چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 12:02 ق.ظ

« گفتگو » نامه

باورم نمیشد اینقدر دل و جرات داشته باشم که بتونم با اون رودرو بشم ...
...
نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم ...
چون غرور شکسته شده اش را میشد تو چشماش دید ...
وقتی وارد خونه اش شدم معلوم بود با اکراه قبولم کرده ...
حرفی نمیتونستم بزنم ... یعنی حرفی نداشتم بزنم ...
بهم گفت : ...
جوابی نداشتم بدم ...
فقط تونستم بگم : اشتباه کردم ...
بهم گفت : ...
جوابی نداشتم بدم ...
فقط گفتم : تو اون یک دقیقه نفهمیدم چه شد ...
بهم گفت :...
فقط گفتم : نمیخوام بهترین دوستم را از دست بدم ...
...
بهم گفت : بخشیدمت ...
ولی میدونم نبخشیده !
چون بهم گفت : دیگه نمیخوام ببینمت !
بهش گفتم : خیلی سخته ؟
بهم گفت : ادمی به سختی ها عادت میکنه !!!!!!!!
...
...
بعد از خداحافظی ٬ از پشت پنجره برام دست تکون داد !!!


ممنون از عزیزی که با افلاینهاش راهنمایی ام کرد و ممنون از عزیز دیگری که بدون کمک و هماهنگی اون این دیدار غیر ممکن بود .