X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 05:28 ق.ظ

« بدون عنوان » نامه

دیشب در کنارم بودی ...
چه صفایی داشت ...
من بودم و تو بودی و باران ...
او نبود ...
نگاهم کردی ...
دستم را گرفتی ...
خندیدی ...
احساست را نشان دادی...
در اغوشت گرفتی ...
و من تو را بوسیدم ...

و تا سحر باران آمد ...
باران آمد ...
و باز هم در سحر تو رفتی ...
باران تمام شد ...
و من اشک ریختم ...
اشک ریختم ...

آخرین شب و سحر ماه مبارک هم گذشت ... خوشبحالتون ... برای آرامش من دعا کنید ... برای آمرزش و ارامش تو دعاکنید ... برای آمرزش او هم دعا کنید ...

پ.ن : تا حالا شده کنارش باشی و دلتنگش باشی ... پس معلومه هنوز آدم نشدم !


پس نوشت :

باور کن
دلگیر نیستم از تو
دلی که گیر باشد
دلگیر نمیشود که!
میشود ؟

تو باور کن ...

حتی اگر دل من باور نمیکند
این فقط « دلتنگی » است
و « دلتنگی » حق دل ! :(