X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:34 ق.ظ

« مرگ » نامه

دیگه چیزی نمونده ...
به همون چیزی که خواستی رسیدی ... مثه بقیه خواسته هات ...
و بهمون چیزی که خواستم نرسیدم ... مثه بقیه خواسته هام ...

یه سال دیگه هم گذشت ...
اصلا احساس بزرگتر شدن ندارم ... احساس میکنم پیر شدم ...
مثه پیرمردهایی که دیگه « فرصتی » ندارند و به هیچ « دردی » نمیخورند و فقط منتظر یه معجزه اند ...
تو هم که به معجزه اعتقاد نداری ...
مگه عمر مفید چقدره 50 یا 60 و این یعنی سراشیبی ...
پس سبقت ممنوع ! با دنده سنگین حرکت میکنیم !!!

قرار بود انتخاب کنم و توکل ...
انتخاب کردیم ولی تو توکلش کم اوردیم ...
بهانه اوردی ، غر زدم ، محدودم کردی ، تهدید کردم ...
نمیدونستم آخرش اینقدر خرد میشم ...

روبروی آیینه موهای سفیدم را میشمرم و کوتاهشون میکنم ...
یک ، دو ، سه ... پانزده و شانزده ... بیست و هشت و بیست و نه...
اینهمه موی سفید ...
ایکاش میشد اینها را هم با دلخوشی رنگش کرد ، ابی ، قرمز نه زرد !!! هر رنگی بجز سفید  ...
...

قران را باز میکنم هرچی دنبال اون ایه ها میگردم پیداشون نمیکنم ...
خدایا مگه خودت بهم نگفته بودی ؟!پس کو !
همونایی که بشارت داده بودی و ازم توکل خواستی ...
بشارت داده بودی ...
امید مادری باشی که تنها فکرش و تنها دعاش یه چیزه ! نه اینکه بعد یکسال فکر و ذهنش را هم ازش بگیری !!!
شادی پدری باشی که هیچ وقت ناراحتیش را بروز نمیده و حرفی نمیزنه نه اینکه ...
حالا ...
تنها چیزی که برام گذاشتی فقط یه قلبیه که سیاه سیاه شده !
یه قلب حسود ، شکاک ، بدبین و ...
تو هم کم نذاشتی ... با جواب ندادن ها ... با کم توجهی ها ...
هرچی خواستم ازم گرفتی ...
هرکاری که خوشحالم میکرد باعث اذیت تو شده بود ... و نباید اذیتت میکردم ...
دلم خوش بود به یه اشاره ٬ به یه نگاه ٬ به یه لبخند ٬ و یا یه توجه  ...
اما اشاره ات ، نگاهت ، لبخندت ، توجه ات بین همه تقسیم شده بود...
شاید بعضی وقتها من هم مثه همه !
اما اینطوری دیگه نمیتونم ...
تو که تغییر نمیکنی نه بخاطر خودت ٬ نه به خاطر من و نه بخاطر کس دیگه! پس من باید تغییر کنم !
چطور میشه با یه قلب سیاه توکل کرد ! قلب سیاه زندگی را سیاه میکنه !
پس در روز تولدم خواهم مرد ...
مرگم مبارک ...

پ.ن : گفته بودی : انگار دوستت داشتم انگار دوستم داشتی ، حالا چی؟
یه چیز با ربط : خوشحالم که در مرگم گریه نخواهی کرد ...
یه چیز بی ربط : دلم یه عالمه سیب زمینی پنیر میخواد ...
یه چیز برای خودم : تولدم مبارک ...

شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:01 ق.ظ

« شکر تلخ ۷ » نامه

فرصتی نمانده ... تا مرگ من ... تا تولدم
خوشحالم که کوری چشمانم در تاریکی دیگر عیب نیست
اینبارهم نخواهم دید که چگونه در آغوشش زمزمه میکنی
اینبار هم نخواهم دید که چگونه دستانت در دستش آرام ندارد
کوری در تاریکی نعمتی است
فرصتی نمانده ... تا مرگ من ... تا تولدم
زنده بودن افتخاری نیست وقتی مرده باشی
ای زندگان بدانبد که خیلی وقت است مرده اید
فرصتی نمانده ... تا مرگ من ... تا تولدم
زاده میشوم ... اما مرده ام ...
 
براستی زندگی قبل از تولد همانند زنگی قبل از مرگ است؟

جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 01:57 ق.ظ

« شکر تلخ ۸ » نامه

گفته بودم مراقبم باش ...
به زمین خوردم و هزار تکه شدم ...
اکنون به من نگاه کن ...
هزار « ماه » میبینی !

پ.ن : فرصتی نمانده ! باز هم صدایش کن !!! حتی اگر فرصتی ندارد !
چهارشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 05:09 ق.ظ

« شکر تلخ ۶» ( درد ) نامه

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
...
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

( امین پور )
(

 


 

سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 03:11 ق.ظ

« شکر تلخ ۵ » نامه

تعطیل تعطیل ام ...

 پ.ن : تذکر این پست جهت اعلان خطر ارسال شده است و ارزش دیگری ندارد ٬ لطفا فاصله قانونی را رعایت فرمائید .

دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 03:00 ق.ظ

« شکر تلخ ۴ » نامه

 نگاه ... آغوش ...
اشک ... لبخند ...
قلب ...
مادر ...

چادر سفید نمازت بوی اشک هایت را میدهد ...
امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف سوء ...

 

یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:55 ق.ظ

« شکر تلخ ۳ » نامه

و... و آن هنگام که همه چی را از تو میگرد دستش نگاهش حرفش ...  و می خواهی حرفی بزنی اما حرفی نداری... آن قدر نگفته ای که خودت هم غریبگی می کنی... آن قدر دلت تنگ شده که حتی جرات بی قراری و دلتنگی نداری... و آن هنگام که می خواهی بگویی اما نه چیزی هست نه می دانی چه می تواند باشد... اصلا وقتی که دیگر غریبگی به جانت می افتد خودت هم گم می شوی...توی تمام کلمات و خاطراتی که جا گذاشته ای!...خاطراتی که یادت مانده اما یادش...؟؟

بعید می دانم!....


شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 01:20 ق.ظ

« شکر تلخ ۲ » نامه

 « همه » تو را دوست دارند ...
و « تو » وجودت را بین همه تقسیم کرده ای ...
اگر « من » هم در این « همه » جا گرفته باشد ...
سهم « من » چه خواهد بود ؟
...
انگار باز « دیر » رسید!!



جمعه 17 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:56 ق.ظ

« شکرتلخ » نامه

سینه ام میسوزد ...
پس از مدتها ...
هنوز هم از جای بوسه ات در زیر گلویم خون میچکد ...
وقتی درد گفتنی نیست ...
برای رها شدن ...
کار را تمام کن ...
خنجرت را بیرون بکش ...

 

دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 09:24 ق.ظ

« کاش میدانستی ... » نامه

 

کاش میدانستی ...

دلتنگی من تمام نمیشود ...
همین که فکر کنم ...
من و تو
دو نفریم ...
دلتنگ تر میشوم ...

کاش میدانستی ...

پ.ن : دیشب را هم با تو به صبح رساندم !

 


یه چیز بی ربط : دلم یه بوسه میخواد با یه عالمه بی ربطی !
یه چیز با ربط : برخلاف همیشه که فکر میکردم یه سال بزرگتر شدم ! این بار دارم تصور میکنم یه سال پیرتر شدم !
 یه چیز واسه من : امسال برای تولدت چه هدیه ای داره !؟

1 2 >>