چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 29 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 05:59 ب.ظ

« خودم » نامه

دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
گر از قفس گریزم
کجا روم کجا من
کجا روم که راهی
به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم
به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل
نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
زمن هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
ز بودنم چه افزود
نبودنم چه کاهد
که گویدم به پاسخ
که زنده ام چرا من
ستاره ها نهفتم
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من

از دست « خودم » شاکی ام ...

چرا ؟!!!

چون وقتی یه چیزی را دوست داشته باشه ٬ تمام سعی اش را میکنشه بدستش بیاره ... تا اینجاش خوبه !

اما ..

اما ...

اگه نتونه بدستش بیاره ... دیگه جرات مواجه شدن باهاش را نداره ! دنبال راهی میگرده که دیگه باهاش روبرو نشه ... بقول معروف صورت مساله را پاک میکنه ...
همه ء اینها تقصیر  «خودم » است که از اولش دید و دلش خواست ٬ بقول بابا طاهر :

زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش زپولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

پ.ن: خدایا دوستی میخواهم با من گریه کند ! دوستی را که با من بخدند را خود خواهم یافت !