چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

جمعه 4 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 11:48 ق.ظ

« عروسی » نامه

روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟


دو شب پشت سر هم ٬ دوتا عروسی مختلف !!
پریشب : سالن قصر دشت ! همه جوونها با کراوات ! از اول تا اخر موزیک همراه با رقص نور و فلاشر ! اول تا اخر همه در حال انجام حرکات موزون و ناموزون (منم بی حنبه!!!)! ترکوندن اساسی !! مردم گرسنه ٬ ما هم مگه ول میکردیم !! یکساعت تو خیابون تعقیب ماشین عروس! (اخرش هم متوجه نشدیم با اینکه ماشین واسه داماده و داماد هم راننده است چرا میگن ماشین عروس !!!) ! برادرای بسیج هم که توراه کلی حال دادند !!! خونه داماد هم که رسیدیم نگوووووووو ( ایندفعه نگفتم عروس ! حس نوس(چی چی)م گل کرده !) ! ساعت ۲ اومدیم خونه .
دیشب : سالن امید ! بیشتر مهمونها جوونهای بین ۲۰تا۳۰ و همه با ریش بعضیها هم با چفیه!!! ( نمیدونم چرا همشون منو چپ چپ نیگا میکردند!!) از اول تا اخر موزیک بی کلام ( اونم فقط تو قسمت خانومها پخش میشد اخرش هم اومدن خاموشش کردند ) ! بجز من دو سه تا حاج اقای دیگه (از نسل آخوند) مهمان ویژه ! پدر عروس پیش نماز مسجد ...! داماد مسئول ناحیه... بسیج ! ولی مگه میشه از شادباش ( همون شاباش خودمون!) گذشت !؟!! مگه میشه حاجی هم عروسی باشه و ساکت بشینه ؟! با دو سه تا اهنگ مجاز بندری دیدیم نه انگار برادرها هم هنرمندند ( البته اونا که معلوم بود مسئولیتشون بالاتره از سالن بیرون رفتند !!! ) شاباش های داماد هم که جمع شد برنامه هم تموم شد !!! ( داماد از اقوام بسیار دور و از دوستان قدیم  بود که مدتی با هم عضو انجمن فرهنگی یک موسسه خیریه بودیم ) . ساعت ۱۱هم خونه بودیم و به سینما۱ هم رسیدم .

امیدوارم خوشبخت بشن و خدا هم واسه شما ها هم قسمت کنه !!


نمیدونم کار درستی میکنم یا نه ؟!!!