چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 15 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:38 ق.ظ

« امشب » نامه۲

( حذف شد )

پ.ن :دیدی بالاخره یه روزی شد که جوابم را ندادی ...


امشب پیش فرشته ها بودم ...
جزو خاطره انگیزترین شب های زندگیم بود ...
یه مهمونی عمومی تو سالن اصلی ( مهر ) خانه سالمندان کهریزک ... از ساعت ۴ طی یک حرکت عمومی ٬ تو همه بخش ها اعلام شد و دوستان و اقوام یکی یکی همه سالمندان و معلولان به سالن همراهی کردند ... جالب بود همه به همراه یک ویلچر ... حدود ۴۰۰نفر اومده بودند ... دست « مهدی » درد نکنه سنگ تموم گذاشته بود  ... سفره افطاری که هفته قبلش خونشون دعوت بودیم به این رنگینی نبود ... سفره افطار با پنیر سبزی و خرما و زولبیا و شل زرد چیده شده بود ... افطار حلیم با شیر یا چایی !!! بعد از برنامه مداحی هم شام ٬ چلوکباب مخصوص هانی ! و بعد از انهم میوه (‌سیب ٬ موز ٬ انگور ٬ خیار ٬ هلو ) ... فکر نمیکردم اینطور مهدی سنگ تموم بذاره !! خسته نباشه ...

مراسم قشنگی بود ...

وقتی از فاطمه جدا شدم بهش گفتم دعام کن ... دعای دوهفته پیشش را تکرار کرد ... « الهی اونی که دوست داری ٬ بهش برسی »... وقتی میگفت اشک تو چشماش جمع شده بود ... دعاش سوز خاصی داشت ... همه فهمیدن ولی من میدونستم این اشک بخاطر چیه ...

بهش گفتم : « برای او دعا کن که بدون تو خوشبخت شود »

پ.ن۱ :‌ خیلی دوست داشتم تو هم میومدی ولی ...
پ.ن۲ : احساس خیلی خوبی دارم ... توپ ...

پس نوشت : باروووووووووووووووووووووووووووووون ... بالاخره بعد از دوماه بارون اومد ... باز دلم ...