X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 29 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 06:51 ق.ظ

« باران » نامه

...

باران ...

تو را در زیر بارش باران صدا میزنم ...

...

تو را به باران قسم می دهم ...

...

پ.ن : دیشب خواب خیلی بدی دیدم ... :( ...

پنج‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 06:47 ب.ظ

« حسادت » نامه

حسادت میکنم به او که در ذهن توست
حسادت میکنم به او که اغوشت برای اوست
حسادت میکنم به او که در چشم توست
حسادت میکنم به او که دست در دست تو دارد
حسادت میکنم به او که در کنار توست
حسادت میکنم به او که لبخندت برای اوست
حسادت میکنم به او که اغوشش بوی تو دارد

حسادت میکنم به من
که همواره یاد تو را در ذهن دارد
که همواره نام تو را صدا میزند
حسادت میکنم به من
...

چند وقته خیلی حسود شدم ... اولش یجورایی با شوخی و کل کل شروع شد ، ولی الان احساس میکنم بدجوری داره منو خرد میکنه ...

چند روز پیش مدیرم از من خواست که یسری تحلیل ها در مورد واگذاری مدیریت یکی از انبارهامون به شخص خاصی انجام بدم و نظرم را اعلام کنم ... با اینکه روند انجام این پروسه به نفع شرکت بود ولی نمیدونم چرا ته دلم راضی نمیشد مدیریت انباربه این شخص داده بشه ، جالب اینه که اصلا این واگذاری مسئولیت هیچ ربطی به من نداشته ولی از اینکه جایگاه این شخص تغییر میکنه راضی نبودم ... اینجا بود که زنگ خطر برام بصدا دراومد ...

حسادت انواع مختلفی داره :
- ادم حسود میگه چون من ندارم ، بقیه هم نباید داشته باشند و در این مسیر هم قدم برمیداره ( این بدترین نوع حسادته )
- ادم حسود میگه چرا بقیه داشته باشند من نداشته باشم سعی میکنه اون چیزی که بقیه دارند از دستشون در بیاره ...
- نوع خوبش هم همون غبطه است ...

خدا را شکر جزو قسمت اول نیستم ولی باید با این احساس مقابله کنم ... این حالت داره شدید میشه و میدونم اولین نفری هم که ضرر میکنه خودمم ...


تپلی قل قلی داره نگام میکنه ...
بهش میگم تا حالا شده پیتزا را سس بزنی و گریه ات بگیره ...
میخنده ...
بهش میگم تا حالا شده پفک بخوری و بغض گلوت را بگیره ...
ابرو بالا میندازه ...
بهش میگم تا حالا شده ماه تو آسمون را نگاه کنی و اشک رو چشمات جمع بشه ...
بهش میگم تا حالا شده هر روز صبح به اسمون نگاه کنی و منتظر بارون باشی ...
بهش میگم دوست دارم مثه یه بچه که بهونه دلتنگی میگیره ، گریه کنم ...
بهش میگم 5شنبه ها همیشه منتظر اینم که بوی اون را احساس کنم ...
بهش میگم هیچ چیزی سخت تر از دلتگی نیست ...
بهم گفت : خوب میشی ، مطمئنم « خوب » میشی !

پ.ن۱ : یادم رفت از پوتین و اجلاس خزر بنویسم ... باشه واسه بعد ... فعلا به پوتین حسادت میکنم که احمدی نژاد را زیارت کرده ...
پ.ن۲ : ببینید یه خصوصیت باید چقدر ضایع باشه که یه پست را به اون اختصاص دادم ...
پ.ن۳ : دست از طلب ندارم تا کام دل براید ... شما هم دعا کنید « خوب » بشم !

دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 01:23 ب.ظ

« من و تو » نامه ۱

 

من ...
صبح و شب ...
فریاد میزنم ...
صدایت میزنم ...
سلامت میکنم ...

امیدوارم ٬ شاید ...

تو ...
شبی یا روزی ...
جوابم دهی ...

پ.ن : بی پ.ن !

 

جمعه 20 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 05:28 ق.ظ

« بدون عنوان » نامه

دیشب در کنارم بودی ...
چه صفایی داشت ...
من بودم و تو بودی و باران ...
او نبود ...
نگاهم کردی ...
دستم را گرفتی ...
خندیدی ...
احساست را نشان دادی...
در اغوشت گرفتی ...
و من تو را بوسیدم ...

و تا سحر باران آمد ...
باران آمد ...
و باز هم در سحر تو رفتی ...
باران تمام شد ...
و من اشک ریختم ...
اشک ریختم ...

آخرین شب و سحر ماه مبارک هم گذشت ... خوشبحالتون ... برای آرامش من دعا کنید ... برای آمرزش و ارامش تو دعاکنید ... برای آمرزش او هم دعا کنید ...

پ.ن : تا حالا شده کنارش باشی و دلتنگش باشی ... پس معلومه هنوز آدم نشدم !


پس نوشت :

باور کن
دلگیر نیستم از تو
دلی که گیر باشد
دلگیر نمیشود که!
میشود ؟

تو باور کن ...

حتی اگر دل من باور نمیکند
این فقط « دلتنگی » است
و « دلتنگی » حق دل ! :(

پنج‌شنبه 19 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 04:05 ب.ظ

« انتظار » نامه

هیچ چیز سخت از انتظار نیست ...

انتظار یک بوسه ...
انتظار یک آغوش ...
انتظار یک احساس ...
انتظار یک جواب ...
انتظار یک دست ...
انتظار یک نگاه ...
انتظار یک توجه ...

...

انتظار یک باران ...

پ.ن : برای من « باران » شروع یک « انتظار » است ...

( ساعت ۱۶ )

دوشنبه 16 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:18 ق.ظ

« وقت اضافه » نامه

- بارون را دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره ...

پ.ن : اگه میخوایی فراموشت کنم باید از بارون متنفر بشم ...


دوست ندارم بازنده باشم ... حتی تو زندگی ...

 امشب بازی سپاهان و استقلال بود ... داور ۴دقیقه وقت اضافه گرفت ٬ سپاهان در دقیقه ۵ وقت اضافه گل پیروزی را زد ...

پ.ن : گفتی وقت تمومه ٬ فقط کافیه بهم وقت اضافه بدی ... ولی انگار ...

یکشنبه 15 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:38 ق.ظ

« امشب » نامه۲

( حذف شد )

پ.ن :دیدی بالاخره یه روزی شد که جوابم را ندادی ...


امشب پیش فرشته ها بودم ...
جزو خاطره انگیزترین شب های زندگیم بود ...
یه مهمونی عمومی تو سالن اصلی ( مهر ) خانه سالمندان کهریزک ... از ساعت ۴ طی یک حرکت عمومی ٬ تو همه بخش ها اعلام شد و دوستان و اقوام یکی یکی همه سالمندان و معلولان به سالن همراهی کردند ... جالب بود همه به همراه یک ویلچر ... حدود ۴۰۰نفر اومده بودند ... دست « مهدی » درد نکنه سنگ تموم گذاشته بود  ... سفره افطاری که هفته قبلش خونشون دعوت بودیم به این رنگینی نبود ... سفره افطار با پنیر سبزی و خرما و زولبیا و شل زرد چیده شده بود ... افطار حلیم با شیر یا چایی !!! بعد از برنامه مداحی هم شام ٬ چلوکباب مخصوص هانی ! و بعد از انهم میوه (‌سیب ٬ موز ٬ انگور ٬ خیار ٬ هلو ) ... فکر نمیکردم اینطور مهدی سنگ تموم بذاره !! خسته نباشه ...

مراسم قشنگی بود ...

وقتی از فاطمه جدا شدم بهش گفتم دعام کن ... دعای دوهفته پیشش را تکرار کرد ... « الهی اونی که دوست داری ٬ بهش برسی »... وقتی میگفت اشک تو چشماش جمع شده بود ... دعاش سوز خاصی داشت ... همه فهمیدن ولی من میدونستم این اشک بخاطر چیه ...

بهش گفتم : « برای او دعا کن که بدون تو خوشبخت شود »

پ.ن۱ :‌ خیلی دوست داشتم تو هم میومدی ولی ...
پ.ن۲ : احساس خیلی خوبی دارم ... توپ ...

پس نوشت : باروووووووووووووووووووووووووووووون ... بالاخره بعد از دوماه بارون اومد ... باز دلم ...

جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 04:02 ق.ظ

« گریه » نامه

امشب شب آخر بود !! خوشبحالتون که قدرش را دونستین ... حتی تو که تنهایی در اتاقت با او خلوت کرده ای ... در دعاهایتان من ، تو ، او را فراموش نکنین ...

...

دلم هوس نجف و صحن ایوون طلای اونجا را کرده ... دلم میخواد برم اونجا و خوذم را خالی کنم ... همه چی از همونجا شروع شد ... اونجا بود که چشمانت را دیدم و گرفتارت شدم ... اونجا بود که بهم گفتی توکل کن ... اونجا بود که بهم گفتی بسم اله ...

میخوام بیام بگم تنهام نذار ... میخوام بگم دارم کم میارم ... اره کم اوردم ... میخوام برم و بگم کمکم کنه تا توکلم را از دست ندم ... میخوام بگم کمکم کنه تصمیم اشتباه نگیرم ...

( حذف شد )
:((((
:((

پ.ن۱ : delivered !!!!
پ.ن۲ : دوست دارم دوباره کنار هم گریه کنیم ... نه نمیخوام دیگه گریه ات را ببینم ... پس بذار در کنار تو گریه کنم !!!
پ.ن۳ : فریاد بی جواب ...

چهارشنبه 11 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 03:37 ق.ظ

« امشب » نامه

اگر یادتان بود

           و

                باران گرفت

                            دعایی به حال بیابان کنید ...

پ.ن : Failed

امشب ازم حلالیت خواست ... گفت که خیلی اذیتم کرده ! صدای الغوث الغوث با صدای او درهم شده بود ... بهش گفتم دعا کن من آدم بشم ... متوجه منظورم نشد !!

دوشنبه 9 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 04:04 ق.ظ

« احیا » نامه

سلامتی و ظهور آقا ، بک یا الله

سلامتی پدر و مادرم ، بمحمدٍ

خوشبختی و عاقبت بخیری خواهرم ، بعلی ٍ

... تو ، بفاطمه

... او ، بالحسن

... من ، بالحسین

شفا مریضها ، بعلی بن الحسین

مخصوصا او ، بمحمد بن علی

موفقیت (من،تو،او) در کارها و برنامه ها ، بجعفر بن محمد

عاقبت بخیری (من،تو،او) ، بموسی بن جعفر

کمکم کن ، بعلی بن موسی

کمکش کن ، بمحمد بن علی

آمرزش (من،تو،او) ، بعلی بن محمد

کم شدن حس حسادت من ، بالحسن بن علی

عدم تکرار یک اشتباه ، بالحجه القائم

پ.ن1 : خیلی دوست داشتم مثه تو، تو تنهاییم احیا میگذفتم ، میدونم حال تو بهتر از حال من بود ، میدونم بیشتر از من گریه کردی ، زنگ زدم بازم مثه همیشه نبودی ...

پ.ن2 : لیاقت یه اس ام اس باروووووون هم نداری !!!!

1 2 >>