X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

سه‌شنبه 27 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 10:46 ق.ظ

« :( » نامه

 


نه گفتنم میاد ...
نه نوشتنم ...

دلتنگتم عزیز ...


 

پنج‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 05:03 ب.ظ

« ۱۰:۳۰ » نامه

 این پنج شنبه هم گذشت و نیامدی ...
شاید دیگر نخواهی آمد ...
فراموش کرده ام که فرشته ها متعلق به هیچکس نیستند ...
حتی اگر در کنارت باشند ...
حتی اگر در آغوشت باشند ...
جز آنکه خود بخواهند ...
وقتی خود بخواهند خود دستش را در دستانت گره خواهد زد ...
...
شاید دیگر مرا نمیخواهی ...
...
همیشه دوست داشتی انتخاب کنی ...
انتخابت مبارک ...

پ.ن : شروع امروز بسیار دردناک بود ... سه عدد آمپول برای رفع آنفولانزا ( همانند دیروز ) ... ولی همچنان زنده ام !


"مسافرین محترم ، ایستگاه ... برای تعیین مسیر به تابلوهای راهنما توجه کنید."
سرفه ای میکند و به ساعتش نگاه کرد ساعت 10:30 ... به سمت واگنهای انتهایی قطار میرود ...
" اقا این قسمت مخصوص خانومهاست "
برمیگردد ، سوار نمیشود ، مترو حرکت میکند .
یقه های پالتوهای خاکستری رنگش را بالا میکشد ...کلاه سفیدی بر سر دارد... تمام صورتش را با شالگردنی دست باف ابی رنگ پوسیده ای پوشانیده ... به اطراف نگاهی میکند ... صندلیی را انتخاب میکند ... مینشیند ... سرش را به دیوار میچسباند ...
هرازگاهی سرفه ای نشان میدهد که زنده ای در میان این جامه گان وجود دارد.

زمین میلرزد ، مترو نزدیک میشود ...
بلند میشود ، چهره تک تک مسافرین را نگاه میکند ...

" مسافرین محترم ، برای تعیین مسیر به تابلوهای راهنما توجه کنید "
- تابلوهای راهنما !!! در زندگی به هیچ تابلویی توجه ای نکن ! زیرا هر تابلویی را شخصی برای دل خودش قرارداده ! زندگی تابلویی یعنی زندگی یکنواختی ! به تو گفتن نرو ، دوست داشتی برو ! بهت گفتن فراموش کن ، دوست داشتی فراموش نکن ! بهت گفتند دوست نداشته باش ، تو دوست داشته باش !
نگاهی به من کرد ... تازه متوجه شدم با من صحبت میکند ... سرفه اش شدیدتر شد ...
مترو حرکت میکند ... تا انتهای مسیر با چشمانش همراهی اش میکند ...
سکوت میکند ، سرش را به دیوار میچسباند ولی همچنان سرفه های خشک ...

"مسافرین محترم ، خط قرمز لبه سکو حریم ایمن شماست ، لطفا از آن عبور نفرمائید "
- این خط قرمز چیه ؟
با انگشت اشاره میکنم و میگم : خطی که لبه سکو کشیدن که مسافرا اونطرفتر نرن !
- اگه بریم چی میشه ؟
با تعجب به چشمانش که از بین شال و کلاهش دیده میشود ، زل میزنم و میگویم : خوب ... خدایی نکرده ... ممکنه تصادف کنی و زبونم لال ...
دوباره زمین لرزه ... مترو میرسد ...
- میمیریم !!! شما به این میگی مردن !؟! مردن وقتیه که ، اونی که دوستش را ببینی ولی ...
"مسافرین محترم ، ایستگاه ... برای تعیین مسیر به تابلوهای راهنما توجه کنید."
جمله اش با صدای اپراتور قاطی میشود ، سرفه اش شدید تر میشود ، خجالت کشیدم ازو بخواهم جمله اش را تکرار کند .
بطری آب را به او تعارف میکنم ... میپذیرد ... مینوشد ...
" مسافرین محترم از درب های قطار فاصله بگیرید "
از جا پرید ، به طرف واگن قطار دوید اما قطار سریعتر از همیشه حرکت کرد ... به دنبالش دوید ... فریادی کشید و بطری آب را بر زمین کوبید ... شانه هایش میلرزید ...
ایستگاه خالی شده بود ... به ساعت ایستگاه نگاه کرد ساعت 10:30 .
یقه های پالتوهای خاکستری رنگش را بالا میکشد ... به اطراف نگاهی میکند ... صندلیی را انتخاب میکند ... مینشیند ... سرش را به دیوار میچسباند ...

پ.ن: مردن وقتیه که ، اونی که دوستش را ببینی ولی ... چی ؟!

یه چیر بی ربط : تولدت مبارک ...

دوشنبه 19 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 04:49 ب.ظ

« گذشته » نامه

 برای تو نوشتم...
با التماس نگاهم...
که از حسرت، بر سایهء خشکیدهء بید پیر، بی‌حرکت مانده بود...

برای تو نوشتم...
با التماس دستانم...
که با خواهشی جاودانه، در آرزوی گرفتن دستانت، ناامید مانده بود...

برای تو نوشتم...
با التماس احساسم...
که التهابی سوزنده، بر تار و پود هستی‌ام ریخته بود...

برای تو بسیار نوشتم...
تا مرا به خود خوانی...

فکر میکردم که راز خواندن تو...
تنها شاخه گُل ِ سرخ ِ کوچکیست...
و تبسمی...
و کلامی...

کاش می‌دانستم که راز خواندن تو چیست ؟!
که او میداند و من نمیدانم !


دیروز مادر گرام شلغمی مهیا نمودند اینجانب را تشویق به خوردن ان نمودندی ! هی از من انکار و از او اصرار ! گفتم مادر گرام من تب دارم ٬ سرما نخورده ام ! او هم مرتب میگفت شلغم دوای هر دردی است و بخارش ویروس کشی است اعظم !
لذا برا آن شدیم که سر در استان قابلمه ای پر از شلغم فرو ببریم و بخاری باستشمامیم و در این بین هم تلویزیون بشنویم ! ( تلویزیون بیشتر برای من شبیه رادیوست بیشتر گوش میکنم تا ببینم ! مگر فیلمی از سینما ۴ یا سینما ماورا ) در همین اثنا شنیدیم که یه نفر داره به یه اقای گلی بد و بیراه میگه !
اندکی به فکر فرو رفتیم نکنه تلویزیون ما به شبکه هایی فرنگ متصلیده شده است دیدم خیر ! شبکه اول سیما میباشد و جناب دکتر هم با قیافه ای متفکرانه و لبخندی بر لب به سئوالات گوش فرا میدهد ! اندکی به جو نگریستیم در نگاه اول یه عده برادر و خواهر از نوع کاملا دینی در یک جمع کاملا مختلط با هم بودندی بدون هیچ دیوار حائلی ( نمیدونم چرا اسلام در خطر نشد !! ) ٬ عده ای برادر با محاسنی نامرتب پلاکاردهایی در دست داشتند که روش نوشته بود « دمت گرم ٬ خیلی گلی » ! من مونده بودم این همه برادر تو دانشگاه علم و صنعت چیکار میکردند ! آنهم برادرانی که تبحر خاصی در سوت زدن و کف زدن داشتند همراه با تکبیرهایی پراکنده ( نمیدونم چرا این دفعه هیچ کس یاد زمان طاغوت نیافتاد ) همی به سخنان گوش فرا دادیم و دیدم همه با شماشیری ( جمع شمشیر ) از رو بسته شده روبروی او استاده اند و او فقط با لبخند حالشان را در قوطی می فرمودند !
من متعجب بودم پلاکاردهایی که همراه حاضرین بود اصلا با سئوالات همخوانی نداشت ! نفهمیدیم اینا مثلا مخالفین بود یا موافقین ! سئوالات همه مخالفانه بود (!!! خدایی کلمه را حال کردین )  و پلاکاردها قربونت برم !

(لینک خبر ٬ ایسنا - لینک خبر پایگاه نوروز - لینک خبر قصر نیوز -  لینک خبر روز  - لینک خبر سپهرنیوز - لینک خبر ایرنا )

خلاصه به یاد اولین گردهمایی رئیس جمهور ایران با دانشجویان در سال ۷۷ افتادم ! عجب روز خاطره انگیزی بود ! دوم خرداد ۷۷ ! هر جا هستی خدا پشت و پناهت ! سید ٬ دلمون برات تنگ شده !

بعد از این برنامه زیبای تلویزیونی دیدم که بعله اب از بینی مبارک راه افتاده و با برطرف شدن تب سرما خوردگی به سراغمان آمده است ...

بدون شرح : مجوزی هم به جشن شب چله چلچراغ به خاطر حضور سید محمد خاتمی و نزدیکی انتخابات داده نشده است ! ( گفتم بدون شرحه ! هرگونه برداشت شدیدا و قویا تکذیب میشود )

نتیجه مهم  : تب با سرما خوردگی تفاوت دارد ... همانطور که شلغم با چغندر فرق دارد ...

پ.ن : کسی لیست داروهای سرماخوردگی را نمیدونه بهم بگه که دیگه دکتر نرم !


پس نوشت : ۵ فقره (!!) پنی سیلین هر ۱۲ساعت ! امپول رمانسم ۲فقره هر ۲۴ساعت ! امپول دکزامینسون هم ۲فروند هر ۱۲ ساعت ! اکسپکتورانت و اموکسی سیلین و ادولت کلد هم میزان لازم !!!
شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 09:09 ق.ظ

« پنج شنبه » نامه ۲

سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم میخواست دگر عاشق نباشم

یه سفر برام لازم بود ، دوست داشتم برم جایی که خودم و من اونجا باشیم ، وقتی که تحریمم کردی ، وقتی خنده هات را از من گرفتی ، وقتی سلام هام را بی پاسخ میزاری ، دوست داشتم فرار کنم از خودم ، از احساسم ، از اینکه باز یه پنج شنبه دیگه رسیده و من باز باید تنها باشم ...

سفر کردم که از یادم بری ، دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

راه افتادم تو دل کویر همونجایی که عاشق سکوتشم ، میون کوچه باغهایی که خشک بودنشون هم قشنگه ، همونجایی که عاشق اینم که تو شبهاش رخت خواب را تو پشت بوم بندازم و زل بزنم به اسمون ... حتی میتونی تک تک ستاره ها را بشماری ، ولی هواسم نبود اواخر ماه قمری هستیم و سریع جای خالی ماه تو اسمون احساس میشه ...

مگه میشه ندیدت ، تو مهتاب شبونه
مگه میشه نخوندت ، تو شعر عاشقونه

گفتم خودم را با ستاره ها سرگرم کنم ! پروین کلی ناز و ادا اومد ! ولی هیچکدومشون ماه من نمیشد ، دلم براش تنگ شده بود ، چشمام را بستم و فریاد زدم ، اما اثری ازش نبود ! شاید ماه من امشب مهمون کسه دیگه است ! صدایی اومد ! گفت جانم ! اره خودش بود کنار رخت خواب نشسته بود ! زانوهاش را تو بغلش گرفته بود ! هر وقت اینکار را میکنه یعنی اینکه دلش گرفته باید تو آغوشش بگیرم و هیچی نگم ! تو اغوشش گرفتم ... ستاره هایی از تو چشمانش لغزید ... مثه همیشه به چشمام نگاه نمیکرد ، چشماش را بست ... اروم اروم صورتم را به صورتش نزدیک کردم ... صورتم یخ کرد و تمام بدنم آتیش گرفت !

تو رو دیدم تو بارون ، دل دریا تو بودی
تو موچ سبزه سبزه ، تن صحرا تو بودی

زیر ۶تا پتو عرق کرده بودم ولی صورتم تو سرمای خشک کویر یخ کرده بود ... اسمون ابری شده بود و اثری از ماه و ستاره نبود ... اما چشمام گرم بود ... ماه من ستاره هاش را بهم داده بود و رفته بود ! صبح جمعه رفتم تو دشت و مزرعه ها ! چقدر مزرعه چغندر ! اسمون هم شروع کردن ... بارون بارون بارون ... بخودم می بالم کس نمیداند باران چیست ... دیگه همه جا تو بودی ! عطر تو بود ! صدای تو بود !!

غم دور از تو موندن ، یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق ، سفر عاشقترم کرد

پ.ن۱ : شب خوابی تو کویر را حتما تجربه کنید !
پ.ن۲ : ... ( حذف شد )

پس نوشت : شب خوابی را تو کویر تجربه کنید ولی نه تو این ماه ! وگرنه نتیجه اش میشه یه شیشه برونکوتیدی واسه سرفه ٬ استامینوفن کدئین برای تب بری ٬ رازو ستیریزین بازم واسه تب بری ! دو عدد امپول دیگزامتاسون بازم برای تب بری و آموکسی سیسلین برای گلو درد ٬ یه امپول دیگه هم بود چون درجا زد اسمش را نمیدونم و ... ( راستی پنی سیلین هم داد و ازونجا که تا حالا نزدم ٬ خودش پشیمون شد ! )

سه‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 12:14 ق.ظ

« تو » نامه

چند روزیه حال و هوایم شبیه این اهنگ فریدون فروغیه ...

پشت این پنجرها دل میگیره
غم غصه ی دل و تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بش میگم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو میدونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلم و تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست
چرا بخت من سیا تو میدونی
پنجره بسته میشه شب می رسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بش میگم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو میدونی

شرکت ما تو کیلومتر ۲۰ جاده کرج هیچی که نداره ٬ یه باغ قشنگ داره ( البته قراره خراب بشه و انبار بزرگ ساخته بشه !! ) که موقع بارون من را باید اونجا پیدا کنند !!

من ٬ بارون ٬ تو !!
نه ! نه !
من ٬ بارون ٬ یاد تو !!
نه ! نه !
...

پ.ن : تو میدونی!؟؟!

(توجه : این پست کاملا مصرف شخصی دارد ! از دسترس اطفال هر ۸ساعت کاملا خوب تکان دهید ! قبلا از مصرف دو قاشق آب بخورید ! )


پس نوشت :

منکه کبوتر دلم انس گرفته با رضا ... می شنوم ز قدسیان زمزمه رضا رضا

امروز روز زیارتی خاص امام رضاست ٬ خوشبحال اونایی که امروز اونجان ... :( ... میتی عزیز ما را یادت نره ...

پنج‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 07:06 ب.ظ

« پنج شنبه » نامه

بازهم پنج شنبه
بازهم
نگاه بی جواب !
سلام بی جواب !
سئوال بی جواب !
...
دلم نگاهش را میخواهد
چیز زیادی است ؟!
...
نه چیز زیادی نیست
اما
انگار سهم من نیست!!
 ...


ساعت 12 ، سئوال بی جواب ، سرویس ، میدان نور ، پل عابر ، مردم ، ایران لاور ، مسیحیت ، ایگور ، خود کشی ، ایت اله کاشانی ، پیاده روی ، صادقیه ، فلکه اول ، دلبرکان ، فیروزه ،تاکسی ُ فاطمی ، سامان ، کالباس ، جمهوری ، ولیعصر ، 500 ، ولدی ، شهروز ، نیوا ، ادکلن ،15000، غدیر ، هارد ، کار ، ورشو ، پیاده ، باغ هنر ، عکس ، خانه هنرمندان ، آب نور ، ونیز ، سلطنت ، چراغ خطر ، کارت پستال ، فریاد ، سی دی خانوادگی ، خیانت ، انقلاب ، دروازه دولت ، سعدی ، مترو ، دی وی دی ، بانک صادرات ، وام ، بانک ملی ، قسط ، چهار راه استقلال ، خوبم ، مزاحمت ، پیاده روی ، توپخانه ، تبدیل ، کبف ، ناصرخسرو ، فلافل ، مروی ، ان 73 ؛ 15خرداد ، اتوبان اهنگ ، ساعت 6:30 !

پ.ن : (حذف شد )
یه چیز با ربط : همه چیز با من شروع شد و با تو ختم میشود !


پس نوشت : از آنجا ما قوانین را کاملا رعایت میکنیم لذا لازم است اعلام کنیم که « یه چیز با ربط » از وبلاگ « دختر اردیبهشت » الهام گرفته شده است ( این الهام با اون الهام فرق میکنه ) ...

چهارشنبه 7 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 11:31 ق.ظ

« خر » نامه

آمدم تا در کنارت باشم
آمدم تا در کنارم باشی

آمدم تا دوستت داشته باشم
آمدم تا دوستم داشته باشی

اما ؛
      نگفتی :
              « دلتنگم » !
      نگفتی :
              « عزیزم » !
تا ؛
      « دلبسته » نشم !

....

نگفتی و دلبسته شدم ...

پ.ن : من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم !
یه چیز با ربط : گفتی : « بالاخره خسته میشی ! » ولی انگار تو زودتر خسته شدی !


مردم سوار « خر مراد » میشن و تو زندگیشون میتازن ولی به من میگن سوار « خر شیطون » شدم و بزور میخوان منو بیارن پایین !
اقا جان ٬ خانوم جان !  خر ٬ خره ! چه خر آقا مراد چه خر شیطون ! 
هر خری هم خطرات خاص خودشون را داره ... همشون زمین خوردن داره ! تازه وقتی سواره خر آقا مراد باشی اصلا انتظار زمین خوردن نداری ولی خدایی نکرده بخوری زمین دیگه تا مدتها سوار هیچ خر دیگه ای ( حتی خر شیطون ) هم نمیشی ! حتی « دُم » داشتن خرت را دوران کُره گی حاشا میکنی ! ولی خر شیطون فرق داره ! همش منتظر این هستی که بزنتت زمین ... اصلا یه جورایی با چموشیش حال میکنی ! وقتی جفتک میزنه لذت میبری ! وقتی میزنتت زمین دوست داری دوباره سوارش بشی ! ( جدی نشستین داری اینها را میخونین! خل شدم نه؟!! )

هیشکی نیست بهش بگه خودت سوار چه خری شدی ! خر من ٬ خر شیطونه ٬ قبول ! خر تو خر کیه ! اصلا خر تو اسم داره !؟!

پ.ن : اصلا نه خر من نه خر تو ! بیا جفتمون پیاده شیم باهم بریم !
یه چیز با ربط : مراقبش باش !

جمعه 2 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 05:19 ب.ظ

« کولکچال » نامه

 

من ٬ پنج شنبه ٬ پارک طالقانی ٬ تنهایی  ...

باز هم بدون تو !
مثه همیشه !
اما اینبار آمدی ...
...
همراه باران ...
شعر خواندم و گریستی ...
شعر خواندی و گریستم ...
اما ...

من ٬ پنج شنبه ٬ پارک طالقانی ٬ تنهایی

...

پ.ن : به خودم میبالم ... هیچکس نمیداند باران چیست !!! ...


امروز هوای ابری کوه معرکه بود برای کوهنوردی ...
دوست داشتم تو هم همراهم بودی ...

پناهگاه کولکچال برف اومده بود ... برف تمیز و دست نخورده ...
دوست داشتم تو بودی و باهم برف بازی میکردیم ...

تا بحال با ابرهابازی کردین؟ ( حیف که دوربین همراهم نبود :( ) ... تو در میان ابرها ... ابرها به دنبال تو ...
دوست داشتم تو بودی و در میان ابرها به دنبال هم می دویدیم...

بارش باران ٬ برف و تگرگ ... تگرگهایی قشنگ برفی شکل ! شبیه نقل ! به سبکی برف !! اصلا شبیه پف فیل بود !!! ... بارش باران در میان درختهای پاییزی اونجا ... اونقدر زیر بارون بودم که خیس خیس شدم ( طفلی سامان ٬ بخاطر من اونم خیس شد !! ممنون سامان! ) ... اصلا هوا سرد نبود ... یک بهشت زیبای زمینی ...
دوست داشتم تو که فرشته ای از بهشتی ٬ در میان این بهشت زمینی در کنار من بودی ...

خودم را صدا میزنم ... در میان کوه و درختها به دنبال خودم میگشتم ... فراموش کرده بودم که بهشت جای من نیست ... بهانه ای لازم است برای در بهشت بودن ...
دوست داشتم تو بهانه ورود من به بهشت باشی ...

برایت نوشتم : باران دوستت دارم ... دوستت دارم ... دارم ...

پ.ن : بودم ٬ بودی ... هستم ٬ نیستی ... باشم ٬ باش ...

یه چیز با ربط : میشه یه بار هم که شده به او اعتماد کرد و نقش ها را عوض کرد ...
یه چیز بی ربط : هیچ کس نمیداند باران چیست ...
یه چیز دیگه : آذر ماه تولد شماست ... تولدتان مبارک ...