چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 07:43 ب.ظ

« بیستم شهریور » نامه

آنجا که تو را دیدم سرابی بیش نبودی ...
انجا که تو را یافتم خیالی بیش نبودی ...

...بیستم شهریور اومد و گذشت ...
...


خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم ...
وقتی بهم گفت بچه دار نمیشه و مشکل از شوهرشه ! بدنم یخ کرد !
نمیدونستم چطور باید دلداریش بدم و یا چرا داره اینها را واسه من میگه ...
بهش گفتم زندگیه همینه ! معمولا طبق میل خود ادم نیست !!!!
جوابم گفت : « نمیدونم چرا زندگی من همیشه طبق میلم نیست !!!!! »


وقتی صداشو شنیدم ٬ شکم یقین شد ... واقعا بعضیها یا خودشون را به حماقت میزنن یا بقیه را احمق فرض میکنن !!! ( البته تو این اتفاق خودمون هم مقصر بودیم !! ) تازه جالبتر اینکه تو اون لحظه که مچشون باز میشه بازم شروع میکنن به ... !!!
رنگ صورتش از عصبانیت قرمز شده ٬ کتش را دراورد ... میدونستم قاطی کنه دیگه هیشکی جلو دارش نیست ٬ تو بغلم گرفتمش ... !!
گفتم کیوان بیخیال شد ... منو بزن !! اون را ولش کن !!!
اونم هم نامردی نکرد !!!
...
واسه مدتی چشام داشت سیاهی میرفت ...
...

پ.ن۱: راستی بیست و یکم تولد ابجی الی و خواهر گلش بود ... ایشالا تولد ۲۸۰ سالگیشون را جشن بگیریم ..
پ.ن۲ : میخواستم بگم ۵شنبه گذشته تو میدون فلسطین ٬ چه کسانی را دیدم ٬ بی خیال شدم ! چون بقول یکیشون فقط ۲تا همکار بودن !! (اینو واسه ثبت تو دفتر خاطره وبلاگم نوشتم وهیچ ارزش قانونی و غیر قانونی ندارد !!! الانه که کشته بشم !!!)