چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 11:44 ب.ظ

« ارشد » نامه

رهگذر ! سکوت این کوچه را بشکن ..
تا سحر شه شب تنهای تو با من ...
حالا که کوچه امیدش یه عبوره ...
نکو سخته ٬ نگو دیره ٬ نگوه دوره !!!


بعد ۴سال که از اخرین دیدارمون میگذشت هیچ تغییری نکرده بود ! هنوزم پرحرف بود و از خود راضی ...
اصلا بروی خودش نمی اورد که سال اخر دانشگاه بدلیل بچه بازی شکایتش از ما ٬ تو کمیته انظباطی تا مرز اخراج از دانشگاه پیش رفته بودیم !!!کلی دم از رفاقتش با من و مجید میزد ولی یادش رفته بود که چه تهمتهایی به همسر بهترین دوست من میزد !!!
یادم نرفته بود که چه کارهایی برای خراب کردن من پیش بقیه انجام داده بود ! تا یه حدودی هم موفق شد !
۴سال گذشته بود و باید مثلا فراموش میکردم ...
بعد ۴سال که از دوران دانشگاهمون گذشته بود یه جورایی مرد زندگی شده بود ... با ازدواجش با مریم بقول خودش تو دانشگاه عاقبت بخیر شد (خدا را شکر یادش نرفته بود که ما باعث اشنایی اون دو باهم شدیم و ما برای شروع زندگیشون کمکشون کردیم) ... سیگارش را کامل ترک بوده ... نمازخون هم شده بود ... کارگاه پدرش را هم دست گرفته بود و مریم هم دبیر شده بود ... میدونستم هنوز باهم رفت امد دارین ... از همه چی صحبت کردیم ... میدونستم با اینهمه حرفهاش میخواد یه چیزی بگه ولی روش نمیشه !
تا اینکه حرفش را بهم زد :
حاجی ... میدونم سخته و ناراحتی ٬ ولی هر اتفاقی که افتاده٬  آهِ ش نکن !!!!!!!!!
منم حرف همیشگی ام را بهش گفتم :
انتخاب حقشونه ! تو مرحله انتخاب رد صلاحیت شدم !!! من که دیگه مثلا برام مهم نیست ولی حدس میزنم اون ناراحته ! از طرف من بهش بگو اگه میخواد من راحت باشم اونم راحت به زندگیش برسه !!
با این حرفم بغض کرد . باورم نمیشد « احمد » بغض کنه . بهم گفت :
زندگی خیلی نامرده ! ادامهاش هم نامردتر ! یعنی تو هنوز ناراحتی اون برات مهمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونستم چی باید جواب بدم ...


خدایی ترک به اینها میگن !!! دفترچه های ارشد هم اومد ... باز دوباره شروع شد ...