چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 06:28 ب.ظ

« خط خطی» نامه

دارم اعتراف می کنم که ناخواسته اشتباه کردم!! خواهش می کنم منو ببخش! خواهش می کنم!!خواهش!!
پشیمونم! پشیمون!!! آرزوی سلام گفتنهات رو دارم!!! دوست دارم بازهم بگی « معلومه کجایی؟ فکر کردم مردی؟»
تو خودت خوب می دونی که من عادت ندارم از کسی خواهش و تمنا کنم، اما؛ خواهش می کنم منو ببخش! خواهش می کنم! خواهش!!!
اگه دوست نداری، حرف هم نزن فقط یه جمله بگو: بخشیدمت! همین برام کافیه!!
ناخواسته اشتباه کردم! اشتباه!! خواهش میکنم منو ببخش!!! ازت خواهش می کنم! خواهش!!!!


دیدی چه راحت میشه یه دوستی چند ساله را بخاطر خودخواهی از بین برد ؟؟
دیدی چه راحت میشه یه جشن تولد را تو یک دقیقه بهم زد ؟؟
دیدی چه راحت میشه حرمت بین هم را از بین برد  ؟؟
دیدی چه راحت میشه به تمام خاطرات قشنگ گذشته پشت پا زد ؟؟
و همه چی را خراب کرد ...

اصلا باورش نمیشد !!! تمام بدنش یخ کرده بود و خیس و عرق شده بود !! تو اون یک دقیقه چی گذشت ؟؟!!
منم باورم نمیشد !!! یعنی من بودم ؟؟!! 
همه چی را بهم زدم !! نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم ...
تو یک دقیقه «  پست شدن  » خودمو دیدم ...
ای کاش تو اون یک دقیقه « دستم میشکست » ...
ای کاش تو این یک دقیقه ...
ای کاش ...
...

نمیدونم منو می بخشه یا نه ؟!
من جای اون بودم نمی بخشیدم چون لیاقت دوستی اونو ندارم ...
اگر هم ببخشه ...
نمیدونم با چه رویی تو چشماش نگاه کنم ...
نمیدونم آیا میشه پل های خراب شده را دوباره بسازم ...

برام دعا کنید ...