چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 01:45 ق.ظ

« بازنده » نامه

20ساله به نظر میرسید ...
با چه ذوقی روی ویلچرش دستهایش را تکان میداد ...
خسته نمی شد ...
با اشتیاق تمام می رقصید ...
نگاهم کرد ... لبخندی زد...
فهمیدم که میخواهد با من برقصد !!
روبرویش ایستادم ...
ولی قدش ؛ نشسته روی ویلچر خیلی کوتاهتر از من بود ...
نیم خیز شدم و روبرویش شروع به رقصیدن کردم ...
تمام حرکاتم را تکرار میکرد ...
طاقت نیاوردم ...
خواستم صورتش را ببوسم پیش دستی کرد و مرا بوسید و گفت : فکر کردی زرنگی ؟ من بردم !! من زودتر بوست کردم !!!!!!
...
...
اره ! فکر میکنیم « زرنگیم » !!! فکر میکنیم که خیلی از کارها « زرنگیه » !!! فکر میکنیم « برنده ایم » !!!!!! درصورتیکه همه چی را « باختیم » و « بازنده ایم » ...