X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 11:34 ب.ظ

« زیارت » نامه

دیشب من بودم و تو بودی و او ...
در حضور او قسم یاد کردم که دوستت دارم ...
بی بهانه ...
بوسه ای دادی ...
شیرین تر از همیشه ...
او دید و گواه داد ...
به زلالیت ای حس ...
به پاکی این عشق ...

اما ...

من ترسیدم ...
او مرا را دلداری داد ...
گفت : کسانی که به من اعتماد کنند زیان نخواهند دید ...
بیا اعتماد کنیم ...

پ.ن1 : ممنون از وقت اضافه ات !!


به داشتن خیلی از دوستام افتخار میکنم ... به احساس و دیدی که طرف مقابل بهت داره ...

بعضی وقتها که حرم میرفت بهم زنگ میزد یا برام sms میفرستاد ... دیشب تو حرم دیدمش ... بهم گفت تو این مدت آشناییمون هروقت که حرم رفته به یاد من بوده و من را دعا کرده ... دیشب هم تا صبح حرم بود ... بهم گفت: دیدی بالاخره امام رضا طلبیدت ، بهت گفته بودم تند نرو ، تو را تو این ماه میخواستت ...
...

شب جمعه ، ماه رمضون ، حرم امام رضا ، دل غمگین ...
ای کاش میشد شب را طولانی ترش کرد ...
ای کاش ، یه امشب بازی ستاره ها و ماه به وقت اضافه میکشید ...
صبح شد این یعنی سوت پایان ...
برنده کیست ؟ ماه یا ستاره !؟

...

وقتی هواپیما نشست یه اس ام اس برام اومد « سفر به سلامت ، انشاءاله سری بعد خوش و شاد بیایی » ...

پ.ن ۱ : الهم لا یجعله اخر العهد من زیارتی ...
پ.ن 2 : (حذف شد)
پ.ن ۳ : دوستان ِ من « برای او دعا کنید » ...

چهارشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 11:42 ب.ظ

« فال » نامه

چشمات را ببند ... دستت را بده به من ...نترس ...
یه بار هم که شده اعتماد کن ...
میخوام ببرمت به جایی که مدتها بود به کسی اجازه نداده بودم وارد بشه ...
یه تابلو زده بودم ورود ممنوع !

نمیخواد نیت کنی ... من خودم برات نیت دارم ...
بستی ؟!
میخوام فال حافظ ی که برات گرفته بودم باز کنم ...

صلاح کار کجا و من خراب کجا        ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا
...

توضیح جالبی برای این غزل نوشته بعدا برات میخونم ...

پ.ن : میدونی من کی مرحوم میشم ؟!! وقتی تو نباشی یا وقتی د.وس.ت.م نداشته باشی ! حالا که هستی پس زنده ام !


برایت دعا خواهم کرد
انچه تو خواهی شود
حتی اگر
آنچه من خواهم نشود

آیا تو برای او دعا خواهی کرد ؟

پ.ن : ساعت ۱۱:۴۰ ... :( ...

دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 11:44 ب.ظ

« وقت تمام » نامه

ساعت ۱۱:۴۰ ...

وقت تمام ...

بهانه تمام ...

اما تو و من مانده ایم ...

در دعاهایم  ...

شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:58 ق.ظ

« اشک و لبخند » نامه

صدای ربنا نشون میده که وقت افطار نزدیکه ... روبروی هم نشسته بودیم و چیزی نمی گفتیم ... صدای اذان بلند شد ... دستامون را بهم دادیم و دعا کردیم ... نمیدونم چی گفتی و نمیدونی چی گفتم ... ولی یادته دو نفرمون اشک ریختیم ... با همون اشک به هم لبخند زدیم ...

دلم افطار میخواد در کنار تو و دست در دست تو ...

پ.ن : سئوال : میدونی تنها دعای این روزهام بعد سلامتی پدر و مادرم چیه ؟!
۱ ) دیدن تو ...
۲ ) بودن تو ...
۳ ) انتخاب شدن من ...
۴ ) بودن من ...
۵ ) گرفتن دستان تو ...
۶ )  Late نبودن من !!!
۷ ) هیچکدام ...
۸ ) همه موارد ۱ تا ۷ 

جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 01:27 ق.ظ

« فقدان » نامه

آدمی به محبوبش چیزهای زیادی می‌بخشد...
کلام ٬ آرامش ٬ لذت ...
او بهترین آنها را به من بخشید ...
فقدان ...
محال است بتوانم از او بگذرم ...

پ.ن : سوال به سبک نرگس :

من این وقت شب اینجا چیکار میکنم ؟
الف ) بی خوابم !
ب ) بی کارم !
ج ) گشنمه !
د ) بنزین میخوام !
ه ) اومدم تو رو ببینم !!
و ) تو کف امروزم !!!!!!!
ز ) کتاب میخونم ؟!!!!!
ح ) بازم بهت حسودیم شد!

چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:14 ب.ظ

« بنزین » نامه

آنکـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا می کرد
کـــــــاش بنزین مرا نیـــــز مهیّــــــــــا می کرد
پمپ بنزین و صف و کارت و منِ پیت به دست
کــــــاش می آمد و از دور تماشا می کرد

بدلیل درخواستهای فراوان و ایمیلهای زیاد در خصوص ارائه مطلبی بس ادبی در مورد بنزین و ازونجا که لازم بود تغییراتی در حال و هوای اینجا ایجاد کنم . دیگه از در مورد « دلم تنگه ! » و « دوست دارم » ننویسم ... برآن شدم مطلب بس ادبی ( با « بس » قبلی فرق داره ) ارائه کنم ...

دلم برات تنگ شده بنزین !
دوست دارم تو را بدون سهمیه بندی بدست بیاورم !

تو رو خدا !!
بنزین نگاهت را برای قلبم سهمیه بندی نکن !!

ای ... ای بنزین !
ببین که از دوری تو من دوباره معتاد شدم !!!!

بنزین ...

دیروز در مسیر راهت بودم !!
گفته بودند اونجا قراره پمپ بنزین بزنن و بدون سهمیه بندی بهم بنزین بدن !
ولی نخواستم تو سهمیه بندی تو دخالت کرده باشم ...
و مسیرم را عوض کردم !!
به یه پمپ بنزین قدیمی رسیدم ...
خودت خوب میدونی کجاست ...
همونجا که هروقت بنزینم تموم میشد اونجا بدون کارت بهم بنزین میدادی !
ولی این دفعه حتما باید کارت نشون میدادم ...
هرچی گریه کردم ... هیشکی بهم بنزین نداد ...
گفتم شاید بارون بیاد یکم بارون بجا بنزین ببریم دریغ از یه قطره ...

میدونی از کی بارون نیومده !!!!!!

کجایی بنزین ؟؟؟ ...
میگن اگر بری سفر بهت سهمیه بنزین اضافه میدن ...
تو رفتی سفر ولی کارت سوخت منو هم با خودت بردی که دنبالت نیام !!!
(الهی هرکی اون کارت سوخت منو استفاده کنه ، کوفتش بشه !!! )

ولی ... اگه فکر کردی...
خیال کردی؟!!!

بنزین ِتو ... بنزین او ...
« تو » و « او » هستی ولی « من » نیستی ...

ولی من تو را « آزاد » میخوام ...
« آزاد ِ آزاد » حتی اگه لیتری خداتومن !

کنار خیابان خواهم ایستاد ...
با صدای آهسته فریاد خواهم زد !
میخواهمت آزاد ِ آزاد ...

پ.ن : آآآآآآآآآآآآآآآآآخ ... چرا میزنین !! غلط کردم ... چیکار کنم خوب ؟! فکر نمیکردم تا آخرش را بخونین ... نه حالا جدی جدی تا اخرش را خوندین ؟!! چه حوصله ای ...


موقع اذان بود ... اکثر بچه های سرویس روزه بودند ... به راننده گفتم روبروی یه سوپری نگه داره ... وقتی برگشتم تو ماشین همه زدند زیر خنده !! یه بغل پفک چرخی چیتوز !! همه میخندندید ... میدونم تو هم داری میخندی ...

پ.ن۱ : تو این ماه مبارک میون همه دعاهاتون یه جای کوچولو هم به من بدین ...
پ.ن۲ : با صدای آهسته فریاد خواهم زد ...
پ.ن۳ : هدرک تدرس تسد یاوه ملد ...

 

سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 01:17 ق.ظ

« من ٬ تو ٬ او » نامه

 برای او :

انگار به سفر خارج از کشور رفته ای و هیچ نشانه ای از خودت به جا نگذاشته ای ...
ولی برایم نامه می نویسی ...
و چون نه جوهر داری و نه کاغذ ، تو برای نوشتن از هرچیزی استفاده میکنی ...
از عطر گلهای مورد علاقه ات ، زنبق ، میخک ، مریم ...
از عطر کاترین که هنوز هم برایم بوی اغوش تو دارد ...
از نور خورشید ...
از باران ...
از برف ...
از خیابان ...
از کوچه باغها ...
از شهریور ...
از زندگی ...
از همه چی استفاده میکنی تا برایم بنویسی ...
من زبان خواندنش را میدانم ؟!!! ...

پ.ن او :‌ او هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشت ...
او با تمام وجود کسانی را که با انها آشنا بود دوست بود...
پس منهم دوستش دارم  ...

برای تو :

میخواهم با انچه تحمل دیدنش را ندارم مواجه شوم ...
من منتظر بازگشت تو هستم ... منتظر چه چیز دیگری میتوانم باشم ...
من به آن چه امید بستنی نیست ، امیدوارم ...
به چه چیز دیگری میتوانم امید ببندم ...
به چه چیز دیگری میتوانم فکر کنم ...

پ.ن تو : من ادمم ؟!!! مگر « دوست داشتن » نشانه ادمیت نباشد ؟!!

برای من :

کجا بودی ؟!! ...
در دعاهایم همواره نام توست ...
در اسمان تیره هر شب به یادت میخوابم ...
شاید در خواب تو را از آن خود کنم ...
شاید در خواب بوسه ای دیگر برگیرم ...
شاید در خواب تو در کنار من باشی ...
مرگ تو برایم یک محدودیت است ...
نمیتوانم باور کنم ...
دلم برای خنده ات تنگ شده ...

پ.ن من : آدم شو ؟!!!!!!!!!


در فقدان یا میتوان پوسید یا میتوان به اوج زندگی دست یافت ...

پ.ن1 : « من » ، « تو » ، « او » !!! کیستم !؟ کیستی ؟! کیست ؟! کجایم ؟! کجایی ؟! کجاست ؟!! می آیم ؟ می آیی ؟ می آید ؟
پ.ن2 : 157766400... میدانی چیست ؟! بشمار !! مطمئنم میدانی !!!!
پ.ن3 :وقتی میگن در مورد « بنزین » بنویسی ... بایدچیکار کنی؟! ... باید بگی چشم ! مطلب بعدیم در مورد بنزینه !!!!
پ.ن4 : بگذار همیشه با صدای آهسته فریاد بزنم ...
پ.ن5 :  بیستم شهریور گرامی باد !!!!
پ.ن۶ : برام دعا کنید ...

شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:16 ب.ظ

« رها » نامه

برای تو که نمی خوانی :

تو هیچ وقت به من تعلق نداشتی
تو هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشتی
تو با تمام وجودت کسانی را که با انها آشنا بودی دوست میداشتی
تو هیچ گاه در این عشق ، آزادی درخشانت را از دست ندادی ...
دوستت دارم رها و آزاد
دوستت دارم با صدای آهسته

پ.ن : در فقدان یا میتوان پوسید یا می توان به اوج رسید ! (کریستین بوبن )


خیلی دارم سعی میکنم که مثه قبل بنویسم ... ولی این مخ تعطیل !!!!نه دستم به نوشتن میره نه مغزم برای همراهی ... ولی باید بتونم ...

پ.ن : دوست ٬ لایق ٬ من ٬ تنهایی ٬نوازش ٬گل ٬ همراه ... برات ؛)

پس نوشت : هر وقت فکر میکردم نمی خونی ٬ خوندی ! هر وقت فکر میکردم نمی شنوی ٬ شنیدی ! هر وقت فکر میکردم نیستی ٬ بودی ! هر وقت فکر میکردم نمی ایی ٬ اومدی ! حتی اگر ساعت ۲ نیمه شب باشه !!

چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:34 ق.ظ

« مست » نامه ۲

برای آنکه (حتی شده  کمی )زندگی کرد دو تولد لازم است
تولد جسم و سپس تولد روح
هردو تولد مانند کنده شدن هستند
تولد اول بدن را به این دنیا می افکند
تولد دوم روح را به آسمان می فرستد
تولد دوم من زمانی بود که تورا دیدم!

دیشب مست در آغوشت بودم ... گفتم و شنیدی ... بوسیدی و بوسیدم ... گفتی و شنیدم ... برایت خواندم از آرزوهایم ... برایت گفتم از فرصتی که بهم دادی و من از دست دادم ... برایت گفتم از حسادت هایم ... فقط ... خدایا ! دلم برای خنده هاش تنگ شده ...

پ.ن۱ : راست میگی « عرضه لذت بردن از لحظه هام را ندارم !! »
پ.ن۲ : سرخ ٬ آبی ٬ محال ٬ نیلی ٬ جرم ٬ جدا ٬ سیاه ٬ نارنجی
پ.ن۳ : یادت باشه قول دادی ... قول تو مثه قول من نباشه ها !!!
پ.ن۴ : خوب خوبم ! تووووووووووووووووپ ! اما دلتنگ !
پ.ن۵ : برام دعا کنید !
پ.ن۶ : جنبه هم خوبه ها ! دو خط متن نوشتم و این همه پی نوشت !

دوشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 10:53 ب.ظ

« تلفن » نامه

بازهم زنگ تلفن ...
شب کسی تماس میگیرد ...
درباره مطالعه صحبت میکند ...
حرف هایش را خیلی خوب نمی فهمم ...
گوش میدهم ...
اجازه میدهم حرف بزند
و بعد در یک لحظه با خودم میگویم باید این مکالمه را کوتاه کنم ...
ممکن است ...
ممکن است ...
تو مثه همیشه وقت و بی وقت به من تلفن کنی تا درباره هر چیزی صحبت کنیم ...
اصلا دلم نمیخواهد که با بوق اشغال روبرو شوی...
گوشی را سریع میگذارم ...
چند ثانیه ای میگذرد تا به یاد آورم که تو ...
که تو دیگر به من تلفن نخواهی زد ...

دیشب توپولی قلقلی روبروم نشسته بود و زل زده بود به چشمام ... بهش گفتم چیه ؟! دیگه چیکار کنم ؟! دارم کم میارم ؟! دیگه دارم براش تکراری میشم ... هیچی نگفت فقط نگام کرد ... وقتی یکی نگات میکنه و هیچی نمیگه یعنی کلی حرف داره ولی نمیتونه بزنه ... دقت که کردم دیدم با گوشش داره یه طرفی را نشون میده ... نگاه کردم  ... اولین شاخه گل رزی بود که گرفته بودم ...

 پ.ن ۱ : تو هم منو قابل ندون که تو این دلتنگیم همراهم باشی ... یادت باشه دعوتم نکردی ... میدونم اونقدر نامردم که همیشه وقت دلتنگیم پیشت بودم ولی هیچ وقت دست رد به سینه ام نمیزدی ... اقا رضا ... دلم برای خنده هاش تنگ شده ...
پ.ن ۲ : درد ٬ وحشت ٬ سینه ٬ تنهایی ٬ تو ٬ دل ٬ ارامش٬ رفت ٬ من !!!!!!!
پ.ن ۳ : دو روز تنهای تنهام ... میخوام تو تنهاییم مست بشم ... مست ... مست ...

1 2 >>