X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 04:11 ب.ظ

« می مانم » نامه

گفتم میروم !
گفت میمانم
گفتم بیا !
گفت میمانم
گفتم می میرم !
گفت میمانم
گفتم نامردی !
گفت میمانم
گفتم خیلی بدی !
گفت شد ۳۲بار !

حافظ بهت گفت : شب وصل است و طی شد نامه هجر ...
حافظ بهم گفت : دست از طلب ندارم تا کام من برآید ...

اما تو چی گفتی ؟!!!!!!!

پ.ن: ای کاش من هم عروسک بودم ! وقتی میجنگیدم نمی مردم ! (برگرفته از وبلاگ دختر اردیبهشتی)


بعضی وقتها تو حکمت کارای خدا میمونم !
تو یه راهی هلت میده ! بهت میگه برو ...ولی آخرش نتیجه دلخواهت را نمیگیری ! میخوری زمین بدجور ... از زمین زمان شاکی میشی ! به عالم و آدم بدوبیراه میگی ... هرچی فکر میکنی حکمتش را متوجه نمیشی !
باهاش قهر میکنی... ولی میبینی یه راه دیگه جلو پات میذاره ... این دفعه دو دلی ... نمیدونی چیکار کنی ؟! ازش میپرسی ؟! بهت میگه «برو» ؟! ازش میپرسی مطمئنی ؟ بهت میگه « اونهایی که در کارشان به من توکل کنند ٬ زیان نمیکنند » !! 

من هم با یاد و توکل به اون شروع کردم  ...

ولی ...

پ.ن: خدایا کمکم کن !!