X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 09:18 ق.ظ

« یه روز مثه بقیه روزها » نامه

آرزو می کردم دشت سرشار ز سر سبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست؟
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند!!!

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ...
خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ...
خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ...
خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت...


هیچ احساسی ندارم ! یخ یخ هستم ! بقول یه عزیزی ٬ شاید دو شخصیتی باشم !! اگه اینطور باشه الان هم فکر میکنم اون آدم برفیه باشم !
ای کاش میشد بزرگتر نمیشدم !