X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:35 ق.ظ

« چیز » نامه

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم،
اما به دستانت اعتماد داشتم
...
 حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم


* هر سال واسه اومدن  نوروز و شروع سال جدید ذوق و شوق داشتم ولی امسال اصلا این حس و نداشتم و ندارم ... تنها ذوقم این بود که آخر سال میشه و شرکت علاوه بر عیدی ٬ قراره بهمون پاداش هم بدهند !!! که اونم آخرش افتاد به ماه فروردین ...
فکر کنم نهیلیسم (جانم !!!!!!!!) شدم ... یه زندگی کارمندی تکراری ... تازه اونم با مشکلات خاص خودش ... دارم  « چیز » میشم

* روزنامه شرق هم واسه ویژه نامه نوروزش سوتی داده خفن !!! روزی که این ویژه نامه چاپ کرد قیمت روزنامه اش شد ۱۰۰۰تومن !!!!!! بعد روی ویژه نامه نوشت بود « ضمیمه رایگان روزنامه شرق » !!!!! ( خدایی اینا فکر کردن مردم « چیزن » )

* ما اگه نخواییم این دولت و مجلس اینقدر به فکر ما مردم باشه باید چه کنیم ؟!!! گفتند که ساعت رسمی تغییر پیدا نمی کنه ولی بجای اون مدرسه ها و ادارات یه ساعت تا نیم ساعت زودتر باید شروع بشه !!!! ( خدایی به « چیز »اینا باید شک کرد )

* باید دوباره شروع کنم ... نمیدونم این بار میتونم یا نه ... نمی خوام دیگه فرصتی را از دست بدم !!!! (‌ اینبار نمیذارم که « چیز » بشم )


برای تو که بهترین هستی :

 

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشتـه ای.

می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم؛

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم,

آن گونه که هیچکس تاکنون چنین نکرده.

می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم,

نه اکنون, بلکه هر زمان که خودت می خواهی.

می خواهم رفیق شفیقت باشم, می خواهم تو را به به اوج برسانم.

خواه توانش را داشته باشم, خواه از انجام آن ناتوان باشم.

می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز تولد توست

نه آن روز خاص, که تمام روزهـای سال.

به حرفهایت گوش خواهم کرد.

نصیحتت می کنم.

هم بازی ات می شوم.

گاهی اوقات می گذارم که برنده شـوی.

در کنارت می مانم.

در آن زمان که آهنگ نبرد کنی,

در کشاش مبارزه با زندگی برایت دعـا می کنم.

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای.

امروز, فردا و فرداهـای دیگر

تا آخرین لحظه حیاتم

می پرسی چـرا ؟!

زیرا تو نیز برایم از بهتریـن دوستانـی هستـی که تاکنون داشتـه ام!

 


پ ن ۱ : عیدتون مبارک ...

پ ن ۲ : بادمحونه هم بد نیست سلام داره خدمتتون ..
پ ن ۳ : عیدتون مبارک ...

پ ن ۴ : یعنی میشه ؟؟؟ ...

پ ن ۵ : عیدتون مبارک ...

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:44 ق.ظ

« سنگان » نامه

قصه از کجا شروع شد ...

از اونجا که کیوون که اومده بود حمید را از میون دعوا بکشه بیرون ٬ جا خالی داد و سنگ نشست تو کمر بابک ... حمید هم اومده بود که نیما از وسط درگیری بکشه بیرون ... نیما هم رفته بود اون وسط که حسن را جدا کنه ... حالا حسن طفلک که سرش هم شکسته بود رفته بود چیکار کنه ؟؟ طفلک رفته بود محسن را از میون دعوا بکشه بیرون ... محسن چیکاره بود !؟؟ هیچی اون با کسایی که با سنگ تو کمر پسرخاله اش محمد ٬ محمد زده بودند درگیر شده بود ... حالا اونا واسه چی با محمد درگیر شده بود... هیچی محمد و دوتا از دخترا گروه داشتن سوار مینی بوس میشدند که اونا متلکی به دخترای گروهمون انداختن و محمد هم تو جوابشون گفت « باشه بهشون میگم »!!!!! که یه سنگ ۵ کیلویی جواب اقا میشه !!!! خلاصه یه ده دنبال مینی بوس راه افتاده بودند با سنگ و چماق !!! ادم وحشی ندیده بودیم که دیدیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم حالم خوبه ! فقط یه بادمجون توپ زیر چشم چپم کاشته شده !!!
خدایی هرچی میکشیم از دست این ... !!!


غیر از اون نیم ساعت اخر برنامه کوه پیمایی .. بقیه برنامه عالی بود ... یه ابشار زیبا که تو سرمای اونجا باعث ایجاد قندیل های ایستاده شده بود !! تنها چیزی بود که میتونست خستگی سه ساعته مسیر را از تنمون خارج کنه ... به نزدیکیش که میرسیدی ذرات اب که توسط باد به هوا پخش شده بود بدجوری صورت ادمو قلقلک میداد . اگه به عکس دقت کنین عظمت ابشار در مقابل کوهنوردهایی که در پایین ابشار ایستادند دیده میشه !!
پس از یه کنکور خراب شده این برنامه ( با اون بادمجون اخرش ) خیلی به ادم میچسبه! نه ؟؟؟؟

چهارشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:23 ق.ظ

« خدا » نامه

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
«
حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی»
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟»
زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم»
پسرک گفت: «مطمئن بودم با او نسبتی دارید»
...
...
ببینم ما هم با خدا نسبتی داریم یا نه؟

یکشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 12:20 ق.ظ

« دیوانگی » نامه

این دیوانگیسـت :
- که ازهمه گلهای رُز تنها به خاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم.
- که همه خواسته های خود را تنها به خاطر اینکه به یکی از آنها نرسیده ایم رها کنیم.
- که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
- که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی ازکارهایمان بی نتیجه مانده است.
- که همه دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز می شوند به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه دوستی را زیر پا گذاشته است ردکنیم.
- که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است.
- که همه شانس ها را از دست بدهیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم.

( خیلی خشن شد ... میدونم !! ولی دیگه قراره  « طلسم شرممو بشکنم » !!!! گرچه میدونم ازین عرضه ها ندارم  )


پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 11:36 ب.ظ

« کلمه » نامه

برای تو که خود میدانی :

گاهی یک کلمـه است...
گاهی یک لحظـه، که میتوانـد زندگی ات را زیر و رو کند...
کلمـه را نگویی و لحظـه را از دست بدهی، عمری حسرت به جا می مانـد....
کدام یک از ما تجربه اش را نکرده ایم و تجربه اش را نداشته ایم؟
کلمه ای که باید می گفتیم و نگفتیـم و عکس العملی که باید نشان می دادیمو, ندادیـم...؟!

ولی اکنون چه کنیم ؟؟؟؟؟                زندگی !!!


پ.ن : دلم واسه اینجا لک زده بود ... کلی حرف تو دلم مونده بود که نمیتونستم بنویسم ... ولی دیگه میخوام بنویسم ... انشاءاله ...