چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 05:30 ق.ظ

« تراوشات » نامه

چی را میخوایی بهم ثابت کنی ! هان ...

با تو ام ! با تو که اینطور همیشه با غرور بهم نگاه میکنی ...

میخوایی بهم ثابت کنی ذلیلم !
میخوایی بهم ثابت کنی قسمت جزو زندگیمه !
من که داشتم زندگیمو میکردم ... تو راه را بهم نشون دادی ...
پس چی شد ؟ وسط راه رفیق نیمه راه شدی ؟!!

با تو ام با تو ...

میخوایی بهم ثابت کنی که کم میارم !
میخوایی بهم ثابت کنی که خسته میشم !
ولی نه ! انگار که خودت خسته شدی ؟! دیگه صدامو جواب نمیدی ! سلامم را بی جواب میذاری ...
مگه خودت نگفتی هر وقت صدام بزنی جوابت را میدم ...
نکنه صدامو نمیشنوی ... نکنه بایدفریاد بزنم ... ولی خودت گفتی با صدای اهسته بگم !
نکنه شاید نمیخوایی دیگه بشنوی ...

با تو ام با تو ...

بهم بگو چی را میخوایی ثابت کنی ؟!
میخواستی حسادتم را نشونم بدی !
نشون دادی ...
میخواستی خرد شدنم را باز ببینی !
دیدی ...
میخواستی فریادم را باز بشنوی !
شنیدی ...
میخواستی باز دلتنگ بشم !
شدم ...
میخواستی باز خاطره برام بسازی !
ساختی ...
من که بهت گفته بودم نمیخوام خاطره بشم !
من که بهت گفته بودم طاقتش را ندارم !!
پس چی ؟!

با تو ام با تو ...

چرا جواب نمیدی؟ ... چرا کنایه میزنی؟ ... چرا من را اینقدر بازی میدی ! ...
میخوایی التماست کنم ... التماست میکنم چون سزاوری ...
میخوایی اشکم را ببینی ... اشک میریزم چون لیاقتش را داری ...
میخوایی با اینکه جوابم را نمیدی ... صدات بزنم و سلامت کنم ..
مطمئن باش هر روز و هر شب این کار را میکنم ...

با تو ام با تو ...

صدامو میشنوی یا نه ؟!؟!؟!

یه مثل است که میگه وقتی دیدی زندگی برات خیلی سخت شده این را بدون که دریای آروم ٬ نا خدای قهرمان نمیسازند ... ولی فعلا دریا طوفانیه ! خدا هم خودتی !

پ.ن : میدونی ... امروز اول آبانه ! سالگرد اولین «حسادت» !