X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

شنبه 30 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 10:24 ب.ظ

« علی » نامه

شبی علی(ع) به در خانه یتیمانی میرود در حالی که ان شب چیزی برایشان نبرده بود ٬ بچه ها همانند هرشب توقع قطعه نانی از او داشتند . علی(ع) به انها گفت : « شرمنده که امشب چیزی همراه نیاورده ام ! اما شانه هایم هست ... بیایید سوار شوید تا بازی کنیم !!! »


از کودکی بهمون یا دادن که :
وقتی میخواییم از جامون بلند بشیم « یا علی » بگیم ...
وقتی شیء سنگینی را بلند میکنیم « یا علی » بگیم ...
وقتی میخواییم با هم کاری را شروع کنیم « یا علی » بگیم ...
وقتی میخواییم کار پر خطری را انجام بدیم « یا علی » بگیم ...
وقتی ...
...
حالا که مثلا بزرگ شدم :
نمیدونم میتونم بلند شم یا نه ...
نمیدونم میتونم دوام بیارم یا نه ...
نمیدونم ایا قبول میکنه تا با هم شروع کنیم یا نه ...
نمیدونم باز دل و جرات انجام این کار را دارم یا نه ...
ولی ...
« یا علی » ... « یا علی » ... « یا علی »
مدد ... مدد ...مدد
تو شبهای « قدر » منو فراموش نکنین ...
التماس دعا ...

یکشنبه 24 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:00 ق.ظ

« شناسنامه » نامه

فریاد از عشقت فریاد،
                     بر لبم تا ابد اسم توست
اسیر عشقم،
               که سرنوشتم طلسم توست

فریاد از عشقت فریاد ...

بگو این درد جدایی تا کی
          بگو این اشک تنهایی تا کی

تا وقتی نتونی حرفت را بهش بزنی ... تا وقتی دست دست کنی ... تا وقتی بی عرضه باشی ...
هرچی سرت بیاد حقته !!!
حالا هی شعر بنویس ... هی وبلاگ بنویس ... هی به اینو اون گیر بده ... هی خودتو الکی سرگرم کن ... هی .. هی ...
خودت را که نمیتونی گول بزنی ... خودت خوب میدونی که ... ...

هفته پیش تو خبرها خوندم که وزیر کشور اعلام کرده که ۲۰میلیون شناسنامه باطل دست مردم موجوده !!!! نمیدونم ایشون منظورشون چی بوده ولی من منظور خودم را میگم :
- با این بیست میلیون شناسنامه میشه یه رئیس جمهور ۲۰میلیونی (البته بازم به پای خاتمی نمی رسه !!!) را سر کار اورد !!!!!
- با این بیست میلیون شناسنامه میشه دوتا مجلس مردمی تر از مجلس فعلی را سرکار اورد !!!!!
- ...  (بقیه منظورها هم توسط هیات نظارت سانسور شد !!!!)

چت ٬ چت شدم ... با این فکر و خیال ٬ درس هم نمیشه خوند ! الکی گیر میدم ! الکی بقیه را ناراحت میکنم ! الکی میخندم ! الکی ...
برای تعجیل در سلامتی حاجی دعا کنید ( الهم اشفع کل مرضانا - آمین )
جمعه 22 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:44 ق.ظ

« نکته! » نامه

سه نکته مهم :
نکته ۱ : اگر اولش به فکر اخرش نباشی ٬ اخرش به فکر اولشی !!!!!
نکته ۲ : لذتی که در فراق است در وصل نیست ! چون در فراق شوق وصل است و در وصل بیم فراق !!!!!
نکته ۳ : اغاز کسی باشیم که پایانمان باشد !!!!!

صحنه خارجی - شب جمعه - یکی از خیابونهای یکطرفه این شهر بزرگ !
[ دوربین از پشت شیشه جلو ماشین راه بندان را نشان میدهد ٬ دوربین عقب میرود دو سرنشین ماشین از دو طرف کادر وارد شده و دوربین از شیشه عقب بیرون رفته و از بالا ترافیک را نشان میدهد ٬ دوربین در نمای خارجی همراه ماشین حرکت میکند .
[ فرد بی سیم بدست و با فریادی ناگهانی ٬ موسیقی تند ] - پراید سمت چپ بایست !!!
[ پراید اشتباها در سمت راست می ایستد ٬ به ارامی راه گرفته و بسمت چپ خیابان میرود !‌]
[دوربین به ارامی حرکت کرده و با چرخشی در دور ماشین انرا از نمای روبرو نمایش میدهد ]
[ پسری حدود ۱۵ ساله به طرف ماشین می اید ] : مدارک ماشین !
[ راننده در داشبورد را باز کرده و بدنبال کارت میگردد ٬ پیدا نمیکند . کلاسورش را بصورتی نمادی جستجو میکند ] : همراهم نیست !
[ پسر نوجوان ] : گواهینامه ؟
[ راننده ] : انهم همراهم نیست !!! برو به حاجیتون بگو بیاد !!!!!!!!
[ پسرک به طرف جوانی ۲۵ ساله میدود ٬‌چیزی در گوشش گفته و جوان بطرف پراید حرکت میکند ]
[ جوان با لبخند و بسیار محترمانه ] : سلام برادر ! مدارک ماشین را همراه ندارین ؟
[ راننده ] : سلام عزیز (!!!!!!!!)‌ ! مدارک پیش پدرم هست ! من و دوستم هیات بودیم گفتم این دوستم را هم برسونم !!
[ جوان ] : اگر از پدرتون بپرسم تایید میکند ؟؟
[ راننده ] : بله ! مشکلی نیست !‌این موبایل میتونین بپرسین ! منم فقط شناسنامه ام همراهمه !!!
[ جوان ] : میتونم ببینم ؟
[ راننده ] :بله بفرمایید !
[ جوان شناسنامه را میگرد و بسیار مودبانه ] : اسمتون !؟!!!
[ راننده ] : کـ... ......... روح اله کـ...
[ جوان ] : متولد ۵۷ هم که هستی ! ببخشید وقتتون را گرفتم !!!
[ راننده ] : خواهش میکنم این چه حرفیه !!
[ جوان یه دوستانش اشاره میکند ] : مشکلی نیست ! میتونن برن ! یا علی .
[ راننده ] : علی یارتون !!!
[ ماشین حرکت کرده و دوربین در نمای کلی دور شدن ماشین را نشان میدهد و در دو گوشه کادر یه ماکسیما و یک ۲۰۶ در حال تفتیش صندوق عقب دیده میشود و تیتراژ پایانی در این نمای خیابان بروی تصویر ظاهر میشود ]
سه‌شنبه 19 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:09 ق.ظ

« بازنده » نامه

In my dreams

I pictured a person who was

intelligent, good-looking

sensitive, talented

strong and wise

Who would completely

overwhelm me with love

Since dreams can be just

wishful thinking

I did not really expect

to find one person who had all these
(*) outstanding qualities


وقتی برنده ای مرتکب اشتباه میشود، میگوید: اشتباه کردم .
اما وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه میشود، میگوید: تقصیر من نبود !!!
همیشه برنده بیش از بازنده کار انجام میدهد، و در انتها باز هم وقت دارد .
اما بازنده همیشه آنقدر گرفتار است که نمیتواند به کارهای ضروری بپردازد !!!
همیشه برنده میگوید: بیا برای مشکل راه حلی پیدا کنیم .
اما بازنده میگوید: هیچ کس راه حلی را نمیداند .
...
حالا یعنی که چی ؟!! اینها را نوشتم که چی را ثابت کنم ؟!
چیکار کنم ؛ « تقصیر من نبود ! فرصت نشد کارم را تموم کنم ! حالا که کار از کار گذشته هیچ راه حلی هم وجود نداره »...
...
ولی شاید ...
...
شاید از همون اول « اشتباه » میکردم ... شاید از همون اول بازنده بودم ...


(*) پ ن۱ : این شعرهای فرنگی هم با تمام سادگیش خیلی قشنگ بودند حیفم اومدم شما هم نخونین ...
(**)پ ن۲ : منو تو دعاهاتون فراموش نکنین ...
یکشنبه 17 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:35 ق.ظ

« هدف » نامه

Don’t be afraid
to love someone
totally and completely
Love is the most fulfilling
and beautiful feeling in the world
Don’t be afraid
that you will get hurt
or that the other person
won’t love you
There is a risk in everything you do
and the rewards are never so great
as what love can bring
So let yourself get involved
completely and honestly
and enjoy the possibility
that what happens

might be can the only real source of happiness !!!


- فعلا با تمام بی برنامگی درحال درس خوندن هستم !! بقول معروف « بالاخره من رو کنکور ارشد را کم میکنم !!! »  .
- این چند روز احساس خوبی هم ندارم ... احساس میکنم باز تمام تلاشهام برای رسیدن به یکی از هدفهام بی نتیجه شده!!
- دارم به این نتیجه میرسم « اصلا منو چه به هدف یابی !!! » . روزگار و قسمت هرچی سرراهم قرار داد استفاده کنم ٬ در غیر اینصورت بی خودی زور نزنم چون بقیه اش مال من نیست !!!! اگر هم استفاده ام و یا تاریخ مصرفش تموم شد بیخودی هم واسه نگه داشتنش زور نزنم !!!!!!!!!
شاید از دید شما نتیجه گیری بیخودی باشه ! ولی تا حالا که هرچی بوده همین بوده !!!!!!! شاید هم احتیاج دارم یه روانشناسی و روانکاوی اساسی بشم ...
تو این شبهای مبارک برام دعا کنین ...

چهارشنبه 13 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:43 ق.ظ

« رمضان » نامه

ماه رمضان امد و می و میخانه ور افتاد
عیش و طرب و باده به وقت سحر افتاد


حلول ماه مبارک رمضان حال و هوای خودش را داره ... وقتی میاد یه احساس قشنگی به ادم دست میده ... تو این ماه خودمون را به خدامون نزدیکتر احساس میکنیم ... دعای سحر هنگام سحری خوردن ... ربنای موقع افطار... زولبیا بامیه و خرما ٬ نون و پنیر و سبزی !!! همه چی رنگ و عطر ٬ خاص این ماه را داره ...
بازم ماه رمضون اومد ... یادمه پارسال دعا میکردیم « خدایا این ماه رمضون را اخرین ماه رمضونمون قرار نده » و اونم مستجاب کرد ... پس فردا صبح هنگام سحر دو رکعت نماز شکر بجا میاریم و ازش بخواهیم که قدرت درک این ماه مبارک را بهمون بده و « این ماه رمضون را اخرین ماه رمضون ما قرار نده !!‌ »
از همتون عاجزانه التماس دعا دارم ... سر سفره افطار منو هم فراموش نکنین ...
دوشنبه 11 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:10 ق.ظ

« جنجال » نامه

فرشته بهم گفت : اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگه رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج میبرد ، مهم نیست که مال تو باشد ، مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ، لذت ببرد و نفس بکشد ...
من هم با دلی غمگین به او گفتم : باش ٬ زندگی کن ٬ لذت ببر و نفس بکش ... و من برای خوشبختی ات دعا خواهم کرد !!!


شب گردهمایی بچه های دانشگاه دختر خانمی که خودش را از بچه های قدیم دانشگاهمون معرفی کرده بود در مورد نفس و دلیل این برنامه با من در چت بحث میکرد ... وسطهای بحثمون ٬ از سئوالهای غیر معقولش حدس زدم که قصد و نیتی داره !!! دیگه اخرهای بحث چنان حرصش گرفت که ... .
 اخه صبح همانروز یه سری از بچه های ورودی قدیم تر از ما یه جمعی را تو پارک ملت دور هم جمع کرده بودند که بیشتر از ۱۰نفر نبودند (البته بعید میدونم ۱۰نفر بوده باشند) ... انها با اینکه میدانستند برنامه ما از قبل برای عصر جمعه برنامه ریزی شده بازهم برنامه خودشون را ادامه دادند و حتی به پیشنهاد یکی از دوستان برای یکی شدن این برنامه ها هم اعتنا نکردند و کار خودشون را انجام دادند و نمیدانم واسه چی اینقدر عصبانی شده بودند ... بعد از ان بحث جنجالی که متن ان بصورت ایمیل به همه دوستام هم ارسال شده بود٬ این خانم آفهای جالبی برایم گذاشته بود که خواندن ان خالی از « خنده » نیست :
mina_j*** (10/1/2005 10:15:46 â.Ø): salam,dar mored inkeh mikhastin mano beshnasin ke shenakhtin ba shoma movafegham
mina_j*** (10/1/2005 10:16:33 â.Ø): shoma ghasd-e eghfal mano ro dashtid,vaghti tiretoon be sang khord be fahashi roo ovordid ke aslan baram ajob nabood
mina_j*** (10/1/2005 10:17:48 â.Ø): shoma hesabi karkoshteh hastid,vali inbar eshtebah kardid va sen man ro dar nazar nagereftid,kamtar kasi ba hodood 30 saal sen too een damha gereftar misheh
mina_j*** (10/1/2005 10:19:08 â.Ø): az tarz-e barkhord samimi ke ebteda ba man dashtid kamelan fahmidam adam-e khebreh-ei hastid vaghti axetoon to ham didam ke digeh kamelan motmaen shodam eshtebah nakardam va shoma inja donbal tomeh migardid
mina_j*** (10/1/2005 10:19:35 â.Ø): be har hal hamisheh movafagh nemishid, gahi ham injoori misheh
امروز دیدم شخصی با اسم و مشخصات نرگس خانوم واسم یه کامنت بی ادبانه ـ که مشخص کننده شخصیت نویسنده اش بوده ـ نوشته است . با توجه به IP ثبت شده در وبلاگم و چون فقط یکنفر از همین افراد ادرس بلاگ من را داشته ٬ هویت این شخص برایم کامل مشخص شده ... من همین جا ضمن معذرت خواهی از نرگس خانوم ٬ ازین دوست محترم هم خواهش میکنم که مسائل و مشکلات شخصی و خانوادگی اش را در این محل مطرح نکند ...
خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند ...

شنبه 9 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 11:53 ب.ظ

« جمعه » نامه

تو بلاگ عزیزی خوندم که :
برای اینکه بتونی چیزی رو به دست بیاری باید در بهترین زمان بتونی در بهترین نقطه و موقعیت قرار بگیری.
ولی نمیدونم چرا من همیشه یا خیلی دیر میرسم یا خیلی زود!!!


جمعه ای که گذشت یکی از خاطره انگیز روزهای زندگی ام بود..
صبح تا عصر با یه جمع مهربون تو یه باغ زیبا تو منطقه جیرود فشم (!!!) : با ماشین یه راست رفتیم تو باغ و کنار استخر(!!!!!) ... کلی مراسم شاد و قشنگ اجرا شد : کیک خورون ، کادو بده و تو ذوق زنون ، بزن بکوب و برقصون ، چیپس و ماست خورون ، گل یا پوچون همراه با مراسم چشم چارون ، نهار خورون ، گل بابونه خورون ( بعلت وجود اب جوش فراوان بجای چایی خورون برگزار شد ) و کلی مراسم دیگه که چون من زودتر رحمتم را کم کردم تو بقیه اش نبودم ...
پنجره های اون باغ منظره قشنگی داشت ... همسایه ها مهمون نواز هم سنگ تموم گذاشتند از راه که رسیدیم کلی سیب و گردو واسمون اوردن که به درختاشون رحم کنیم ...
جای بقیه خالی ، کلی خوش گذشت اگرچه ...
...
...
یکساعته ازونجا خودم را به بام تهرون رسیدم ... تو جمع بچه های قدیم دانشگاه ... 30نفر بودیم ، کل مسیر را پیاده طی کردیم ، با کمال پرویی رفتیم تو رستوران اونجا و میزها را هم کنار هم چیدیم و نشستیم و با پروگری تمام 30تا چایی سفارش دادیم  ... از همه چی گفتیم ... از دکترا و فوق قبول شدن بعضی از دوستان ، از بازاریابی من واسه محصولات نیوآ و ...
یکی از دخترهای دانشگاه بهمراه همسر و دختر شیرین زبون 4ساله اش اومده بود ، همسرش جمع ما را دید کلی متعجب شده بود ... اخه 20نفر از بچه های گروه که ازدواج کرده بودند همه با هم همکلاسی بودند ( یعنی 10زوج دانشجو ، البته بازم چندتاشون غیبت داشتند ) ... دانشگاه پر خیر وبرکتی بوده ! نه ؟؟ ...
یاد فیلم ضیافت مسعود کیمیایی افتادم ... امیدوارم این دوستی ها ادامه داشته باشه ...
بعدش اقایون ٬ خانومهاشون را فرستادن خونه یکی از بچه ها و مجردی رفتیم بیلیارد ... منم اخر بلیارد باز ٬ فقط هرچی نیگاه کردم متوجه نشدم کدوم سوراخ گل ما و کدوم گل اونا بود ! ...
ساعت 10شب بود که اومدم خونه ...
روز پر خاطره ای بود ... نمیدونم تا کی میشه این جمع و دوستی ها را ادامه داد ؟ ...
...
فرشته میگفت : دوستی تاریخ مصرف داره منم تا اومدم بهش نشون بدم که ... ، بهم گفت تاریخ مصرفت تموم شده !!!!!!ولی مطمئنم هیچکدوم از دوستام برای من تاریخ مصرف ندارند ...

مرجان خانوم و حسین اقا ٬ سالگرد اشناییتون مبارک ...
جمعه 8 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:34 ق.ظ

« خطا » نامه

نمیدونم چرا تا میخوام با اون حرف بزنم زبونم بند میاد ...
نمیدونم چرا تا میخوام با اون حرف بزنم تو دلم اشوب میشه ...
نمیدونم ...
نمیدونم ...
...
... اه ...
...
بقول فرشته ام : « اگه جرات بیان حرفت را نداری بدون حرفت فقط در حد حرفه نه بیشتر!!!!! »


این هفته های اخر ماه شعبان هم کلی برکت داره ها !!! ازین عروسی به اون عروسی !!! ازین تولد به اون تولد !!! ازین مراسم به اون مراسم !!!
انگار همه میخوان همه کاراشون را انجام بدهند و تو ماه رمضون توبه کنند!!! مثه بچه ها که تا مادرشون از خونه میره بیرون هرکاری دلشون میخواد انجام میدن و خرابکاری میکنند ولی تا میاد شروع میکنن به گریه و التماس و دروغ و ... که مامان دعواشون نکنه . ولی ما(!!!) معمولا یادمون میره که خدای بالای سرمون همیشه ناظر اعمال و رفتارمون هست ... اگه کاری خطاست همیشه خطاست ...
جالب اینکه تا روز قبل از شروع ماه رمضون تولد و مهمونی دعوتم  و ...
شانس اوردین چند وقته حس نوشتنم نمیاد ...
یکشنبه 3 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:05 ق.ظ

« توهم » نامه

گفتی رفتنت یه شایعه است ...
یعنی بازگشتت را باور کنم ؟؟؟


وایی چه توهمی! گاو و گوسفند ٬ سگ و گربه با ادم حرف میزنن !!!!
این جمله تیکه کلام من تو عروسی پسر عموم بود ... جاتون خالی ... چراغهای سالن را خاموش کردند یه دفعه رقص نور همراه با فلاشر و بخار ... چه شود !!!!!!!!...
هرکی جای ما بود تو اون حال و جمع توهم میگرفتش ... منم بی جنبه !!!
تمام کت و شلوار و جلیقه ام خیس عرق ... نشونه های گلو دردش مونده هنوز (پسر عمو فدای سرت!‌) ...
حالا بریم سروقت قصه پسرعموم :
پسر عموی ما رفته داماد دختر اخری یه خونواده شده که اولا این دختر فرزند نهم این خونواده و دختر هفتم است(یعنی پسر عموم ۶تا با جناق داره ! ) بزرگترین این باجناقها ۵۵سال هم سن عمومه !!! پدر دختره هم گفته قبل از مرگم ارثم را بین همتون تقسیم میکنم و به این دختر خانوم یه اپارتمان ۲۰۰متری در اتوبان اهنگ یه پژو ۲۰۶ و ...تومن پول رسیده !!! (بترکه چشم حسودها٬ایشالا! )... جالب اینکه من با برادر عروس از قدیم دوست و همکلاسی بودم و با هم یه شرکت کامپیوتری دایر کرده بودیم !!!!
نمیدونم چرا هرکی منو میدید بهم میگفت بی عرضه ؟؟؟؟
...

چند وقته حس نوشتنم نمیاد ... به این لینک هم سر بزنین جالبه !!!!!!!! ( ایـــــــــن) فکر کنم بدون سهمیه هم میتونسته این رشته را همینطوری قبول شه !