X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 10:01 ق.ظ

« والیبال » نامه

هنوز هم برق چشمانت
تنها چراغ امیدم است

هنوز هم سوی نگاهت
تنها نشان مسیرم است

ولی انگار مسیر را اشتباه رفته ام !!!!


دیروز جای همتون خالی بود ! استادیوم آزادی ٬ سالن والیبال !‌


کلی کلاس داره ها ٬ کاپیتان تیم ملی رفیقت باشه ها !!


موندم تو این شلوغی استادیوم اینا چطوری میتونستن بخوابن !!!


طفلک ها باورشون نمیشد که قهرمان نشن !!


با اینکه صدامون گرفته بود ولی موقع اهدا جوایز باز صدامون برگشت !!!


اینم یه عکس تکی والیبالی !!!


بدون شرح !!!

( لینک عکسها )

پ.ن ۱ : من مجوز عکاسی میخوام
پ.ن ۲ : من مجوز عکاسی میخوام
پ.ن ۳ : من مجوز عکاسی میخوام

شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 09:48 ق.ظ

« سبد » نامه

اینجا گذرگاه عشق  است ...
میعادگاه ملاقات انسان انسان با خدا ...
اینجا کهریزک است

این جمله را روی سنگ نبشته ای روی قبر زنده یاد دکتر « محمد رضا حکیم زاده » (موسس خانه سالمندان کهریزک) نوشته اند...

صله ارحام ٬ تو هر دین و آئینی تاکید فراوان شده  و روز جمعه هم بهترین فرصت اینکاره . بارها گفتم بزرگترین نعمتی که خدا بهمون لطف کرده اینه که سایه پدر و مادرمون بالای سرمونه . ولی کسانی هستند که قدر این فرشته هاشون را نمیدونن و ...
شاید قصه اون زن و شوهری که میخواستن مادرشوهرشون را توی « سبد » ی قرار بدن و به بیابون ببرن را شنیده باشیم که تو لحظه آخر پسر بچشون میگه : « بابایی ! اگه میشه موقع برگشت « سبد » را بیارین چون این « سبد »  واسه اینده ام لازم میشه !!!!!! »

- وقتی داشتم اب میوه را به یکی از مادران اونجا تعارف میکردم ٬ دیدم توان حرکتی نداره ... نی را در داخل دهانش گذاشتم ٬ با چشماش زل زده بود به چشمام ... چشمانش پر اشک بود ... بدجوری برق نگاهش منو گرفته بود ... یاد مادر مادر بزرگم افتادم ! تا زمانی که زنده بود پدربزرگ و مادر بزرگم مثه پروانه دورش میگشتند ...
-وقتی عمو حسن با اون لهجه قشنگ سبزواری داشت واسمون لطیفه تعریف میکرد ٬ یاد پدربزرگ خودم افتادم که وقتی شروع میکنه به صحبت کردن همه نوه ها دورش جمع میشیم و شروع میکنیم با هاش کل کل میکنیم ...
-دم در ورودی دیدمش ٬ بهش قول داده بودم که عکسش را براش ببرم ولی یادم رفته بود ... گفتم منو به اتاقت دعوت نمیکنی ؟ منو به اتاقش  برد و با ذوق تمام برام یه سی دی از معین گذاشت و رفت تو حس خودش :
همه رفتن کسی دوروبرم نیست ...
چنین بی کس شدن در باورم نیست ...
یاد دوست جانباز خودم افتادم (پسرخاله مادرم) که امکان نداره دوستان و اقوام بذارن یه روز جمعه تو خونه بمونه ! شاید باورتون نشه که واسه بازیهای جام جهانی با همین دوستان رفت آلمان ...

خدا را شکر میکنم ... اینها همش نتیجه همون « سبد » ی است که تو خانواده ما داره اینطور استفاده میشه...
شاید کسی برای فرزندان و اقوام این فرشته ها داستان « سبد » را تعریف نکرده باشه ... یا شاید هم شنیدن ولی فکر میکنن که واسه اونها دیگه « سبد » ی وجود نداره !!!!!
(لینک عکس)

پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 07:43 ب.ظ

« بیستم شهریور » نامه

آنجا که تو را دیدم سرابی بیش نبودی ...
انجا که تو را یافتم خیالی بیش نبودی ...

...بیستم شهریور اومد و گذشت ...
...


خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم ...
وقتی بهم گفت بچه دار نمیشه و مشکل از شوهرشه ! بدنم یخ کرد !
نمیدونستم چطور باید دلداریش بدم و یا چرا داره اینها را واسه من میگه ...
بهش گفتم زندگیه همینه ! معمولا طبق میل خود ادم نیست !!!!
جوابم گفت : « نمیدونم چرا زندگی من همیشه طبق میلم نیست !!!!! »


وقتی صداشو شنیدم ٬ شکم یقین شد ... واقعا بعضیها یا خودشون را به حماقت میزنن یا بقیه را احمق فرض میکنن !!! ( البته تو این اتفاق خودمون هم مقصر بودیم !! ) تازه جالبتر اینکه تو اون لحظه که مچشون باز میشه بازم شروع میکنن به ... !!!
رنگ صورتش از عصبانیت قرمز شده ٬ کتش را دراورد ... میدونستم قاطی کنه دیگه هیشکی جلو دارش نیست ٬ تو بغلم گرفتمش ... !!
گفتم کیوان بیخیال شد ... منو بزن !! اون را ولش کن !!!
اونم هم نامردی نکرد !!!
...
واسه مدتی چشام داشت سیاهی میرفت ...
...

پ.ن۱: راستی بیست و یکم تولد ابجی الی و خواهر گلش بود ... ایشالا تولد ۲۸۰ سالگیشون را جشن بگیریم ..
پ.ن۲ : میخواستم بگم ۵شنبه گذشته تو میدون فلسطین ٬ چه کسانی را دیدم ٬ بی خیال شدم ! چون بقول یکیشون فقط ۲تا همکار بودن !! (اینو واسه ثبت تو دفتر خاطره وبلاگم نوشتم وهیچ ارزش قانونی و غیر قانونی ندارد !!! الانه که کشته بشم !!!)

شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 01:59 ق.ظ

« دات کام » نامه

هر که به دیدار تو نائل شود    یک شبه حلال مسائل شود

این روزها همه جا را چراغونی کردن ... تو هر کوچه و خیابونی که میبینی همه در تکاپو هستند ... یه جشن مذهبیه که بر خلاف بقیه جشنها اصلا نیازی به برنامه ریزی و تبلیغات نداره !! هرکی به سهم خودش تو جشن شرکت میکنه ... از گلدون گذاشتن تو کوچه ها تا برگزاری و خرجهای انچنانی ... واسه دوسه روز چهره شهر عوض میشه ... شبها شهر تو نور میدرخشه عوضش خیابونها ترافیکه شدید ! خیلی از مردم امشب تا صبح بیدارند ... بعضی ها امشب را احیا میگرن ... بعضی ها تا صبح تو خیابونها در حال گردش هستند و ...

یاد مرحوم اقاسی بخیر :

دوش مرا حال خوشی دست داد ... سینه ما را عطشی دست داد ...
نام تو بردم لبم اتش گرفت ! شعله به دامان سیاوش گرفت ...
نام تو ارام جانه من است ...
پرده بنداز برچشمه ترم .... تا توانم به رخت بنگرم !!
ای نفست یارو مدد کار ما !! کی و کجا وعده دیداره ما ...

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش !!! ؟
اقا پیر شدیم دیگه نمیخوای بیایی ؟
به خوبها سر میزنی !! اصلا همون بد !
به حق خوبات !! مگه ما بدا دل نداریم ! ؟
خواستی خاطر خواه نکنی !!!
رفتی پشت پرده !!! فقط یک نظر !!!
اقا خوبیم !بدیم!  به پات نوشته شدیم اقا  !!!

(اگه دوست داشتین میتونین دانلود کنین)


چه راحت بعضیها رو دوستی هاشون یه خط قرمز میکشن ... راحت همه چی را کنار میزنن ... « اخرین باریه که بهم زنگ میزنی ! شمارمو از رو اد لیستت پاک کن » ... « دیگه واسم مهم نیستی ! هر چی بود تموم شده ! » ... « دیگه نمیخوام ببینمت » ... « من دارم میرم یه سفر شاید دیگه نتونم ببینمت !!» ... « من خانومم اجازه نمیده با دوستان دوران مجردیم باشم » ...

خیلی های دیگه هم یواش یواش خودشون را از رو لیستتون حذف میکنن و برعکس ... اول هفته ای یه زنگ ... بعد هفته ای یه اس ام اس ... بعد ماهی یه اس ام اس ... بعد دیگه جواب اس ام اس را هم نمیدن !!!! میگن افلاین گذاشتیم بدستت نرسیده !!! یا افلاین گذاشتی به دستم نرسیده !!!

عزیزی میگفت توقع نداشته همونطوری که تو با اونها برخورد داری اونها هم با تو همین برخورد را داشته باشن !!

هفته گذشته تو جشن مجله دنیای تصویر ٬ یکی از اشنایان قدیم ( که از قضا وبلاگ نویس قدیمی هم است ) را دیدم ! به شماره اش اس ام اس زدم که مطمئن بشم خودشه ! ولی یه دفعه دیدم که دوست پسرش زنگ زد ٬ هرچی از دهنش در اومد گفت !! منم که پسره را میشناختم شروع کرد به احوالپرسی ٬ دیدم نه انگار خیلی توپش پره ! درجا شماره اش را از رو اد لیستم پاک کردم گفتم یه دوستی ۳ساله چه راحت ... شد .

یا مثلا چند هفته گذشته یکی دیگه از دوستام سر یه شوخی کوچیک ... اصلا ولش کن ... بقول مریم حیدرزاده :

این روزا کارآدما ، دلای پاک بردنه 
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه 
این روزا کار آدما ، تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون ، از هم خبر نداشتنه


خوب خدا را شکر ماهم به جمع « دات کامی » ها پیوستیم ... این تصمیم بیشتر بخاطر گالری عکس هام بود ... که زحمت اونو دیوید عزیز کشید ... امیدوارم بتونم اون را فعالانه ادامه بدم ...

 این دوربین دیجیتال هم مصیبتیه ها ..

دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:12 ق.ظ

« میلاد » نامه

« پدر صلواتی » بالاخره اومد !

بعد از اینکه کلی هممون را نگران کرد ! کنار برج « میلاد » تو بیمارستان « میلاد » ٬ فرشته ها اقا « میلاد » ما را اوردن و ما ملغب به « خان دایی » شدیم .
اصلا اون شکلی نبود که تصور میکردم !!!! معمولا بچه های یکی دو روزه خیلی زشتن ولی این یکی جیگریه که نگو ! تو همون نگاه اول دل منو برد !! ( اوه ٬ اوه ٬ به این میگن تعصب قومی !! )

طفلک هنوز به ساعت رسمی مملکت ما عادت نداره ! الان که ساعت ۱۲نیمه شبه تازه از خواب که بیدار شده هیچ ! نمیذاره بقیه بخوابن ! تا برقها خاموش میشه هرچی زور داره تو گلوش جمع میکنه جیغ میزنه ! فکر کنم گریه بلد نباشه ! یا شایدم داره گریه میکنه ما فکر میکنیم جیغ میزنه !!

خلاصه فعلا دور دور این آقا « میلاد » ماست !

امیدوارم دایی خوبی باشم !

 

شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:22 ق.ظ

« بدون عنوان » نامه

الان تو راه بیمارستانه !

بیمارستان بازرگان قبولش نکردن گفتند احتمالا عمل لازم داره باید ببریدش بیمارستان میلاد !!! الان تو راه اونجا هستند !

منتظرم ازشون خبری برسه... براش دعا کنید ...