چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:21 ق.ظ

« باران » نامه

آبان پارسال :

بهونه نوشتن :

اونقدر زیر بارون موندم که خیس خیس شدم ... دو ساعت تموم زیر بارون ... اونم تو همون مکان همیشگی ... پارک طالقانی ...

« آرزو » داشتم یه بار هم که شده با هم زیر بارون قدم بزنیم ...
گرچه حدس میزدم تو از « بارون » هم متنفری ...

آبان امسال :

بهونه گریستن :

ساعت پنج شد ٬ سریع دویدم تو باغ شرکت ...
جای خالیت را احساس کردم اما تو گفتی ...
بوی بارون دیوونم میکنه ... مسیر چهار راه کالج تا اتوبان اهنگ راهی نیست !
بارون ... بارون ...بارون ...
جای خالیت را احساس کردم اما تو گفتی ...
ای کاش منم بارون بودم ... که منتظر اومدنم باشی ...
ای کاش منم بارون بودم ... که تمام وجودت را در برمیگرفتم ...
ای کاش منم بارون بودم ... که صورتت را نوازش میکردم ...
ای کاش منم بارون بودم ... که دوستم داشته باشی ...
...
ای کاش منم ...
اما تو گفتی ...

پ.ن : با تو زیر بارون قدم زدن هم لیاقت میخواد  و هم جنبه ...