X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 04:02 ب.ظ

« بهار » نامه

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه « باران » را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
 تو چرا « سنگ » شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

اصلا حس خوبی از این بهار و عید ندارم ... شاید به این خاطره که در این بهار هم « تو » نیستی ... « قرار » بود باهم باشیم ... نه انگار « قرار » ی نبود ... « دوست داشتم » باهم باشیم ... نمیدانستم دست نیافتنی هستی مثه باران ! ...  نمی دانستم برای رفتنت مرا بهانه خواهی کرد ...
...
امسال تصمیم داشتم « خاطره » نباشم ... « خاطره » نسازم ... فراموش کرده بودم تو هم عاشق بارانی ... و « باران » خاطره مشترک ماست ...
...
دلم برای « لبخند چشمهایت » تنگ خواهد شد ...

پ.ن : عیدتون مبارک ...
یه چیز با ربط : ای کاش « بهار » را باور کنم !!!!
یه چیز بی ربط : استخاره ! آیه بد ! اعتماد ! آیه خوب ! انتخاب تو ! من ! راه ! پایان ! زیارت ! تو ! تو ! تو ! د.د.د.د.د.خ.د !


پس نوشت : پس از مدتها ... دیدمت با همان لبخند همیشگی ات ... دیدمت همانطور که بودی ... دیدمت همانطور که باید باشی ... خوشحال بودم از اینکه خوشحال بودی ...  اما نتوانستم بگویم « دوستت دارم » ! ...

دوشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 09:53 ق.ظ

« بوسه » نامه

دیدمت ...
اما تو ...
دلتنگ تر از همیشه ...
خسته تر از همیشه ...

دلتنگ از ...
خسته از ...

نمیدانم ...
چرا ؟ کی ؟ چگونه ؟
و نخواهم دانست ...

اما میدانم « دوستت دارم »
با مهربانی ها و خودخواهی ها ...
با دیوانگی ها ...

خواهشی دارم ...
باش و بمان ...

پ.ن : دلم برات تنگ شده بود ... ممنون که بازم بودی ...


از امروزه که تقاضا واسه کار ثواب بالاتر بره ! به این میگن تبلیغات دینی برای انجام کار ثواب بیشتر ... خوب وقتی قرار باشه « ان الحسنات یذهبن السیئات » باشه و با کارهای نیک بشه این گناه کوچک را پاک کرد  پس چه بسا با یک حسنه بزرگ بتوان سیئات بیشتری را از بین ببرد !! منم بی جنبه ...
از فرداست که ویزای کشور مصر گرون بشه !!

پ.ن : شدیدا پذیرای سیئات کوچک شما هموطنان میباشیم ... ( خدایی بی جنبگی هم حدی داره !! ) ...

جمعه 17 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 12:35 ق.ظ

« مینویسم » نامه

می نویسم ... مینویسم از تو .... تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت ٬ گریه این گریه اگر بگذارد

مغزم ونگ ونگ میزند ... خیالات و افکار شیطانی ... تهمت ، حسد ، بد گمانی و ... دور میشوی ..

گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست
باتو از اوج غزل خواهم گفت

تا حالا از ارزوهام برات گفتم ... آغوشت آرزویم بود ... طوری که صدای ضربان قلبت را بشنوم ...  بدون هیچ هوسی ... بوسه ای سرد ! ... و آرزوی اینکه تو هم دوستم داشته باشی ...

مینوسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به ارامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

بیدار میشوم ... نه انگار خوابیده ام ... صدایت میزنم ... جوابی نمی اید ... عجب کابوسی ...

می نویسم ... مینویسم از تو .... تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت ٬ گریه این گریه اگر بگذارد

سه تار میزنم ... فا،سل،لا،سی...لا،سل،لا...سل... دستم میلرزد ... صدایت میزنم ... جوابی نمی اید ... میخوانم ... آیا تو آن گمشده ام هستی ؟

مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری

مغزم ونگ ونگ میزند ... یکسال گذشت ... منم دوست ندارم عید بشه ... فرصتی که خواستی و من نداشتم ... اکنون من فرصت میخواهم و تو نمیدی ... تپلی قل قلی بهم میخندد ... صدایت میزنم ... نه دوست من !؟!!

(شعر : شهیار قنبری )

پ.ن : مینویسم از تو ...

یه چیز با ربط : یه سئوال دارم بهم گفتند از کسی باید بپرسم که من اونو دوست دارم ولی اون منو دوست نداشته باشه ... بنظرتون از کی بپرسم ؟!


پس نوشت : معمولا بعد از ارسال پست ها ٬ متنم را از توی وبلاگم یه بار دیگه میخونم .... اینبار وقتی شروع به خوندنش کردم دیدم ساعت ۵صبحه ! دیدم بعله... اینجانب بعد از ارسال پست ٬ در جوار سیستم انلاین چُرت که چه عرض کنم خواب تشریف برده بودم ...

سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 03:44 ب.ظ

« ... » نامه

 

خواستم از « تو » نگویم و ننویسم

اما ...

از « تو » نگویم ٬ چه بگویم ؟!

از « تو » ننویسم ٬ چه بنویسم ؟!