X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

چهارشنبه 30 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:21 ق.ظ

« باران » نامه

آبان پارسال :

بهونه نوشتن :

اونقدر زیر بارون موندم که خیس خیس شدم ... دو ساعت تموم زیر بارون ... اونم تو همون مکان همیشگی ... پارک طالقانی ...

« آرزو » داشتم یه بار هم که شده با هم زیر بارون قدم بزنیم ...
گرچه حدس میزدم تو از « بارون » هم متنفری ...

آبان امسال :

بهونه گریستن :

ساعت پنج شد ٬ سریع دویدم تو باغ شرکت ...
جای خالیت را احساس کردم اما تو گفتی ...
بوی بارون دیوونم میکنه ... مسیر چهار راه کالج تا اتوبان اهنگ راهی نیست !
بارون ... بارون ...بارون ...
جای خالیت را احساس کردم اما تو گفتی ...
ای کاش منم بارون بودم ... که منتظر اومدنم باشی ...
ای کاش منم بارون بودم ... که تمام وجودت را در برمیگرفتم ...
ای کاش منم بارون بودم ... که صورتت را نوازش میکردم ...
ای کاش منم بارون بودم ... که دوستم داشته باشی ...
...
ای کاش منم ...
اما تو گفتی ...

پ.ن : با تو زیر بارون قدم زدن هم لیاقت میخواد  و هم جنبه ...

دوشنبه 28 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:13 ق.ظ

« بهار » نامه

برای تو که آسمان دلت ابریست ... برای تو که دلت همیشه بهاری است ... برای تو  که بهترین بهترینی :

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

                       (فریدون مشیری)

پ.ن : خدایا ... دوست دارد در تنهایی اش ٬ در غمهایش ٬ در مشکلاتش ٬ در سختی هایش تنها باشد ... تو تنهایش نگذار ... در آغوشت بگیرش ...

جمعه 25 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 09:24 ق.ظ

« حق » نامه

حق توئه که انتخاب کنی

حق توئه که دوست داشته باشی
حق توئه که بیشتر دوست داشته باشی
حق توئه که دوستت داشته باشند
حق توئه که نقش ها را تعریف کنی
حق توئه که نقش ها را عوض کنی
حق توئه که دور قلبت خط بکشی
حق توئه که هر کی که دوست داشتی وارد کنی
حق توئه که بی دلهره سلام کنی
حق توئه که پرواز کنی
حق توئه که کنارش باشی
حق توئه که کنارم نباشی
حق توئه که دست و دلت نلرزه
حق توئه که نبینی
حق توئه که اعتماد نکنی
حق توئه که باور نکنی

حق توئه که انتخاب نکنی ...
...
...
حق منه که ...
...
...
ترک کام خود بگیرم تا برآید کام دوست ...

پ.ن۱ : دیشب بدترین شب زندگیم بود ! ممنون که با من بودی !!
پ.ن۲ : د.د...د.د...د.خ.د
پ.ن۳ : ب.ب.م...خ.م

چهارشنبه 23 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 02:02 ب.ظ

« سیاست » نامه

آرام ...
دور قلبم ...
 خط کشیدم ...
و نوشتم ...
ورود ممنوع ...
اما ...
این بار ...
 « تو » مرا به حریم ممنوعه خویش فرا خواند ...
گفت نترس ٬ به من توکل کن ...
گفت از من بخواه به تو میدهم ...
من « تو » را خواستم ...
گفت شرط خواستن ٬ عاشق بودن است ...
عاشق شدم ...
گفت شرط عاشق شدن ٬ دیوانه شدن است ...
دیوانه شدم ...
گفت شرط دیوانه شدن ٬ فراق است ...
سکوت کردم ...
آرام ...
دور قلبش ...
خط کشید ...
و نوشت ...
ورود ممنوع ...

اما ...

پ.ن : سبقت ممنوع !!!!


اومدم از فلاحیان و محسن رضائی بنویسم دیدیم سیاسیه !
اومدم از نمایشگاه مطبوعات بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از صرفه جویی یک میلیارد لیتری بنزین بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از قیمت صد دلاری نفت بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از وزیر جدید نفت بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از روز ملی دختران بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از جشن شب چله امسال چلچراغ بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از ارزون شدن قیمت تریاک بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از ترافیک بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از تموم شدن یانگوم بنویسم دیدم سیاسیه !
اومدم از خطوط بی آر تی دوباره بنویسم دیدم سیاسیه !
...
اومدم از خودم بنویسم دیدم سیاسیه !!!!

پ.ن : به یک فکر راحت ٬ وقت آزاد ٬ دل خوش ٬ انگیزه کافی و ... برای شرکت در سیاهی لشکر کنکور ارشد نیازمندیم ...

 

دوشنبه 21 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:08 ب.ظ

« مرگ » نامه

گفتم نرو پر پر میشم ...
گفتی می خوام رها باشم ...

گفتم آخه عاشق شدم ...
گفتی میخوام تنها باشم ...

گفتم دلم ...
گفتی بسوز ...

میدانم تقصیر « تو » نیست که بعد از « من » و « تو » ٬ « او » در پی « تو » آمد ! قانون دستور زبان نیز همین را میگوید ...

پ.ن : شایدم نشونه بی عرضه‌گی خودمونه !!!


متوجه شدم ٬ خیلی دوستش دارم ٬ خیلی بیشتر از خیلی ...

شنبه صبح وقتی وارد شرکت شدم وقتی ازم میپرسیدند که حالم چطوره با این جمله روبرو میشدند ! « مرسی ٬ خوبم ٬ ازون روزایی که دوست دارم بمیرم !! »
همه بدون استثنا جا میخوردند ... بعضی هاشون شروع میکردند به نصیحت کردن ٬ که بابا جوونی! اول زندگیته ! هنوز ناکامی !!! تو اینطوری نباید باش و ...
نمیدونم این حسم به خاطر چی بود ... ولی با خودم میگفتم : چیه ؟!‌ مگه ادم نمیتونه تو اوج خوشی آرزوی مرگ کنه !
حسم هرچی بود میدونم از روی ناامیدی نبود ولی دوست داشتم میمردم ... رها و آزاد ...
با خودم گفتم شاید میخوام مورد توجه قرار بگیرم (!!!) ولی دیدم نه ! اینم نیست ! خاک خیلی سردتر از این حرفهاست ! ( تو هم که گفته بود تو مرگم گریه نمیکنی؛) )
دیدم کار انجام نشده ای ندارم ... سعی و تلاشم را تاکنون واسه اونچیزایی که خواستم انجام دادم ... لدت رسیدن و لذت تلاش کردن برای رسیدن را چشیدم ... سعی ام هم بوده که کسی را نرنجونم ... پس اگه الان برم مشکلی نیست!
خلاصه تا شب تو مود مرگ و مردن و این چیزا بودم ... تو جاده مخصوص که داشتم برمیگشتم تو فکر صحنه تصادف بودم ! سوار اتوبوس که بودم تصور یه عملیات انتحاری که تیکه پاره بشم را داشتم ( میدونم خیلی خلم ) !
اما شب که دیدمش ... کلی انرژی گرفتم ...
تو دلم گفتم : خدا ! میخوام زنده باشم که ببینمش ! میخوام باشم که شیطنتهاش را ببینم !! یعنی میتونم عروسیش را ببینم !؟!!
وای به وقتی که صدام میزنه ...

پ.ن۱ : میدونم اونم دوستم داره ولی نه به اندازه من ! چون چشماش به دنبال منه !
پ.ن۲ : حالا که شبها کنارمی ٬ بذار حرفم را بهت بزنم ...
پ.ن۳ : در مورد جشنواره مطبوعات عمرا بنویسم ...
پ.ن۴ : بهترین ِ بهترین ِ من ...

شنبه 19 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 04:52 ب.ظ

« تو » نامه

میخوابم تو
میبینم تو
مینوسیم تو
میخوانم تو
صدا میزنم تو
میروم تو
فکرم تو
ذهنم تو
امیدم تو
نگاهم تو
زندگی ام تو
فریاد میزنم تو

پ.ن : تو ... 


پس نوشت : هرچی مینویسم ٬ هرچی میگم ٬ در مورد « تو » است ... پس بگذار حرفم را فقط به « تو » بگویم ...
یکشنبه 13 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 04:27 ق.ظ

« سواد » نامه

من را نوشتم ...
انطور که یادم دادی ...
اما بد خط ...

تو را میخوانم ...
تو را ...
جوابی نمی شنوم ...
شاید سوادت را نمیدانم ...

پ.ن : شاید هزیان میگویم ...


یه چیزی بگم : صبح تا شب دوست دارم بمیرم ٬ اما میخواهم شبها تا صبح زنده باشم ...

شنبه 12 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 01:29 ق.ظ

...

خدابا ...
خدایا ...
خدایا ...

گفتند در مستی صدایم را نمیشنوی !!!
شاید هم میشنوی !
اما جواب نمی دهی !!

چه کنم ؟! من همیشه مستم !

...

خدابا ...
خدایا ...
خدایا ...

گفتی وقتی کسی صدایت را نمی شنود
تو را صدا زنم ...

اکنون تو هم صدایم را نمی شنوی 
چه کسی را صدا زنم ؟! 

...

خدابا ...
خدایا ...
خدایا ...

« عزیزم » را میخواهم ...

پ.ن : رفتن « عزیز » تو شرطمون نبود ! :(


یه چیزی بگم : نمیتونم بگم ... چون اعتبارم تمومه !!

صبح نوشت :
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
...

چهارشنبه 9 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 04:08 ب.ظ

« ‌یاد » نامه


(جشن شب چله چلچراغ ۸۵)

به یاد زنده یاد قیصر امین پور

اما
با این همه
تقصیر من نبود
                    
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
 
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
 
از خوبی تو بود
               که من
                        بد شدم
!

پ.ن : مرگ ... یعنی آخرین پی نوشت ...


یه چیزی بگم : دلم ٬ شانه هایت را میخواهد ٬ برای ...

 

شنبه 5 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 04:11 ب.ظ

« خانمها » نامه

نگاهم ... دلم ... فکرم ...

تو را میخواند ...
تو را میخواهد ...
اما ...
نگاهت ، دلت ، فکرت از آن هیچکس نیست !

پ.ن : خیلی سخته احساس دو نفر مثه هم نباشه ... با اینکه اینو میدونم ولی دوستت دارم !


اندر احوالات خودشکوفایی نسوان در این مللک همین قدر کافی است که بدانین در خطوطBRT (آزادی٬تهرانپارس) چندین خانوم بعنوان راننده اتوبوس با گواهینامه پایه یک در حال رانندگی هستند ... و جدیدترین اتوبوسهای شرکت واحد هم در اختیار انان است... تو خود بخوان حدیث مفصل از این مبحث !!! و از آنجا که آینده نگری کار ماست ! ( نه کار کشک ) ... لذا بر آن شدیم مناصب و وزاراتی برای این جمعیت پیشنهاد کنیم :

1- ریاست صدا و سیما : هستی غلط میکنه بره سراغ فتوحی ! یا شایدم فتوحی غلط میکنه بره سراغ هستی !!
۲- ریس سازمان امور زندانها : هیچی نمیگم !! مطمئنم فیلم زندان زنان را دیدید !
۳- ریاست فدارسیون فوتبال : استادیوم برای اقایون ممنوع میشه ! استفاده از کبریتی و دینامیت و نارنجک کاملا محدود شده و برای ابراز هیجان میتوانن از جیغ استفاده کنند ! ( تصور کنید تو استادیوم ۱۰۰هزارنفری آزادی یه دفعه همه با هم جیغ بزنن )
۴- ریاست سازمان تربیت بدنی : ورزشهایی مانند کهنه شویی و آشپزی به رشته های باستانی اضافه میشود !
۵- ریاست شرکت واحد : اقایون میرن ته اتوبوس ! خانومها هم با مانتو و چادر میتونن بدون بلیط سوار اتوبوس بشوند !
۶- ریاست اموزش و پرورش : تصمیم کبری از کتابها حذف میشه و بجای کبری ٬ حسن تصمیم میگیره ! دهقان فداکار هم توسط قطار له میشه و زنش میاد قطار را نجات میده !
۷- رئیس دادگستری : کی گفته شهادت زن نصفه حساب میشه ! حق طلاق هم به زن داده میشه !
۸- ریس مجلس : طرح دو فوریتی استفاده از صندوق ذخیره ارزی برای پرداخت به خانمهای بالای ۳سال ... طرح سه فوریتی مالیات بر ازدواج بر اساس میزان مهریه برای مصرف خانمهای طلاق !
۹- رئیس جمهوری : لایحه پرداخت ماهیانه ۵۰۰هزارتومن از صندوق ذخیره به خانمهایی که معدل سنی انها در هر روز از ۱۵ بیشتر و از ۳۰ کمتر است ( این چه لایحه ای هست معلوم نیست ! اول طرح میکنیم بعد از تصویب میبینیم چی گفتیم ) .. لایحه ایجاد سهیمه ۸۰درصدی در استخدام ادارات و همچنین سهمیه دانشگاهی !!!
۱۰ - ... : ... (چیه !!! اگه فکر کردین چیزی گفتم ! عمرا!!! )

بدون شرح : در کنفرانس مدیریت زنجیره تامین و سیستمهای اطلاعاتی خانمی از سوئد با گرایشی کاملا فمینیستی گفت در کشورشان اداراتی که مدیرشون خانم هستند ۱۵ درصد بازدهی بیشتری از شرکتهایی که مدیرشون مرد هستند را دار میباشد ! ذر این هنگام یکی گفت : اگه واقعا همینه که شما میگی ٬ باید به مرد بودن مردهاتون شک کرد !!!!

پ.ن : هرگونه غرض و مرض در نوشتن این پست شدیدا تکذیب میشود ! ولی شما خودتون تصور کنید ...

1 2 >>