چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1384 ساعت 12:12 ق.ظ

« متفاوت » نامه

امام محمد باقر (ع) : از بی حوصلگی و تنبلی بپرهیزید که سراغاز همه زشتی هاست ...

جمعه ساعت ۷:۳۰ از خونه زدم بیرون ، با بروبچ روبرو داروخانه قانون ونک قرار داشتیم ، حدود ۸۰ نفر بودیم . امیر مدیر گروه هم ساعت ۸:۳۰ اومد دوتا اتوبوس ولو با سیستم وسیله نقلیه ما بود ما هم که آخر جنبه پرده های اتوبوس را کشیدیم و ...
با اینکه من 10روز هم نشده بود که عضو کلوبشون شده بودم ولی قدیمی تر های کلوب  که حدود ۲سال ( از تو اورکات ) با هم اشنا شده بودنند منو بیشتر تحویل گرفتند و تمام لحظات با اونها بودم . جمع باحالی بود . مسن ترین فرد جمع 48سال و جوانترین فرد گروه 3سال (پسر خود امیر) بودند .
قبلا با یکی از باغچه های اونجا هماهنگ شده بود و اونجا دربست ( البته عصر درش باز شد ) در اختیار ما بود . جای همگی دوستان خالی ... بعد مدتها یکنواختی ، تنوع خوبی بود و دوستان خوبی هم پیدا کردم ...
حدود ساعت 3 بود که دوباره برادران محترم و جان برکف نیروی انتظامی ما را شرمنده کردند و تشریف آوردند و فکر کردند که برنامه کوئیسته !! ازانجا که ما مجوز تور داشتیم و اونها را بدجور ضایع کرده بیدیم لطف کردند و دستور دادند که محل کار خود را ترک و به پناهگاه برویم ... و امیرخان را هم برای توضیحات بردند !! که خوشبختانه بخیر گذشت ...
مسیر برگشتمون هم مثه رفت خیلی با صفا و با جنبه زیادما همراه بود ... ساعت 5 هم میدان ونک بودیم ...
شب هم جاتون خالی با همون اکیپ قدیمی های کلوب رفتیم سوپراستار و یه روز قشنگ را با یه شام خاطره انگیز تموم کردیم ..
تو راه برگشت تو مترو بودم و داشتم چرت میزدم . مترو داشت به ایستگاه طالقانی میرسید همینطور که داشتم به در مترو نگاه میکرد یه دفعه یه چهره کاملا اشنا دیدم از پشت شیشه مترو یه لبخند شیطانی تحویلم داد و اومد تو ...
اصلا باورم نمیشد ، اون باشه ...
(*) اون کجا ؟ اینجا کجا ؟...تو مترو ! تو این ساعت ! تو این مترو ! تو اینهمه واگن مترو ! یه دفعه از در روبروی من سبز بشه !!!!!!
جناب روح اله خان توکلی ( لبوی سابق ) دوست عزیز و رفیق شفیق اصفهانی . که اومده تهرون خانومش را رسونده دانشگاه و داره بر میگرده اصفهون ... ( مرد به این جنتلمنگی کس ندیده !!)
تو یکی از ایستگاهها پیاده شدیم و یه نیمساعتی گفتیم و خندیدیم ... ملت هم میخ ما شده بودند این وقت شب  جمعه تو مترو این هر هر کر کر کردنا یعنی چه ؟!
خلاصه تو جمع دوستان اینترنتی (!!!) جای اون خالی بود (بازم!!!) که اونم تو اخرین لحظات خودشو رسونده بود و حضور اون تنها چیزی بود که میتونست یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی ام را کامل کنه ...
پ.ن1: نمیدونم چرا از وقتی من تو کلوبشون اضافه شدم نیرو انتظامی پای ثابت کلوب شده ! ( همینطوری عرض شد!!)
پ.ن2: یه بار دیگه جملهء (*) را بخونین ! خدایی باورتون میشه ؟!
پ.ن3: اصلا کنکور هم ندارم اصلا هم قرار نیست برم ...
پ.ن4: فکر نمیکردم اینقدر حسود و لوس و بیمزه هم باشم ! مگه نه ؟