چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1384 ساعت 11:58 ب.ظ

« کسل » نامه

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی ٬ نه پیامی ٬ نه نشانی
ره خود گیرم و ره برتو گشایم
زانکه دیگر تو نه انی ٬ تو نه انی
« فروغ »


- یه مدتیه که نوشتنم نمیاد ! نمیدونم چه مرگم شده ! نه به اون روزها که هر روز هر روز حرف داشتم بنویسم نه به این مدت ! فکر نمیکردم اینقدر زندگی کارمندی یکنواخت باشه ! 

ساعت ۷ از خواب بیدار شی ...
ساعت ۷:۳۰ از خونه بزنی بیرون ...
ساعت ۸ برسی شرکت ...
تا ساعت ۱ کار کار کار ...
ساعت ۱ نهار ...
ساعت ۲ کار کار کار ...
ساعت ۵ که میش تازه باید اضافه کاری بمونی ...
ساعت ۷ میرسی خونه ...
خسته و کوفته کتابهات را ولو میکنی ...
هر شب هم کافیه یکی از دوستات بهت زنگ بزنه و گلایه کنه که چرا خبر ازش نمیگیری ٬ اونوقته که دیگه نمیتونی کارهات را انجام بدی...
ساعت ۱۱:۳۰ آنلاین میشی ... وبلاگ دوستان را سر میزنی ...
ساعت ۱۲:۳۰هم میری تو رخت خواب و ...
و فردا ....

تکرار و تکرار ...


- به اصرار یکی از دوستان تو کلوب وعده دیدار عضو شدم ٬ گروهی هستند که یکسره در حال برنامه ریزی و برنامه های گروهی اند و سعی میکنن خوش باشند ... ۵شنبه گذشته همراه این جمع (حدود ۵۵نفر) فیلم « مکس » را تو سینما قدس دیدیم ٬ گروه پر جنب و جوشی بودند و سنین مختلف هم در گروهشون دیده میشد ٬ از ۲۰ تا۳۵ سال. دیشب به دعوت یکی از بچه های همین گروه برنامه ای به مناسبت جشن کریسمس تو پارک چیتگر برقرار بود که باز به اصرار همون دوست تو این برنامه شرکت کردیم ...
اخه هیشکی نبود به من بگه بچه آبت نبود نونت نبود ٬ چیتگر رفتنت چیه ؟؟؟؟ حالا هم که رفتی دلت سوخته و خواستی به راننده دیگه بنزین کمک کنی چرا حواست را جمع نمیکنی که یه مینی بوس نیاد بزنه به ماشینت و ...
خلاصه ...
حالا بعد تصادف که رفتیم تو پارک حدود ۱۰۰نفر جوون بیکار ( مثه من ) تو چیتگر !!!!! یه دفعه دیدیم برادران محترم و زحمتکش نیروی انتظامی تشریف اوردند و ازونجا که اونا همیشه به جوونا ارادت دارند دستور دادند که در عرض ۵دقیقه پارک را ترک کنیم وگرنه باید ...
و ۲۰تا ماشین فلاشر زنون راه افتادیم بسمت خونمون ...
من و دوستم و یه اکیپ دیگه که از بچه های قدیمی تر کلوب بودند بقیه را پیچوندیم بسمت دربند واسه شام و ...

 اینم از برنامه یه شبی که میخواستم متفاوت بگذرونم !!!