چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 04:02 ق.ظ

« گریه » نامه

امشب شب آخر بود !! خوشبحالتون که قدرش را دونستین ... حتی تو که تنهایی در اتاقت با او خلوت کرده ای ... در دعاهایتان من ، تو ، او را فراموش نکنین ...

...

دلم هوس نجف و صحن ایوون طلای اونجا را کرده ... دلم میخواد برم اونجا و خوذم را خالی کنم ... همه چی از همونجا شروع شد ... اونجا بود که چشمانت را دیدم و گرفتارت شدم ... اونجا بود که بهم گفتی توکل کن ... اونجا بود که بهم گفتی بسم اله ...

میخوام بیام بگم تنهام نذار ... میخوام بگم دارم کم میارم ... اره کم اوردم ... میخوام برم و بگم کمکم کنه تا توکلم را از دست ندم ... میخوام بگم کمکم کنه تصمیم اشتباه نگیرم ...

( حذف شد )
:((((
:((

پ.ن۱ : delivered !!!!
پ.ن۲ : دوست دارم دوباره کنار هم گریه کنیم ... نه نمیخوام دیگه گریه ات را ببینم ... پس بذار در کنار تو گریه کنم !!!
پ.ن۳ : فریاد بی جواب ...