چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1386 ساعت 11:52 ب.ظ

« count down » نامه

وقتی که حرف از رفتن و سفر زدی ، بغض کردی و دستانم در دستانت فشردی !
قول نمیدهم که با تو همسفر شوم ولی قول میدهم که همیشه با تو باشم !!!!!
...
امشب سراغت را نگرفتم ببینم تو سراغی ازم میگیری یا نه ؟!!
گفتم هرشب برات فال حافظ میگیرم !پس چشمات راببند و نیت کن ...
ای حافظ شیرازی تو اگاه به هر رازی ...

هرچند پیر و خسته دل  و ناتوان شدم ...هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکرخدا که هرچه طلب کردم از خدا ...برمنتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بردولت بخور که من ...درسایه تو بلبل باغ جهان شدم
...
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من بعفو گناهت ضمان شدم

پ.ن : فقط 3روز به شروع مونده !
پس نوشت : خیلی نامرده الان بهم زنگ زد !


تا حالا زندگی کارمندی را اینطور تجربه نکرده بودم ! که مجبور باشی صبح زود از خواب بیدار بشی بعد از پیمایش کلی مسیرتوسط وسایل معلوم الحال اتوبوس ، تاکسی و مترو و تخریج (خرج کردن)1000تومن ناقابل به سر کار تشریفمان را ببریم و پاسی از شب گذشته در هیاهو سکوت شب (!!!)و همراهی حیوانات بیابانهای باصفای جاده قدیم کرج ٬ کشته و مرده به منزل رجعت کنم ! امیدوارم فقط تجربه باشه ...

پ.ن1: اونقدر خسته ام که حس نوشتن ندارم ...شانس اوردین!
پ.ن2:نمیدونم منو بکجا خواهی برد ...ولی منتظر جمعه ام ...
پ.ن3: دوماه she زمان خواست که به he جواب دهد ...
خدایا مثه همیشه کمکم کن و تنهام نذار !