X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:12 ق.ظ

« میلاد » نامه

« پدر صلواتی » بالاخره اومد !

بعد از اینکه کلی هممون را نگران کرد ! کنار برج « میلاد » تو بیمارستان « میلاد » ٬ فرشته ها اقا « میلاد » ما را اوردن و ما ملغب به « خان دایی » شدیم .
اصلا اون شکلی نبود که تصور میکردم !!!! معمولا بچه های یکی دو روزه خیلی زشتن ولی این یکی جیگریه که نگو ! تو همون نگاه اول دل منو برد !! ( اوه ٬ اوه ٬ به این میگن تعصب قومی !! )

طفلک هنوز به ساعت رسمی مملکت ما عادت نداره ! الان که ساعت ۱۲نیمه شبه تازه از خواب که بیدار شده هیچ ! نمیذاره بقیه بخوابن ! تا برقها خاموش میشه هرچی زور داره تو گلوش جمع میکنه جیغ میزنه ! فکر کنم گریه بلد نباشه ! یا شایدم داره گریه میکنه ما فکر میکنیم جیغ میزنه !!

خلاصه فعلا دور دور این آقا « میلاد » ماست !

امیدوارم دایی خوبی باشم !