چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:44 ق.ظ

« سنگان » نامه

قصه از کجا شروع شد ...

از اونجا که کیوون که اومده بود حمید را از میون دعوا بکشه بیرون ٬ جا خالی داد و سنگ نشست تو کمر بابک ... حمید هم اومده بود که نیما از وسط درگیری بکشه بیرون ... نیما هم رفته بود اون وسط که حسن را جدا کنه ... حالا حسن طفلک که سرش هم شکسته بود رفته بود چیکار کنه ؟؟ طفلک رفته بود محسن را از میون دعوا بکشه بیرون ... محسن چیکاره بود !؟؟ هیچی اون با کسایی که با سنگ تو کمر پسرخاله اش محمد ٬ محمد زده بودند درگیر شده بود ... حالا اونا واسه چی با محمد درگیر شده بود... هیچی محمد و دوتا از دخترا گروه داشتن سوار مینی بوس میشدند که اونا متلکی به دخترای گروهمون انداختن و محمد هم تو جوابشون گفت « باشه بهشون میگم »!!!!! که یه سنگ ۵ کیلویی جواب اقا میشه !!!! خلاصه یه ده دنبال مینی بوس راه افتاده بودند با سنگ و چماق !!! ادم وحشی ندیده بودیم که دیدیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم حالم خوبه ! فقط یه بادمجون توپ زیر چشم چپم کاشته شده !!!
خدایی هرچی میکشیم از دست این ... !!!


غیر از اون نیم ساعت اخر برنامه کوه پیمایی .. بقیه برنامه عالی بود ... یه ابشار زیبا که تو سرمای اونجا باعث ایجاد قندیل های ایستاده شده بود !! تنها چیزی بود که میتونست خستگی سه ساعته مسیر را از تنمون خارج کنه ... به نزدیکیش که میرسیدی ذرات اب که توسط باد به هوا پخش شده بود بدجوری صورت ادمو قلقلک میداد . اگه به عکس دقت کنین عظمت ابشار در مقابل کوهنوردهایی که در پایین ابشار ایستادند دیده میشه !!
پس از یه کنکور خراب شده این برنامه ( با اون بادمجون اخرش ) خیلی به ادم میچسبه! نه ؟؟؟؟