هیچ وقت حوصله شنیدن نصیحت هایش را نداشتم ، خدا یا چقدر دلم نصیحت میخواهد حتی اگر در مورد آرزویش باشد ! ... پدرم را میبینم که تمام زحمتش برای من بود ! میدانم ولی نمیفهمم !! همیشه بین دانستن و فهمیدن تفاوت است ! خواهرانم همیشه به من میگفتند ما که یک برادر بیشتر نداریم ! یک ؟!!! این عدد آشناست ؟!! یکساعت گذشت !

ساعت نوزدهم : دلم « میلاد» میخواد ! دایی! دایی !! ... دایی ! بغل ! وقتی دایی را بغل میکنه و خودش را میچسبونه به بغلت یعنی تو هم منو سفت فشار بده .. میدونم دلم براش تنگ میشه ... الان هم دلم براش تنگ شده ... توپولی قل قلی را که خیلی دوسش داره بهش میدم ٬ من مراقبش نبودم امیدوارم اون مراقبش باشه ... خدایا این لحظات چقدر زود میگذزه ... یکساعت گذشت ...

ساعت بیستم : صدات میزنم ... شاید اینبار ...
بهت میگم :
-  فرصت با من بودن نداشتی و نذاشتی که بهت بگم ... شاید « همه » زرنگتر از « من » بودند !
- زندگی کن ! گریه نکن !
- د.د.د.د.د.خ.د
- تو زندگیت هرگز اخم نکن ٬ شاید یکی به امید لبخند تو زنده باشه ...
- برایت ارزوی خوشبختی و لذت همیشگی از زندگی ات را خواهم داشت ...
- میخواستم با همه تفاوت داشته باشم ! اکنون تفاوت دارم ... «من» نیستم و «همه» هستند !
- ...

ساعت بیستم و بیست و یکم و بیست و دوم : سعی میکنم بخوابم ! مهماندارهای هواپیما را اذیت نکنم ! راستی اگه پروازها تاخیر داشته باشه و به موقع نرسم چی !؟!! نه ؟! امکان نداره ! ترجیح میدم بخوابم که این استرس ها را نداشته باشم ! خوابم نمیبره ! بهم گفتی کتاب خون نیستم ولی حالا دوست دارم تئوری سازمان بخونم ... فرصت خوبیه ! نه ؟!! ساعات چقدر دیر میگذره ...

ساعت بیست و سوم : سریع وضو میگیرم ... سلام میدم ... اجازه میگیرم ... وارد میشم ... خیلی محیطش اشناست ... یادمه تو هم اینجا را دوست داشتی ... السلام علیک یا ابالحسن یا امیرالمومنین ...میام همونجای همیشگیم میشینم ... سرم را میذارم به دیوار ... قران را باز میکنم ... « و من یتوکل ... »
خدا را شکر میکنم بخاطر فرصت زندگی که بهم داد و نداد ...
خدا را شکر میکنم بخاطر همه خوبی ها که بهم داد و نداد ...
خدا را شکر میکنم بخاطر همه سختی هایی که بهم داد و نداد ...
خدا را شکر میکنم بخاطر تویی که به من داد و نداد ...
خدایا از چشم بد حفظش کن ...

ساعت آخر :
چیپس و پنیر ٬ سینما ٬ عطر ٬ مترو ٬ ابوذرغفاری ٬ پفک ٬ آب ، عروسک ٬ توپولی قل قلی ٬ گل ٬ عشق ٬ کربلا ٬ پارک طالقانی ٬ جمشیدیه ٬ RFID ، نیوا ، باد ، ریاضی ، همه ، عشق ، صدای آهسته ، ماه ، بین الحرمین ٬ من ، پیراشکی ، مادر ، پدر ، خواهر ، میلاد ، عکس ، خاک ، فیلم ، رز سفید ، کوه ، جنگل ، آتش ، نجف ٬  تو ، تو ، تو  ... خدایا چقدر خوابم میاد ...

پ.ن۱ : یه بار دیگه که متنم را میخونم چیزی نبوده که آرزویش را داشته باشم ولی نداشته باشم جز ... !
پ.ن۲ : مثه یه بازی بود ! ۵ ... ۴... ۳ ... ۲...۱ ... ولی هنوز نشمرده من بازیم تموم شده بود! تایم اپ دیت شدن بلاگم را ببین!

یه چیز با ربط : اگر بدونم کی خواهم مرد حتما سعی میکنم ساعت ۲۳ را مهیا کنم ...
یه چیز بی ربط : ببخشید «زندگی» از کدوم طرفه ؟!
یه چیز برای خودم : منتظر تولدتم !


توضیح  : توسط مهدیه ( http://paradisegirl.blogfa.com/ ) به این بازی دعوت شدم ... میون این همه نوشتن ها و پاک کردن ها ... مردن و زنده شدنها ... واسه من نوشتن کارهایی که تو ۲۴ ساعت اخر زندگیم دوست دارم انجام بدم ٬ جالب بود ... وقتی نوشتم دیدم شکر خدا کار نیمه کاره ای ندارم ... راحت میتونم راحتتون کنم ... نرگس ٬ امیر حسین ٬ میتی ٬ عادله ٬ زی زی و شما که اینا را خوندین اگه دوست داشتین بیایین بازی !