چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:53 ب.ظ

« تلفن » نامه

بازهم زنگ تلفن ...
شب کسی تماس میگیرد ...
درباره مطالعه صحبت میکند ...
حرف هایش را خیلی خوب نمی فهمم ...
گوش میدهم ...
اجازه میدهم حرف بزند
و بعد در یک لحظه با خودم میگویم باید این مکالمه را کوتاه کنم ...
ممکن است ...
ممکن است ...
تو مثه همیشه وقت و بی وقت به من تلفن کنی تا درباره هر چیزی صحبت کنیم ...
اصلا دلم نمیخواهد که با بوق اشغال روبرو شوی...
گوشی را سریع میگذارم ...
چند ثانیه ای میگذرد تا به یاد آورم که تو ...
که تو دیگر به من تلفن نخواهی زد ...

دیشب توپولی قلقلی روبروم نشسته بود و زل زده بود به چشمام ... بهش گفتم چیه ؟! دیگه چیکار کنم ؟! دارم کم میارم ؟! دیگه دارم براش تکراری میشم ... هیچی نگفت فقط نگام کرد ... وقتی یکی نگات میکنه و هیچی نمیگه یعنی کلی حرف داره ولی نمیتونه بزنه ... دقت که کردم دیدم با گوشش داره یه طرفی را نشون میده ... نگاه کردم  ... اولین شاخه گل رزی بود که گرفته بودم ...

 پ.ن ۱ : تو هم منو قابل ندون که تو این دلتنگیم همراهم باشی ... یادت باشه دعوتم نکردی ... میدونم اونقدر نامردم که همیشه وقت دلتنگیم پیشت بودم ولی هیچ وقت دست رد به سینه ام نمیزدی ... اقا رضا ... دلم برای خنده هاش تنگ شده ...
پ.ن ۲ : درد ٬ وحشت ٬ سینه ٬ تنهایی ٬ تو ٬ دل ٬ ارامش٬ رفت ٬ من !!!!!!!
پ.ن ۳ : دو روز تنهای تنهام ... میخوام تو تنهاییم مست بشم ... مست ... مست ...